تابلوهای جاده ای

با تأسیس اداره ی کل "طرق و شوارع" یا همان "راه و ترابری" به سال ۱۳۰۱، این اداره موظف به نصب تابلوهایی در جاده ها به منظور راهنمایی رانندگان اتومبیل در مسیر راه های کشور شد.

اما به کار نبردن اِعراب یا علائم نوشتاری تا امروز سبب شده تا بسیاری، این اسامی را به شکلی غیر صحیح تلفظ کنند که نمونه های بیشماری در این باره موجود است.

برای مثال در محدوده ی شهر بجنورد، می توان به تابلوی روستاهای "قَرَه باشلو" و "قَرَه‌خان بندی" که با حذف حرف "ه"، "قَرباشلو" و"قَرخانبندی" نوشته شده است اشاره کرد.
نکته ی جالب توجه این که "قرخان بندی"، متصل هم نوشته شده است!

در حالی که یقین داریم هیچ یک از اهالی این دو روستا تا امروز، هرگز قره باشلو و قره خان بندی را بدون حرف "ه" تلفظ نمی کنند.

نکته ی قابل تامل درباره ی مناطق زیستی و جغرافیایی این که بدون شک، هیچ یک از این نام گذاری ها بدون فلسفه نبوده است.

بسیاری از این مکان ها و دامنه ها، به نام مالک اولیه و یا فردی که در آن محیط اقدام به آبادانی و کشت و ذرع کرده است، مشهور شده اند.
از جمله روستای قره خان بندی(بندِ قره خان) که از گذشته های دور، احتمالاً منتسب به فردی با نام "قره خان" بوده که اقدام به احداث بند و یا سدی خاکی در آن منطقه کرده است.

روستای قره باشلو یا "سیاه سرها" هم منتسب به افرادی است که احتمالاً دستار و یا کلاه سیاه بر سر داشته اند.

برای مثال، روستای "قَرَه مُصَّلی" که عبارت مصلی در فرهنگ دهخدا چنین آمده است: 

"1 : 1 : [مُ صَلْ لا] (ع اِ) مصلی.

 نمازگاه و جای نماز. جای نماز. مطلق جای نماز. مسجد

2 :  حصير و بوريايي که بر آن نماز ميخوانند.

 (ناظم الاطباء).

 آن پارچه يا فرش يا زيلو يا حصير که بر آن جانماز بگسترند و بنشينند و نماز خوانند.(پایان نقل قول)

نتیجه این که یقیناً کلمه ی قَرَه(سیاه)، بدون دلیل کنار واژه ی مصلی ننشسته است."

به عنوان مسئولان بخشداری ها، اداره ی راه و ترابری و مرکز صدا و سیمای اترک خراسان شمالی، وظیفه داریم اسامی مناطق جغرافیایی و روستاهای استان را بی هیچ کم و کاست و بر اساس تلفظ دقیق عبارت ها که از پیشینیان به ما رسیده است، استفاده کنیم. 

زیرا اطمینان داریم اهالی بومی و گویشوران منطقه، به شکلی درست و دقیق، نام محل تولد و زندگی خود را به کار می برند. 

هر چند مجریان و گویندگان شبکه ی استانی اترک در به کار بردن اسامی اشتباه بسیاری از مناطق جغرافیایی هم چون " مانَه سِمِلقان" گوی سبقت را ربوده اند، اما قرار هم نداریم که عنوان های اشتباه همچنان تکرار شوند.

قطعاً فرهنگ لغت علامه علی اکبر دهخدا، بهترین مرجع برای پرداختن به این موضوع است که به پیشینه ی نقاط جغرافیایی در سطح کشور هم پرداخته اند. 
برای مثال می توان به عنوان روستای" قوچ قلعه" اشاره کرد که چنین آورده اند:
"قوش قلعه؛
 1 : [قو قَ عَ] (اِخ) دهي است از دهستان گرم خان بخش حومهء شهرستان بجنورد، سکنهء آن 208 تن.
 آب آن از رودخانه.
 محصول آن غلات و بنشن.
 شغل اهالي زراعت و مالداري است.
 راه اتومبيل رو دارد.
 اين ده را به اصطلاح محلی قوچ قلعه نيز گويند.
 (از فرهنگ جغرافيايي ايران ج 9)."

امیدواریم مدیران اداره ی راه و ترابری و استانداری خراسان شمالی که متولی این امر هستند، بیش از پیش نسبت به حفظ و حراست از میراث شفاهی نام های جغرافیایی استان، کوشا باشند.
 

ضرب المثل ترکی

قِزِم شیرین گَه، شیرین گِد!

دختر نوجوانی را در عهد قدیم، به خانه ی بخت فرستادند. 
محل زندگی اش، تنها یکی دو محله با خانه ی پدری اش فاصله داشت.
اما ‌هر روز دلتنگ خانواده اش می شد و به سراغ آن ها می رفت.

مادرش برای این که دختر را متوجه کند دیدارهای هر روزه ضرورتی ندارد و باید در آغاز زندگی، اوقات بیشتری در خانه ی خودش باشد، روزی خطاب به او گفت:

قِزِم! شیرین گَه شیرین گِد!
(دخترم شیرین بیا، شیرین برو!) 

دختر تازه عروس، فردای آن روز، در حالی کوبه ی درِ خانه ی مادرش را کوبید که کوزه ی کوچکی از شیره ی انگور به منظور هدیه برای مادرش آورده بود.

مادر، جمله اش را دوباره تکرار کرد و روز بعد دخترک با ظرفی پر از سکنجبین به دیدار مادرش رفت!

مادر که نمی خواست به صراحت دختر را از آمدن هر روزه به خانه اش منع کند، باز هم عبارت 
"شیرین گَه، شیرین گِد" را تکرار و فردای همان روز، دخترک با کوزه ای پر از عسل و با لبی خندان به دیدار مادرش رفت!

مادر که از سادگی دخترش مستأصل شده بود، منظورش را از به کار بردن ضرب المثل به او گفت که نباید هر روز، خانه و زندگی اش رها کرده و به خانه ی مادرش بیاید.

اَلدَفِه

سرزمین پهناور ایران طی قرن ها در آغوش خود، فرهنگ ها و آیین هایی متفاوت را پرورانده است.
باورهایی که متناسب با شرایط جغرافیایی و زیستی شکل گرفتند و ریشه دوانیدند.

در بسیاری از خانواده های ساکن در بجنورد، جدای از همه ی باورها و اعتقاداتی که داشتند، یکی از سازهای کوبه ای با نام "اَلدَفِه" یا دایره وجود داشت که بعضی از مادربزرگ ها، از ماهرترین نوازندگان این ساز پوستی بودند.

در طول سال و عموم روزهایی که سرمای هوا هنوز جانسوز نشده بود، مادربزرگ ها با پهن کردن قالیچه ای زیر درختان حیاط و برپایی سماور آتشی یا زغالی، نواختن دایره و ترانه خوانی را آغاز می کردند.

لحظاتی بعد، همسایگان اطراف از کوچک و بزرگ پای رامشگری مادر بزرگی می نشستند که زیباترین تصنیف های به یادگار مانده از دوره ی قاجار و پیشتر را برایشان زمزمه می کرد.

ترانه هایی فولکلور که مادرانشان سینه به سینه نقل کرده بودند و گاه با نواختن دایره، برای نوه هایشان می خواندند.

"حورا گَلِن،" مهربان مادر بزرگی بود از ساکنان حوالی میدان کارگر که روحی پر از شور و احساس و سرزندگی همواره با آن همراه بود.
 
