کُلَش دیش‌دِه...

فرهنگ فولکلور و ادبیات شفاهی به یادگار مانده از نیاکان، گنجینه‌ی ارزشمندی است درباره‌ی عموم موضوعات اجتماعی‌ و فرهنگی.

شعر، ترانه، لالایی، چیستان، قصه و ضرب‌المثل‌های ترکی، گوشه‌هایی از این مجموعه هستند که از قرن‌ها پیش تا امروز، نقشی انکارناپذیر در زندگی‌مان داشته‌اند.

فصل پاییز در بجنورد سرآغاز روزهایی پر از تلاش برای مادربزرگ‌ها بود.

با کوتاه شدن عمر روزها و روشنایی آفتاب، کارهایشان را در پناه نور کمرنگ چراغ انجام می‌دادند.
تاریکی شب و استفاده از کورسوی فانوس و لَمپا(لامپا)، فرصتی بود برای وصله کردن لباس و دوخت و دوزهای معمول.

بر این باور بودند، سکوت شبانگاهی، زمانی است برای انجام کارهایی که در طول روز فرصتی برای انجام آن‌ها فراهم نمی‌شود.

شب‌های پاییز، آغاز خنکی هوای دلپذیری بود که خبر از میزان خوردن انواع میوه‌ها در بجنورد و اطراف آن می‌داد.

پاییز با همه‌ی زیبایی‌های وصف‌ناپذیرش که درختان در باغ‌ها و کوچه باغ‌ها جامه‌ی رنگینی بر تن می‌کردند، سرآغاز تلاشی دوباره برای مادرها و مادربزرگ‌ها بود.

با ورود به فصل پاییز، در اندیشه‌ی تدارک برای روزهایی بودند که هوا رو به سردی می‌رفت و برای گذران از ماه‌های پیش رو و سختی‌های زمستان، باید لوازم و خوراکی‌هایی تهیه و آماده می‌کردند.

صدها و هزاران کنایه، اصطلاح و ضرب‌المثل ترکی درباره‌ی موضوعات اجتماعی، اقتصادی از نیاکان ما به یادگار مانده است.
و هر یک، به فراخور لحظه و شرایط خاصی که در آن قرار می‌گرفتند، استفاده می‌شد.

برای مثال، پایان روزهای تابستان، با وزش نسیم صبحگاهی همراه بوده و هست که این مثال بر سر زبان‌ها می‌افتاد:
«کُلَش دیش دِه، قِش دیش دِه»
کاه و ساقه‌ی درشت(گندم و جو)افتاد، زمستان افتاد. 

افتادن زمستان، یعنی ورود جبهه‌ی هوای سرد و تغییرات شدید آب و هوایی. 
زیرا بر این باور بودند، خنکی هوای پاییز و سرمای صبحگاهی هر روزه‌ی آن، هشداری است برای فرارسیدن زمستانی طولانی و آغاز یخبندان که پس از نوروز هم با آن‌ها خواهد بود.

اولین اقدام، خرید هیزم برای ذخیره کردن بود.
هر بامداد، کاروانی از اسب‌های خسته، با ده‌ها قطعه از درختان جنگلی که بر پشت آن‌ها بسته شده بود، از مسیر«دروازه قبله» وارد شهر می‌شدند.

مردانی با پای پیاده، فاصله‌ی چهل کیلومتری روستای«چاربید
(چهاربید)»به سمت بجنورد را بدون توقف اسب‌ می‌راندند تا پس از فروختن هیزم‌ها به شهروندان بجنوردی، راه آمده را سواره برگردند.

درست کردن «تابّک(تاپاله)» از مدفوع گاو و گوساله، بخش دیگری از تلاش مادربزرگ‌ها برای تهیه‌ی سوخت زمستانی بود.

پس از خشک شدن تابّک‌ها بر سینه‌ی دیوار با تابش آفتاب، آن‌ها را به انباری یا ایوان انتقال می‌دادند تا برای مصرف در اجاق و یا بخاری کنده‌ای در دسترس باشند.

مادرها و مادربزرگ‌ها، جدای از وظایف روزانه‌ی خود، مسئولیت‌های مختلفی داشتند که برای نمونه، می‌توان به این موضوعات اشاره کرد:

تهیه‌ی رب از«قرمز بادمجان(گوجه فرنگی)»که از آخرین روزهای تابستان تا شروع فصل پاییز انجام می‌گرفت.
کاری سخت و پر زحمت با آماده کردن آن به شکل گروهی و جوشاندن بر روی اجاق با هیزم، که دو سه روزی زمان می‌برد.

پس از صاف کردن و آماده شدن رب برای استفاده در غذاها، با ریختن آن در ظرف‌های سفالی شبیه کوزه، برای مصرف در ماه‌های آینده نگه‌داری می‌کردند.

پاک کردن حبوبات و شستن آن‌ها از قبیل نخود، لوبیا، عدس، ماش، برای ذخیره‌ی زمستانی، در اولین هفته‌های ورود پاییز به پایان می‌رسید.

آماده کردن «رشته‌»، کاری بود تخصصی که تعدادی مادربزرگ‌ از سال‌ها پیش، به عنوان شغلی برای گذران زندگی خود انتخاب کرده بودند.
پس از تهیه‌ی خمیر و برش زدن، انواع آن‌ها را از طناب آویزان کرده و یا داخل یکی از اتاق‌ها  بر روی زمین پهن می‌کردند.