در تاریک روشن عصر هر روز که از کار طاقت فرسای همیشگی اش و گاه مَشّاطه گری فارغ می شد، دایره اش را دست می گرفت و با کلامی آهنگین به زبان ترکی، شوقی وصف ناپذیر را به جان همگان هدیه می کرد:

"بیر جِلِنگ تَمبَکِه چِن 
گِددِم قَلَندَر باغِنَه 

بیر جِلِنگ ایزمَه یِچِن
قال دِم قیامَت گینِه نَه..."

"فَلکَه نِنگ اُرتَه سِن دَه
اوغلان بِراخ مَنِه

آتَم گَلَر سَنِه گِئرَر
اوغلان بِراخ مَنِه..." 

ساز کوبه ای دایره، جدای از حضور دائمی اش در برخی از خانه ها، انگیزه ای بود برای افرادی هنرمند که از این رهگذر لقمه نانی هم به دست آرند و سر خود را "برای دو نان، پیش دونان خم نکنند."

شهر بجنورد از دیرباز، هنرمندان بی شماری به خود دیده که جمعیت نوازندگان دایره، بسیار بیشتر از سایر سازها بوده است.

و نام آشناترین همه ی اَلدَفِه چالَن‌لَه(دایره نوازان) در سده ی اخیر، زنده یادان:
 بَخشو، اسدالله قلی‌نژاد، حسین بَه‌بی، علی مَلکی، تقی گرجی و بانویی با نام "زهرا خانم" که هر یک بیش از نیم قرن، در مراسم و جشن های مردمان این دیار، شادی و شادمانگی را به شهروندان هدیه کردند.

زهرا خانم، از جمله معدود زنانی بود که در عروسی ها همراه مردان نوازندگی می کرد. 
چارقد سپید بزرگی بر سر می انداخت و با انگشتان ظریفش، پا به پای رقصندگان تا آخرین نفر که میدان رقص را ترک می کرد، بر صفحه ی نازک دایره می کوبید. 

زنی که سال های سال و تا اوایل دهه ی 40 به خلوت جمع های زنانه می رفت و ترکی می خواند و دایره می نواخت.

حضور انکار ناپذیر دایره در نوروز و سیزده بدر، از شورانگیزترین خاطرات متولدین دهه ی 50 به قبل است که با عبور از کوچه باغ های زیبای اطراف شهر، نوای دل‌انگیز نواخت دایره به گوش رهگذران می رسید.

اما ماندنی ترین خاطره برای بسیاری از شهروندان بجنوردی تا اواخر دهه ی 40، مراسم بردن داماد به حمام به وسیله ی دوستانش در شبی که آن را با نام "کَچَه کَچَه" می شناختند. 

دایره، اصلی ترین ساز در شب کچه کچه بود که صدای دلنشین نواختن آن همراه با ترانه خوانی، گوش همه ی همسایگان را تا رسیدن به حمام نوازش می داد.

تاریخ و گزارش دقیقی از حضور اولین سازهای کوبه ای در بجنورد را در دسترس نداریم.
اما به گواه افراد کهنسال همشهری، این ساز پوستی از دیرباز در بجنورد تهیه و آماده می شده است.

از قدیمی ترین سازندگان دایره که در کارگاه های خانگی مشغول به ساخت اَلک، غربال، تِمپو، تنبک، طبل و ... بودند، می توان به کوچه های پرآوازه ی دروازه قبله و یزدانی در قبلَه دروازَه(میدان کارگر) اشاره کرد.

مردان و زنانی تلاشگر که هنرمندی های بسیاری از سر انگشتانشان خلق می شد و در بین عموم شهروندان بجنوردی، با نام"استاکارلَه"(استاد کارها) مشهور بودند.

در کنار استادکاران این دو کوچه که سهم عمده ای در تاریخ فرهنگی بجنورد دارند، مردانی هنرمند و نوازنده هم بودند که بر روی تِمپو، تنبک و دایره پوست می کشیدند.
مهارتی ستودنی که با آغاز دهه ی60، کار ساخت سازهای های کوبه ای و کشیدن پوست، به حاشیه رفت و کمرنگ شد.

استادکارها، هنرمندان بی ادعایی بودند که با دستان همیشه زخم خورده شان، قطعات فلزی بسیاری را به کمک کوره ی زغالی و دَم و پتک و سندان می ساختند.

اما اینک، تنها یادگارانی اندک از آن روزها برای شهروندان بجنوردی مانده است و خاطره ی جهیدن جرقه های آتش کوره و کوبش پتک ها و صدای آهنگین ضربه ها.
 

یزدی های بجنورد

بر اساس تحقیقاتی که از دهه های پیش در حوزه ی کشاورزی انجام گرفته، تاریخ دقیقی از پیدایش گندم به دست نیامده است.
 هر چند"هرودت"در نوشته هایش از گندم نام برده است.

اما پس از سکنی گزینی بسیاری از اقوام در بیابان ها و دشت های بیکران به منظور کشت و کار، گندم به عنوان اصلی ترین نیاز پس از گوشت، جای پایش را در زندگی انسان هزاره های پیش از میلاد محکم تر کرد.

تهیه ی گندم و پخت نان از دیرباز، فراز و فرودهای بسیاری را پشت سر گذاشته است.
آسیاب های آبی و بادی در هر منطقه، مهم ترین نمادهای دخیل در تهیه ی نان بوده اند. 

اواخر دهه ی30، تنها آسیاب به جا مانده از سده های اخیر در محله ی صدرآباد شهرمان، روزهای پایانی حیاتش بود که پس از سال ها چرخیدن سنگ ها بر روی هم با قدرت آب خروشان قنات و تلاش آسیابانی پیر، از حرکت باز ایستاد.

تاریخ مشخصی از ساخت اولین نانوایی ها در بجنورد را در دست نداریم.
اما عموم خانواده ها و طایفه ها هر یک تنورهایی در حیاط و محل زندگی شان داشته اند.
و زنانی که برای آماده سازی خمیر و پخت نان با عنوان"نانوا" به خانه ها مراجعه می کردند.

از انتهای خیابان بش قارداش سابق تا پای توپ، بیشتر نانوایی های بجنورد در این مسیر پر جمعیت قرار داشتند.

اواخر دوره ی قاجار، خانواده هایی از شهر یزد به خراسان و بجنورد کوچیدند، که از همان روزها با نام"یزدی ها" شناخته شدند.

اصلی ترین حرفه ی ایشان، پخت نان بود و راه اندازی نانوایی و آسیاب که از کهنسالان این شغل پر مرارت از اواخر دوره ی قاجار، شاطر غلامعلی و شاطر جعفر و شاطر حسن و...در یادها مانده اند که چند دهه پیش، چشم از جهان فرو بستند.

جدای از تهیه و خرید گندم و حمل به آسیاب و ذخیره ی آرد در روزهای سخت زمستان، شغل شاطری و یا پخت نان، در طول سال های نبود روشنایی برق، کاری بود تقریباً طاقت فرسا که هر کس را توان ادامه ی آن نبود.

تا پیش از ورود کامیون به بجنورد، عموم نانوایان برای حمل گندم به آسیاب و تهیه ی آرد، از الاغ استفاده می کردند.

پس از گذشت سال ها، گاری اسبی که قدرت حمل مقدار بیشتری از آرد را با خود داشت، جای الاغ ها را گرفت.

گشودن نانوایی در لحظات قبل اذان صبح و آماده کردن خمیر و ورز دادن آن با دست و راه انداختن تنور با هیزم و کُلَش، بخشی از سختی های هر روزه ی نانوایان تا پیش از آمدن مواد نفتی و کارخانه ی برق به این شهر بود.

"پیچی، بَربَری، سنگک و لُمَّه چِیرَی(نان چاق گِرد)"عنوان نان هایی بودند که تا اوایل دهه ی60در تنورهای زمینی و افقی عموم نانوایی ها پخته می شدند.

ورود فصل بهار و رویش گیاهی وحشی با نام محلیِ" چِریش" در دشت ها و دامنه های سبز، سبب می شد"نان چریشی" مورد علاقه ی همشهریان، در بیشتر نانوایی ها به فروش برسد.

در دوره ای از تاریخ بجنورد، اکثریت نانواها یزدی بودند. که بسیاری از فرزندان نسل دوم و سوم هم ادامه دهنده ی راه پدران خود شدند.
و پسرانی که راه پدر خود را با شاطری و فروش نان در پشت پاچال ها تجربه کردند.

از نکات جالب توجه این مهاجرت از سده ی پیش به این شهر، ماندگار شدن یزدی ها به دلیل مناسبات دوستانه با همه ی بجنوردی ها بود. 

و آموختن زبان ترکی و مهارت یادگیری شان به عنوان زبان دوم در این منطقه بوده است که بسیاری از آن ها، از همان سال ها با همشهریان بجنوردی وصلت کردند و تشکیل خانواده دادند.

مرور زمان و شوق به ادامه ی تحصیل در نسل جوان، باعث شد تا در یکی دو دهه ی اخیر، شغل نانوایی در نزد یزدی ها، از حالت یادگار مانده از پدران، خارج شود و افراد دیگری وارد این حرفه شوند.

صف های طولانی مردم در نانوایی ها، یادآور گذشته هایی تلخ هم هست. روزهایی که قزاق های روسی در شهریور1320خاک ایران را زیر چکمه ی خود به صدا درآوردند و سبب طولانی شدن صف شهروندان مقابل نانوایی ها برای تهیه ی نان شدند.

روزهایی که ذخیره ی کندوهای خانگی نگهداری گندم به دلیل هجوم نظامیان، رو به پایان رفت و برای تهیه ی نان، جو و دیگر مواد رستنی در طبیعت به کار گرفته شد.

پی نوشت:

 1/آخرین آسیاب داخل شهر، در باغ صدرآباد متعلق به"صدربی‌بی"خواهر سردار مفخم بجنوردی بود.
این منطقه که بعدها به کوچه ی صدرآباد شهرت یافت، به وسیله ی شورای نامگذاری، به "ملا صدرا" تغییر نام پیدا کرد!

2/دکتر پاپلی یزدی، در جلد اول کتاب "شازده حمام"، اشاره به گروهی از جوانان سخت کوش یزدی دارد که اوایل دهه ی 40، پای پیاده از یزد تا بجنورد را برای جمع آوری کتیرا، به سمت روستای گیفان می روند.

همایش هنر خوشنویسی در بجنورد

صبح چهارشنبه 29خرداد 98، مراسم گرامی داشت هنرمندان خوشنویس از چند استان در سالن حافظ بجنورد برگزار شد.
مطابق معمول عموم گردهمایی ها و همایش ها، آغاز مراسم با بیشتر از 30دقیقه تاخیر همراه بود.

اما حضور هنرمندان پر آوازه و صاحب سبک در عرصه خوشنویسی و خطاطی که در گذار از این راه، موی سپید کرده اند و پس از گذشت سال ها، یک بار دیگر در بجنورد همدیگر را ملاقات می کردند، چشم را بر روی برخی کاستی ها می بست.

پیام های تصویری به نمایش گذاشته شده از جانب استاد امیرخانی و همشهری ارجمندمان، استاد اخوین، نشان از تلاش پیگیرانه ی برگزارکنندگان این همایش داشت که جای تقدیر دارد.

استادان یدالله کابلی و دکتر ساکت از میهمانان، به شرحی از تاریخ و پیدایش خط و سابقه ی آن در کشورمان پرداختند که در نوع خود، مواردی بسیار تازه برای افرادی بود که در وادی قلم و نگارش خط، تجربه ای نداشتند.

 در پایان جلسه، اسامی افرادی از بانیان و تلاشگران عرصه ی خوشنویسی در بجنورد و استان خراسان شمالی به وسیله ی مجری همایش خوانده شد و از چند نفر پیشکسوت خطاطی که برخی در سالن حضور به هم رسانده بودند، تقدیر به عمل آمد.

اما کاش از خطاطان دوره ی ناصری در بجنورد از جمله مرحومان "محمد حسین خوشنویس"(1245-1315) ملقب به "استاد باشی"، میرزامسعودخان مستوفی(1352-1260) و رضا تارا(1318-1352)، از خطاطان دهه ی 40 در بجنورد یادی می شد.

نکته ی قابل توجه در این همایش ارزشمند فرهنگی، عدم حضور اعضای شورای شهر بود که جای تامل دارد.

در حالی که انتظار می رفت یک عضو شورا به عنوان نماینده ی واحد پژوهش شورای شهر در این گردهمایی هنری فرهنگی حضور می یافت که متاسفانه اینگونه نبود!
 

عکاسی در بجنورد

نقش‌های به یادگار مانده از هنر دست انسان‌های غارنشین بر دیواره‌ها و سنگ‌های آهکی، نشان از علاقمندی افرادی به ثبت خاطره‌ها برای آیندگان بوده است.

تصویرگری از انسان، طبیعت و حیوانات به وسیله‌ی هنرمندانی چیره دست، زمینه ساز تولید ابزار و وسایلی در عصر صنعتی برای دقت هر چه بیشتر درباره‌ی آن ها شده است.

با آغاز قرن نوزدهم و پیشرفت‌های هر روزه در حوزه‌ی صنعت، نخستین گام ها برای ساخت قطعات دوربین برداشته شد.

 سال‌ها زمان برد تا پای اولین دوربین عکاسی در سفرهای مستشرقین به ایران، به دربار محمدشاه قاجار باز شد.
حضور این وسیله‌ی فلزی تعجب برانگیز، سبب شد تا یکی دو تن از جوانان علاقمند آن روزها، از جمله" عبدالله‌خان قاجار"کمر همت برای یادگیری کار با دوربین را ببندند.

قدیمی‌ترین عکس‌ها از شهرمان بجنورد و روستاهای اطراف، به وسیله‌ی ملتزمین رکاب ناصرالدین‌شاه قاجار برداشته شده که حدود150سال پیش از مسیر جاجرم و دامنه‌ی سالوک به بجنورد آمده‌اند.

تصاویری شفاف از روستاهای گریوان، دره‌ی فیروزه، بش‌قارداش و ایچَرِه(اندرونی)یا محل حکمرانی سردار مفخم که مستندات ارزشمندی در این حوزه هستند.

با گذشت چند سال از پایان حکومت سلسله‌ی قاجار، اولین مغازه‌ی عکاسی در بجنورد راه‌اندازی شد.
صنعتی نوبنیاد که بسیاری افراد، از رفتن به عکاسی و ایستادن در مقابل دوربین، اکراه داشتند.

با آغاز دوره‌ی پهلوی اول و سامان گرفتن ادارات در سطح شهر، تهیه ی عکس برای گرفتن سجل(شناسنامه) و تذکِره(گذرنامه) به منظور سفر به کربلا و مکه، شکلی عمومی به خود گرفت.

عکاسانی که با تجربه اندوزی در تهران و مشهد و...، به بجنورد آمدند و کار ثبت خاطره ها و تصویر بسیاری از شهروندان را رقم زدند.

از عکاسان نسل اول، تقریباً هیچ یک از آن ها در قید حیات نیستند و تنها تصاویری سیاه و سفید از ایشان که به لنز دوربین خیره شده‌اند، باقی مانده است.

مردانی هنرمند که تلاش داشتند، عکس‌‌هایی به یاد ماندنی از خود به یادگار بگذارند.

 عکاسی‌ها در مقایسه ی با سایر مغازه‌ها، از سادگی خاصی برخوردار بودند. ویترینی رو به پیاده‌رو که چند تصویر چهره، از مردان و زنان همشهری به قاب گرفته شده بود.

داخل مغازه هم قاب‌هایی در اندازه‌هایی مختلف از افرادی بود که با استفاده از کلاه شاپو، عینک دودی، پیراهن سفید، کراوات و لباس نظامی عکسی به یادگار گذاشته بودند.

انتهای مغازه که بی‌شباهت به پستو نبود، محل برداشتن عکس بود که بعدها، به وسیله ی فشار دادن زنگ اخبار، اعلام آمادگی برای گرفتن عکس را می کردند.

 لحظاتی بعد، عکاسباشی وارد اتاق می‌شد و با ایستادن در پشت دوربین و کشیدن پارچه‌ای مشکی بر روی سر خود که متصل به دوربین روی سه پایه بود، عکس را می‌انداخت.

 تا فاصله‌ی ظهور و خبر گرفتن از کیفیت و چگونگی عکس، چند روزی فاصله بود تا عکس‌های سیاه و سفید، چاپ شوند.

سال‌ها بعد، اولین دوربین‌ها با فیلم‌های کوچک به تعداد12، 24، 36  عددی وارد بازار شدند و عکاس‌ها توانستند بدون حمل دوربین‌های بزرگ و سنگین، کار تصویربرداری از افراد و طبیعت را آغاز کنند.

حضور عکاس‌ها با دوربین در دامن طبیعت از جمله بش‌قارداش، باباامان و ایش دَرَخت، بخشی فراموش ناشدنی از زندگی نسلی است که با خاطراتی دل‌انگیز آن روزها را پشت سر گذاشتند.

از جمله نکات قابل تامل در عکاسی آن روزها، دقت در ایستادن افراد، مقابل دوربین و کادربندی بوده است.
مردانی که برای تصویر برداشتن، هرگز کتاب‌های تخصصی شیوه ی عکاسی آن روزگاران را ندیده بودند. 

از شایسته‌ترین خدمات عکاسان همشهری به بجنورد، حضور گاه و بی گاه آن‌ها از اوایل دهه‌ی 30، در مدارس و دبیرستان‌ها بود که از دانش‌آموزان و کادر مدرسه‌ها، عکس انداخته‌اند.
 عملی ارزشمند که گویی با دوربین، تاریخ این شهر را به تصویر کشیده‌اند.

عکاسان آن روزها، با حضوری جدی در مراسم و بزرگداشت‌هایی که در محل شاقَّه(استادیوم ورزشی تختی) و یا میدان ششم بهمن(شهید) و سالن‌های ورزشی برگزار می‌شد، به ثبت وقایعی پرداخته‌اند که گاه برای نگارش و یا تهیه‌ی متن، الزاماً به تصاویر آن روزها باید مراجعه نمود.

از آغازین روزهایی که نخستین تابلوی عکاسی در بجنورد به چشم خورد، مردان بسیاری با هنرمندی خود، یادگاری های بی شماری به امانت گذاشته اند.

"مشتی‌باقر حیاتی(1291-1369)،"از کهنه‌کاران این هنر بود که حوالی چهارراه چه کنم، هر صبح دکّانش را می‌گشود.
 پدربزرگی مهربان که زبان ترکی را با لهجه‌ی غلیظ آذربایجانی با همشهریانش سخن می‌گفت.

پس از سال57که وضعیت اقتصاد در سطح کشور دچار تحول شده بود، در پاسخ به افرادی که گاه به طنز، علت گران شدن قیمت عکس را از ایشان سوال می‌کردند، با جدیت پاسخ می‌داد: 
"بالام، شِیء دَه گیران دِه، شِیء"
(فرزندم، جنس گران است، جنس)

ارامنه در بجنورد

دشت بجنورد و دامنه های حاصلخیز آن از چند سده پیش، پذیرای اقوام و اقلیت هایی متفاوت بوده است که طی یک دوره ی زمانی، این منطقه ی سبز و کوهستانی را برای زندگی و کسب و کار انتخاب نموده اند. 

از قرن ها پیش که طایفه های بسیاری از کشورهای همسایه به ایران کوچ کردند، خانواده هایی به دلایل مختلف سیاسی اجتماعی از کشور "ارمنستان"، وارد ایران شده و شهرهایی را برای زیستن انتخاب کردند.

عمده ی این مردان، افراد صنعتگری بودند که پیشتر، کار با ماشین های صنعتی و تعمیر ماشین آلات را آموخته بودند.

پس از رونق گرفتن صنعت و ورود ماشین آلات صنعتی، اولین دانش آموختگان ایرانی به دستور پهلوی اول عازم فرانسه شدند تا با یادگیری بهتر علوم و صنایع مختلف، به ایران مراجعت کنند.

 نخستین تجربه ی حضور ارامنه و آسوری ها بر اساس اظهارات همشهریان کهنسال در بجنورد، به چند دهه پیش برمی گردد که سهمی غیر قابل انکار در توسعه ی کشاورزی و صنعت بجنورد و روستاهای اطراف آن داشته اند.

هر چند پیش از آن ها، مهندسان و استادکاران بومی، سابقه ای طولانی تر از ارامنه در بجنورد داشتند.

تراشکاری، باتری سازی و آهنگری اتومبیل های سواری و کامیون، از جمله تخصص های ارمنی ها در بجنورد بود که گاه برای انجام تعمیرات وسایل کشاورزی، به روستاهای دور و نزدیک بجنورد سفر کرده و مدتی نزد آن ها زندگی می کردند.

روابط دوستانه ی مبتنی بر احترام متقابل با ارامنه در نزد شهروندان بجنوردی، به گونه ای بود که هرگز تقابلی بین آن ها و دیگر افراد به وجود نیامد.
بسیاری از شهروندان، مردان ارمنی را با عنوان "موسیو" می شناختند که به یکی از اینان با نام "وارتان" در بجنورد، لقب" دایِه ارمنی"(دایی ارمنی) داده بودند.

از بین چند خانواده که صنعتکار و استاد فنی بودند، یکی دو تن از آن ها در حوزه ی فروش نوشیدنی های الکلی فعالیت داشتند که محل مغازه هایشان، حد فاصل میدان کارگر تا چهارراه قیام بود.

صاحبان این فروشندگی ها، با فرا رسیدن روزهای سوگواری از جمله نوزدهم رمضان، دهه ی محرم و ایام شهادت در طول سال، از روز قبل اقدام به تعطیل مغازه های خود می کردند.

زندگی مسالمت آمیز خانواده های ارمنی در بجنورد و تلاش آن ها برای یادگیری زبان ترکی که برای ارتباط گرفتن با مشتریان از آن بهره می بردند، همواره از خاطرات خوش بسیاری از شهروندان بوده است.

موسیو "هاراپِت"، از جمله تعمیرکاران نیکنامی بود که تا اوایل دهه ی50، به درخواست بعضی از کشاورزان به بیشتر روستاها از جمله دهستان آلاداغ سفر می کرد و روزهای بسیاری در دهکده های مختلف، به تعمیر ماشین آلات و ادوات کشاورزی آن ها می پرداخت.

وقوع تحولات سال57 در کشور، زمینه ساز کوچ خانواده های ارمنی از بجنورد شد و خاطرات بیشماری از آن ها برای شهروندان بجنوردی، به یادگار ماند.

به یاد حاج حسن تاتاری

تاریخ فرهنگی سیاسی شهرمان بجنورد از دیرباز، چهره‌های بی‌شمار و تاثیر گذاری به خود دیده است که هر یک، آثار و یادگارانی ارزشمند به جای گذاشته‌اند.
انسان‌هایی بزرگ که زنده‌یاد حاج حسن تاتاری(1267-1349) یکی از اینان بوده و هست. 

تاجری خوشنام، شهروندی صادق و علاقمند به سرنوشت همشهریان خویش که تا پایان عمر، هرگز آن ها را از یاد نبرد و همه‌ی اندیشه و سرمایه‌ی خود را وقف کاری انسانی کرد.

ایشان هنگامی به خرید و نصب کارخانه‌ی تولید برق در بجنورد اقدام کرد که پیشتر، یکی دو تجربه‌ی نسبتاً ناموفق به وسیله‌ی افرادی انجام شده بود.

کوچه‌ی"فخران"که بعدها نام "برق" به خود گرفت، محل نصب تازه‌ترین دستگاه آلمانی بود که در اولین سال های دهه‌ی30 در آن راه اندازی شد.

مهندس سیمون، تنها متخصص تحصیلکرده‌ی رشته‌ی برق بود که مدیریت تولید را به عهده داشت.
در کنار ایشان، جوانانی علاقمند پای کار آمدند که تیرکوبی در خیابان‌های اصلی را آغاز کردند و سپس کوچه و محلات را روشنی بخشیدند.

به گفته‌ی بسیاری از شهروندان و افراد کهنسال، تصویر روشن شدن معابر و گذرگاه‌ها در اولین شب آغاز به کار کارخانه، هرگز فراموششان نخواهد شد.
عصرِ یک روز که هوا رو به تاریکی می‌رفت، به اشاره‌ی یک کلید، خیابان‌ها به ناگه روشن شدند.

شادی وصف ناپذیر شهروندان و قدردانی از مردی که بخش عمده‌ای از سرمایه‌اش را مصروف این خدمت انسانی کرده بود، از شورانگیزترین خاطرات آن روزها است که به همت مردی نیک‌اندیش، بنای اولیه‌ی آن گذاشته شد.

مدتی بعد، اولین کارخانه‌ی یخسازی حاج حسن تاتاری در بجنورد، نبش کوچه‌ی میرپنج واقع در خیابان طالقانی شرقی راه‌اندازی شد که سال‌ها بعد، بنا به دلایلی از فعالیت باز ایستاد.

روشن شدن اولین چراغ‌ها در خیابان و کوچه‌ها، پایانی بود بر سال‌ها کار افرادی زحمتکش با لقب"چراغچی"که عصرگاهان، پس از تمیز کردن حباب چراغ‌های نفتی، با بالا رفتن از نردبان آن‌ها را بر سینه‌ی دیوار می‌آویختند.

پس از چندی، سیم کشی انتقال برق به خانه‌ها و مغازه‌ها انجام گرفت که به خاطر نبود کنتور میزان اندازه‌گیری، تعیین قیمت مصرف برق بر اساس تعداد شعله‌های روشنایی بود.

برای مثال، مغازه‌هایی که فقط یک عدد لامپ روشنایی داشتند، روزی یک ریال برای استفاده از انرژی برق پرداخت می‌کردند که تا مدت‌ها، ماهیانه و به صورت نقدی دریافت می‌شد.

با گذشت چندین ماه از راه اندازی کارخانه‌ی برق، کنتورها در منازل و دکان‌ها نصب شد و تا چند سال اول، پرداخت وجه مصرفی در محل کارخانه انجام می‌شد و بعدها، به بانک ملی مراجعه می‌کردند.

تا ماه‌ها با غروب آفتاب، معابر و خانه‌ها روشن می‌شدند و کنتورهای آ اِ گِ آلمانی هم در حال محاسبه‌ی مصرف
برق شهروندان.
و چند ساعت بعد، کارخانه از نفس می‌ایستاد تا برای تولید روشنایی فردا، انرژی بیشتری داشته باشد.

 اما ظاهراً این حرکت نوعدوستانه و انسانی مردی که همگی ایشان را با نام"حاج حسن تاتار"می‌شناختند، خوشایند برخی تجار کاسب کار و ثروتمندانی که پول خود را به اجاره می‌دادند نبود و بنای کارشکنی در مسیر پیش روی ایشان و کارخانه‌هایش را گذاشتند!

اولین گام‌ها، نپرداختن بدهی مصرف برق از سوی بعضی افراد بود که شرایط را برای پرداخت حقوق کارکنان کارخانه و شرکت طرف قرارداد در تهران سخت‌تر می‌کرد.

گام‌های بعدی، تشویق و تحریک کودکان و افراد شیرین‌عقل، به نشانه‌گیری با سنگ و قُلَّه‌کمان(تیر وکمان)و شکستن گاه و بیگاه لامپ ها در کوچه‌ها و محلات که به قصد ایجاد نارضایتی عمومی بود.

همه‌ی این عوامل که ریشه در حسادت و به حاشیه رفتن برخی افراد در بجنورد را داشت، منجر به تغییر موازنه‌ی اقتصادی کارخانه‌ی تولید برق شد و پس از گذشت مدتی، هزینه‌های جاری، بیش از درآمد حاصل از فروش انرژی برق شد.

با گذشت مدتی، حاج حسن تاتاری که دوره‌ی کهولت و بیماری را می‌گذراند، با تحمل سختی‌های بسیارِ به وجود آمده از سوی برخی افراد، مجبور به فروش کارخانه به شرکت برق سراسری شد.

اما شهروندان قدرشناس بجنوردی، هرگز و هیچگاه، خاطره‌ی مردی بزرگ و نوعدوست که بخش عمده‌ی سرمایه‌ی خود را صرف روشنی بخشیدن به شب‌های تاریک شهرشان و تاسیس کارخانه‌ی تولید یخ کرد، فراموش نخواهند کرد.

یادش گرامی

پی نوشت:

1/عنوان کوچه‌ی برق با آغاز جنگ، به شهید محسن دستپاک تغییر نام داد.

2/با عمومی شدن سیستم برق کشی در مغازه و خانه‌ها، چراغ‌های روشنایی از قبیل، موشی، فانوس، لامپا، گردسوز و چراغ توری تقریباً به حاشیه رفتند.

3/از زمستان 94، نگارنده طی نامه‌ای پیشنهاد نصب تندیس زنده‌یاد حاج حسن تاتاری را در حاشیه‌ی کوچه‌ی برق به مدیران فرهنگی شهرمان داده که هنوز به مراحل اجرایی نرسیده است.

فِشاری

بی شک هنوز بسیاری از شهروندان متولد دهه ی 40 به قبل، خاطره ی مردانی که با نام آبران(میراب) شناخته می شدند را فراموش نکرده اند.

پیرانی جهان دیده که چشم و گوش آن ها، بسان مقیاسی بود برای اندازه گیری زمانِ حرکت آب و مقدار ورودی به باغ و بستان های مورد نظرشان. 

با غروب خورشید که مادران دست از شستن ظرف و لباس بر سر نهرها و جوی های جاری در محله و کوچه ها بر می داشتند، آبران ها با در دست داشتن فانوس، باغ ها و گندم زارها را پشت سر گذاشته، تا آب را به کوچه باغ ها برسانند. 

مردانی که در گرما و سردترین شب های زمستانی، هرگز وظیفه شان را فراموش نمی کردند.

با پدیدار شدن ماه بر پهنه ی آسمان بیکران، آبران ها بیل به دست، راه را برای عبور آبی که از قنات های صدرآباد، چهارمغان و چشمه ی بش قارداش به سمت شهر در حرکت بود، می گشودند.

گاه برای رفع خستگی، که مسیری طولانی را در تاریکی شب پیموده بودند، بر لب جوی آبی می نشستند و  چپقی چاق کرده و دوباره با صدای پای آب همراه شده و برای مرمت و بازسازی برغاب ها،(1) بیل می زدند.

با گسترش پدیده ی شهرنشینی و افزایش جمعیت که اولین آسیب آن، دامن باغ های پر وسعت این شهر را گرفت، شغل میرابی از رونق افتاد.

و دیگر کسی، شبحی از آبران پیری را ندید که از مسیر صدر آباد تا پای توپ، گاه در نور کمرنگ و ضعیف چراغ فانوس، کتاب دعایش را باز می کرد و به مناجات شبانه در میان علفزارها می پرداخت.

اواسط دهه ی 40 بود که پس از حفر چاهی عمیق در خیابان طالقانی غربی، سیستم لوله کشی به منظور آب رسانی به خانه ها در بجنورد راه اندازی شد. و کارگرانی، مسیر لوله ها را در خیابان و کوچه های سنگفرش، با بیل و کلنگ حفاری کردند.

پس از گذشت چند قرن، بهره گیری مردم بجنورد از چشمه های اطراف شهر، کاریزها و چاه های داخل حیاط و خرید آب آشامیدنی از فروشندگان با گاری اسبی به پایان رسید.

 مدیران شهرداری(سازمان آب) آن روزها، پیش از آب رسانی به خانه ها، بر سر عموم چهارراه ها در کوچه ها، دستگاهی با نام"فشاری" نصب کردند و با ساخت سکویی کوچک، محلی را برای نشستن و گذاشتن ظرف و لباس اختصاص دادند.

و استفاده از آب تمیز، با فشار دادن اهرمی برنجی که کنار کلاهک چدنی نصب شده بود، برای بیشتر شهروندان میسر شد.
فشاری، استوانه ای بود چدنی و کلاهکی از همان جنس که دو اهرم برنجی را در دل خود جای داده بود.

به محض خلوت شدن اطراف فشاری، نوبت به شیطنت پسرکانی می رسید که با گذاشتن کف دست در دهانه ی خروجی فشاری، رهگذران و یا دیوارهای مقابل را خیس می کردند.  

اما وظیفه ی دیگری که عموم کودکان در آن روزها به عهده داشتند، آوردن آب خنک به وسیله ی تُنگ های مسی از فشاری ها برای خانواده و همسایگان بود. 

همزمان با این حرکت که تحول بزرگی در عرصه ی بهداشت عمومی شهروندان محسوب می شد، در سه یا چهار نقطه از شهر، بناهای کوچکی با نام "رختشوی خانه"احداث شد.(2)

ساخت رختشوی خانه ها، سبب کاهش رفت و آمد بسیاری از خانواده برای شستن لباس و دیگر وسائل به قنات صدرآباد، مسیر چَرمغان، شِئدقلی خان و... گردید که اغلب مادران، پای پیاده این مسیرها را در رفت و آمد بودند.

گام دوم برای فراهم آوردن شرایط استفاده از آب مجانی، نصب شیرهایی در حاشیه ی پیاده روها از جمله، حوالی میدان شهید، کارگر، رو به روی کوچه ی بهار، سیدی و حمام سراب بود که استفاده ی فراوانی از آن ها می شد.(3)

لوله کشی سراسری در سطح شهر که ابتدا شامل خانه های مسکونی نمی شد، عموم شهروندان را از آوردن آب از مناطق اطراف خلاصی بخشید.

 و سر آغاز دوره ای بود برای به سایه رفتن تلمبه های نصب شده بر روی چاه ها و حوض های دست ساز و پمپ های برقی که به نوعی رقیب تلمبه ها در کشیدن آب از عمق زمین شده بودند.
 
چندی بعد، عملیات آب رسانی به منازل و مغازه ها در بجنورد آغاز شد و شیرهای برنجی، عرصه را به تلمبه ها ی چدنی و پمپ های برقی که با زدن یک کلید، آبی پر حجم را درون حوض می ریختند، تنگ کرد و به مرور از چرخه ی استفاده خارج شدند.

پی نوشت: 
 
دستگاه های چدنی نصب شده بر سر چهارراه ها و کوچه و خیابان ها، هر عنوانی رسمی و یا علمی که داشتند، هرگز بر سر زبان شهروندان بجنوردی نیفتاد و تنها کلمه ی "فشاری" به آن ها اطلاق شد. 

(1)برغاب، بندی که از چوب و خاشاک و خاک و گل در پشت آب بندند.
(فرهنگ دهخدا)

2/ رو به روی کوچه ی معصوم زاده و بیمارستان تامین اجتماعی، تقاطع شریعتی شمالی، محل رختشوی خانه هایی بود که تا اوایل دهه ی 60 فعال بودند.

3/ تخم هندوانه و خربزه، پشم گوسفند، لباس، ظرف و کاسه و هسته ی زردآلو و...از مواردی بود که بعضی مادران، از ساعات خلوت شبانه برای شستن آن ها در زیر شیر آب خیابان هااستفاده می کردند.

برای آخرین حمام قدیمی شهرمان!

بناهای تاریخی و مکان های به یادگار مانده از گذشته های دور و نزدیک هر شهر و دهکده ای، نشانه ای فرهنگی است از مردمانی که در دوره هایی با آن ها زیسته و یا به عنوان اثری ماندگار، از خود به یادگار گذاشته اند.

برای مثال، می توان در بجنورد به عمارت مفخم(ایچَرِه)، آینه خانه، آرامگاه سردار در بش قارداش و خانه ی حاج محمدعلی جاجرمی، در کوچه ی جاجرمی اشاره کرد.

حمام ها هم از کهن ترین سازه های خشتی گلی بوده اند که در هر دهکده و شهری، به ضرورت ساخته می شدند.

شهرمان بجنورد، در آخرین سال های پایانی دوره ی قاجار، شاهد برپا شدن گرمابه هایی بوده که در نوع خود، سابقه ی کمتری از بقیه ی حمام هایی داشتند که عمرشان به عهد صفوی می رسیده است.

خزینه هایی که با آب قنات "صدرآباد" گرم می شدند. حمام "سرِ آب" هم در همسایگی مسجد"شیخ رجبعلی"، اولین گرمابه در "دروازه قبله "بود که تاریخی به قدمت دوره ی قاجار بر پیشانی خود داشت. 

پس از حمام سراب، به مرور گرمابه های خزینه ای، از جمله "شِئرلِه حمام" وارد عرصه شدند و چند دهه بعد، عمرشان پایان یافت.

اما با آغاز دهه ی 50، تعداد گرمابه های عمومی و خصوصی در این شهر به 12 واحد رسید.
رقمی باور نکردنی برای شهری کم جمعیت که اینک تنها حمام به جا مانده از چند دهه پیش،"کوثر"در حوالی"پای توپ"است.

و شنیدن خبری تاسف بار در باب تخریب احتمالی آخرین حمام به یادگار مانده از یک سده پیش، که ظاهراً قرار بر این است محل حمام، تبدیل به پارکینگ اتومبیل شود.

تجربه ای تلخ که تبدیل شدن حمام سراب به پارکینگ، پیش رویمان است. سازه ای تاریخی، با قدمتی 124 ساله که با جو سازی برخی مدیران و کارشناسان، فروریخت!

دردناک این که، شاید تنها مرکز استان در سطح کشور خواهیم بود پس از تخریب حمام کوثر، دیگر حمام عمومی و خصوصی نخواهیم داشت.

جای خوشبختی است که متولدین تا اوایل دهه ی 50، بردن تاس و قالیچه، بقچه و لُنگ و قَدیفَه با خود را به حمام های عمومی زنانه و مردانه تجربه کردند.

ما آخرین نسلی بودیم که سر در خزینه فرو کردیم و در شب"کَچَه کَچَه"، که برای استحمام داماد و دوستانش، حمام عمومی محله را قُرُق می کردند، همراه شدیم و حنابندان را به چشم دیدیم.

نوشیدن نوشابه ی خنک در گرمای تابستان و چای قند پهلو در سرماهای سخت را در صحن حمام های عمومی تجربه کردیم.

 نسلی که در ماه رمضان، صدای دل انگیز نواخت طبلِ بیدار باشِ سحری زنده یادان"حسین خاور"و"حسین کیچی"را پشت بام حمام سراب و سبزه میدان به گوش شنیدیم.

و فِرنی صبحگاهی روبروی گرمابه و حوالی میدان کارگر را در کاسه های چینی گل سرخ، به عنوان صبحانه ی پس از استحمام، صرف کردیم.

زیرا آخرین نسلی هستیم که کنار سورچی های پیر نشستیم و اسب درشکه ها را هِی کردیم.

به راستی، برای نسلی که تنها، فاصله ی آسانسور تا سرویس مدرسه را پیاده گام برمی دارد، قرار است چه چیزهایی از گذشته را به یادگار بگذاریم؟

مسابقه ی بدون تعطیلی تخریب خانه های قدیمی و تبدیل آن ها به سازه ای از آهن و سنگ و سیمان، شاید تنها میراث ملموس ما برای آیندگان باشد.

دیری نخواهد پایید که بجنورد را تبدیل به شهری خواهیم کرد، بی هیچ هویتی از گذشته ی معماری شده از دوره ی قاجار.

هنوز خاطره ی تخریب"مسجد جامع"در پای توپ که از سازه ای استثنایی برخوردار بود را به فراموشی نسپرده ایم که مقامات فرهنگی، تصمیم به تخریب آخرین حمام شهرمان گرفته اند.
هر چند امیدواریم پس از تخریب حمام کوثر، محوطه ی پر وسعت آن سبب گشوده شدن گره ای از گره های کور ترافیکی شهرمان شود!

پی نوشت:

1/ایچره یا اندرونی، محل حکمرانی سردار مفخم.

2/مسجد شیخ رجبعلی که بعدها با نام مسجد"حاج شیخ احمد"شناخته شد و پس از سال 57، به"امام خمینی"تغییر نام داد.

3/شئرله حمام، عنوان یکی از گرمابه ها که ظاهراً قبل از دهه ی 40، تخریب شد.

4/حمام کوثر، واقع در ابتدای خیابان شاهپور(شهید محمدعلی صفا)

5/آیین کچه کچه، از جمله مراسمی بود که داماد و دوستانش، همراه با نواختن موسیقی و رقصیدن، مسیر خانه تا حمام را طی می کردند. 
پاییز سال1372،آخرین تجربه ی فراموش ناشدنی، شب دامادی هنرمندی همشهری در حمام جاجرمی سابق، با حضور مَمی‌کاکل(حاج محمدعلی ضیغمی)بود.

6/حسین خاور و حسین کیچی، نام دو تن از نوازندگان طبل در ماه رمضان که تا اواسط دهه ی 50 نواختند.

7/به کار گیری لفظ"سازه ی استثنایی"برای مسجد جامع به این خاطر است که سقف و ستون های آن، درختان جنگلی از جنس اُرس بودند.

8/از مجموع 12 باب حمام، گرمابه ی برلیان در اولین روزهای فروردین 98 تخریب شد.

تا این تاریخ، تنها ساختمانِ گرمابه ی پورطیبی که از سال ها پیش تعطیل شده، دست نخورده مانده است.

اندر حکایات بجنورد و بیرجند

پس از تقسیم استان خراسان در مرداد سال1383، خراسان شمالی دچار تحولاتی شد که گسترش سکونت گاه‌های غیر رسمی در اطراف مرکز استان، یکی از آن‌ها بود.

تغییر برخی موازنه‌های اجتماعی اقتصادی طی این سال‌ها، باعث شده که از نظر شاخص‌های توسعه، تقریباً انتهای جدول باشیم.

به همین سبب، بسیاری از فعالان اقتصادی استان و پیشه‌وران بجنوردی برای رونق دادن به وضعیت موجود، در تلاش هستند تا در حین تولید و فروش محصولات خود، برای نام"بجنورد"هم تبلیغ کنند.

اما شواهد حاکی از این است که نتوانسته‌اند توفیقی حداقلی در این باره داشته باشند.
شاید تنها به این دلیل است که نتوانسته‌ایم طی این همه سال، بجنورد را با عنوان مرکز استان خراسان شمالی به بقیه‌ی استان ها معرفی کنیم.

زیرا خطای شنیداری برخی افراد از آنسوی خط تماس در موارد بسیاری سبب می شود، بجنورد را با "بیرجند، بروجرد، بیجار و بروجن"اشتباه بگیرند.
هر چند ظاهراً به نظر می‌رسد شهروندان هیچ سهمی در گمنامی بجنورد نداشته و ندارند.

اما در خوشبینانه‌ترین حالت، این انتظار از مجموعه ی صدا و سیمای مرکز اترک می‌رود تا با پرداختن به گذشته‌های فرهنگی بجنورد و تهیه‌ی گزارش‌های متنوع و متعدد، زمینه‌ی بیشتر دیده‌ شدن خراسان شمالی را فراهم آوَرد.

در حالی که گاه از زبان مجریان سازمان، کلمه‌ی بجنورد را به شکل"بجنوورد"می‌شنویم!

تجربه‌ی چند ساله‌ی اخیر هم ثابت کرده است که هدیه دادن چند برگه راهنمای سفر و نقشه ی استان(بروشور) درباره‌ی بجنورد به مسافران نوروزی و تابستانی، نتوانسته است تفاوتی بین بیرجند، بروجرد، بیجار و بروجن برای آن‌ها ایجاد کند!

همه‌ی این تشابهات بجنورد با دیگر شهرهای مورد نظر در حالی بوده که فاصله‌مان با بیرجند، حدود750 کیلومتر است. 

از منظر مخاطبانِ شهروندان بجنوردی در گوشه گوشه‌ی کشور و آنسوی آب‌ها، این جا تنها بجنورد است.
اما افرادی که ارتباط فرهنگی تجاری و یا خویشاوندی با این شهر نداشته و ندارند، نام بجنورد را نسبت به بروجرد و بیرجند کمتر شنیده اند.

زیرا ممکن است موارد ذیل در این بیگانگی عموم استان ها با عنوان بجنورد بی‌تاثیر نبوده‌اند:

سهم نمایندگان مجلس در قبال خوانش درست و تلفظ صحیح عنوان شهرها و شهرستان‌های استان، در حدی که گاه" گرمه و جاجرم"هم از سوی منشی‌های مجلس به غلط خوانده می‌شود که بجنورد، جای خود دارد.

البته برای یافتن مجموعه علل این گمنامی، راه دوری نباید رفت و مشکل را ابتدا باید در حوزه‌های فرهنگی هم چون مرکز اترک خراسان شمالی، اداره‌ی ارشاد اسلامی، سازمان میراث فرهنگی، حوزه‌ی هنری، شورای اسلامی شهر بجنورد جستجو کرد.

تا آن جا که در یک کتاب آماری راجع به جغرافیای بجنورد و خراسان شمالی، واژه‌ی بجنورد،"تحریف شده‌ی کلمه‌ی بژنورد"آمده است که بسی جای تعجب دارد!

زیرا واژه‌ی بژنورد، در گفتگوی‌های محاوره‌ای بین افراد استفاده می‌شود و نمی‌توان یک فرضیه و نگاه شخصی را به عنوان یک موضوع اثبات شده در کتاب آورد.
اما در سده‌ی اخیر، در کمتر کتاب و یا گزارشی، کلمه‌ی بژنورد آمده است.

چرا که اگر بنا باشد عنوان هر شهری را بر اساس محاوره و شیوه‌ی گفتمانی شهروندان همان شهر انتخاب کنیم، مشهد، قوچان، اصفهان، کرمان با سابقه ی چند صد ساله، در اولویت هستند.

شاید حذف پی در پی پرواز هواپیماها هم در این گمنامی مرکز استان بی‌تاثیر نباشد. زیرا تقریباً با هر پرواز به بجنورد، تعدادی میهمان هم دعوت شده‌اند که حذف پرواز، مانع از رسیدن آن‌ها به بجنورد می‌شود.

ظاهراً به تجربه تا امروز ثابت شده است که فعالیت چندین ساله‌ی شرکت پتروشیمی خراسان و سیمان بجنورد هم نتوانسته است نام بجنورد را بر سر زبان‌ها بیندازد که هر شنونده‌ای، بجنورد را با چهار شهر دیگر اشتباه نگیرد.

اما در بسیاری از شهرها هم چون اصفهان، قم، یزد، کرمانشاه و...محصولاتی خوراکی تولید می‌شود که امروز به نام "بِرَند" می‌شناسیم. 
نتیجه این که سال‌هاست در این شهر" آبنبات" به عنوان یک خوراکی که مورد اقبال بسیاری از مسافران و میهمانان این شهر قرار گرفته است، هنوز برای عموم مردم دیگر استان ها شناخته شده نیست.

هر چند در رادیو بجنورد، برنامه‌ای با عنوان"شکرپنیر" بر روی آنتن می‌رود. در حالی که ساخت شکر پنیر با آبنبات بجنوردی کاملاً متفاوت است و انتخاب واژه‌ی شکرپنیر برای عنوان برنامه، بی هیچ قضاوتی سبب کمرنگ شدن اهمیت آبنبات می‌شود.

زیرا معرفی و ارسال انواع آبنبات و دیگر مواد خوراکی به دیگر استان‌ها، یقیناً سبب بیشتر شناخته شدن شهرمان بجنورد خواهد شد.

کلام آخر این که، حرمت امام‌زاده را متولی آن نگاه می‌دارد. کافی است نگاهی به تابلوی بجنورد پس از تونل جنگل گلستان بیندازیم که اولین چشم انداز در نزد مسافران ورودی به استان خراسان شمالی است!

ترک های خراسان لباس محلی ندارند!

چند سالی است که در محافل، نشست ها، همایش های فرهنگی ودر بین نهادهای مربوط به فرهنگ هم چون صدا وسیمای استانی، اداره ی میراث فرهنگی(موزه های مردم شناسی)و دیگر نهادهای مربوطه وقتی از پوشش محلی ترک های خراسان صحبت به میان می آید، برخی اظهار نظر کرده وبدون هیچ سندی می فرمایند: ترک ها پوشش محلی ندارند!که به نظر می رسد یکی از دلایل دیده نشدن ترک ها در این محافل فرهنگی باشد.

حال سوال اساسی این جاست آیا گذشتگان ترک های خراسان تن پوشی نداشته اند؟!
آیا ترک ها قبل از دوره ی پهلوی اول برای اجباری کردن پوشش یک دست،عریان زندگی می کردند؟!

البته بگذریم از این که تا اواخر دهه ی 60 هم در برخی از مناطق عموم پیر زنان وپیر مردان با لباس محلی رفت و آمد می کردند.

آیا نظراتی که گاه درباره ی لباس محلی ترک های خراسان شنیده می شود، مبنی بر عدم پوشش ، براساس تحقیقات بوده یا این که بر اساس سلیقه ونگاه سطحی می باشد؟!

ترک ها که یکی از بومیان اصلی منطقه خراسان می باشند وبا آن همه پشتوانه تاریخی، فرهنگی ومذهبی که دارند وبا توجه به این که بعضا بازماندگان امپراتوری های سلجوقیان، غزنویان وخوارزمشاهیان هستند، چه طور ممکن است مقوله ی به این مهمی ، یعنی تن پوش را از گذشتگان خود به ارث نبرده باشند؟!

استفاده نکردن ومتاسفانه بی تفاوتی نسبت به لباس محلی درسال های اخیر دلیل بر نداشتن لباس نیست.که این امردلایل مخصوص خود را دارد.
البته به نظر می رسد تا زمان حاضر تحقیقی عمیق وموردی در این حوزه  صورت نگرفته است.که در میان برخی عوام وحتی خواص چنین جا افتاده است که ترک ها پوششی ندارند!

سوالات فوق وچندین سوال دیگر موجب شدتا بر آن شوم برای رسیدن به پاسخ ونشان دادن البسه ترک های خراسان چند سالی را از روش هایی چون پرسش های میدانی در مناطق مختلف دور از مراکز شهرستان ها، مشاهده نمونه های قدیمی لباس ها، جمع آوری تصویر های قدیمی، مقایسه تطبیقی لباس های موجود بین ترک های ساکن، در استان های هم جوار وحتی از ضرب المثل ها استفاده کنم.که حاصل این بررسی ها باعث گردید تا به جمع بندی زیبایی از پوشش ترک های خراسان برسم.که در زیر به آن ها اشاره خواهد شد. 

البته باید توجه داشت ترک هایی که در منطقه خراسان زندگی می کننداز ایل های گرایلی، افشار، تاتار، ازبک، بیات هستند.که در دوره های مختلف تاریخی بنا به دلایل سیاسی، اجتماعی واقتصادی  در منطقه ای وسیع از جغرافیای خراسان پراکنده شده اند.که این پراکنده گی می تواند انواعی از لباس های محلی را در بین این قوم نشان دهد. و هم چنین می تواند در ارائه ی مدل های پوششی مناسب وزیبا برای آشنا کردن نسل های آینده جهت الگو برداری از فرهنگ بومی و محلی باشد.                          ومجموع این پوشش ها در کنار دیگر اقوام استان و ایران رنگین کمانی از رنگ ها را نشان دهد.