تا مرحله‌ی خشک شدن، ورود کودکان به خصوص پسر بچه‌ها به اتاق مورد نظر ممنوع بود. اما بوی خوش خمیر خشک شده و زیبایی شکل‌های برش خورده‌، از خاطرات به یادگار مانده‌ی آن سال‌هاست که هرگز فراموش نخواهند شد. 

با گذشت چند هفته‌ از برگ‌ریزان 
پاییز، بنای تهیه‌ی مربا و لواش(لواشک) از میوه‌های درختان حیاط و یا باغ‌های اطراف شهر هم‌چون«آلبالو، آلوچه، انجیر، به، سیب، قَرَه‌بادمجان(بادمجان)، کدو، کشیر(زردک) و...را می‌گذاشتند.
تهیه‌ی«کشک و قَره قوروت»هم، از خوراکی‌هایی بود که هرگز فراموش مادربزرگ‌ها نمی‌شد. 

«قورمه کردن گوشت، خشک کردن آلبالو، توت، انگور»، انواع سبزی و گوجه فرنگی برای استفاده در پخت انواع غذاها، از دیگر اندیشه‌های مادرها و مادربزرگ‌ها بود که در انتظار پاییزی سرد و زمستانی برفی بودند.

روزها از پی هم می‌گذشتند، اما تلاش مادربزرگ‌ها پایانی نداشت.
آماده کردن مواد برای تهیه‌ی «ترشی» و گذاشتن «خیار شور»، جزو برنامه‌های همه‌ ساله‌شان بود. چند روزی هم پیگیر فراهم آوردن ملزومات آن‌‌ها بودند.

شیشه‌هایی با نام«بانکَه» در اندازه‌های مختلف، زینت بخش
«رَف»آشپزخانه‌هایی می‌شدند که به همت و اراده‌ی زنانی، با نظم و ترتیب و به زیبایی تمام، کنار هم می‌ایستادند.

زمستان با سختی‌های وصف‌ناشدنی‌اش و بارش برف‌های سنگین که همه‌ی راه‌ها در کوچه‌ باغ‌ها را مسدود می‌کرد، در حال عبور بود و مادربزرگ‌ها، «شب چله» را پشت سر گذاشته بودند.

روزهای پایانی زمستان و سربرآوردن سبزه از زیر برف، انگیزه‌ای بود برای تهیه‌ی مقدمات پخت«سِمَنِه(سمنو)». لحظاتی پرخاطره از شب‌هایی که با نواختن دایره‌ی مادربزرگ‌ها و ترانه‌خوانی‌های به یاد مانده از روزهای کودکی‌شان همراه بود.
روزهایی که به خاطره‌ها پیوستند. 

پی‌نوشت:

کلش
کلش . [ ک ُ ل َ ] (اِ) قسمت خشن و درشت ساقها و برگهای گندم و جو و امثال آن که در زمین پس از درو ماند. 
آنچه از ساق و کشت پس از درو بر جای ماند.
کاه و ساق درشت بر جای مانده از گندم و جو و مانند آن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).

رف
رف. [ رَ ] (اِ) 
درون خانه ها برای نهادن ظروف و لباس طاقی را خالی گذارند و این معروف است.
(آنندراج ) (انجمن آرا).
طاقچه ای که در دیوار اطاق با گچ، گل، تخته و غیره سازند و بر روی آن چیزها گذارند.
(فرهنگ فارسی معین )

دبستان سنایی

صبح اولین روز مهرماه 1346،  همراه با همبازی‌های کوچه‌ی سعدی، پا به محوطه‌ی دبستان سنایی گذاشتیم.
درختان تنومند و سر به فلک کشیده از باغ و منزل مسکونی مرحوم آقای «شریفان»، بخشی از حیاط مدرسه را سایه انداخته بودند.

سمت راست مدرسه و در ضلع جنوبی، یکی دو کلاس و اتاق کوچکی با نام«فروشگاه»برای فروختن خوراکی به دانش‌آموزان بود.
سمت چپ هم چند کلاس که دو اتاق، پنجره به کوچه‌ داشتند.

بشکه‌ای از ورق سفید فلزی بر لب حوض وسط حیاط برای برداشتن آب نوشیدنی از آن گذاشته بودند که لیوانی مسی با نخ از دستگیره‌ی آن آویزان بود.

پنجره‌ای کرم رنگ و بزرگ از ساختمان آجری، رو به ایوان باز می‌شد.
از پشت شیشه‌های تمیز، بخشی از میز و نیمکت‌های چوبیِ قدیمی، به چشم دیده می‌شدند که پس از سه ماه تعطیلی، منتظر ورود دانش‌آموزان به کلاس بودند.

بر روی شیشه‌ی راهروی ورودی سالن، نتیجه‌ی امتحانات خرداد و شهریور ماه به چشم می‌خورد که بر روی طبَق‌های امتحانی، اسامی همه را با خودکار آبی و قرمز نوشته بودند.

در میان همهمه‌ی کودکانه و فریادها، می‌شد تفاوت جثه‌ی کلاس اولی‌ها با دانش‌آموزان سال ششم ابتدایی را متوجه شد.

مدیر مدرسه، آقای«فرزندیان» با کت و شلوار مشکی و کلاه شاپو بر سر، حضور کلاس اولی‌ها را تبریک گفت و به دستور ناظم مدرسه، آقای«حامی» صف بستیم.

تنها وسیله‌ی نوشتن همراه ما در آن روز عبارت بود از یک دفتر 40 برگ شطرنجی، مداد، پاک‌کن، سَرکن(مداد تراش) که همگی را داخل کیسه‌ای از جنس نایلون ریخته بودیم.

محیط مدرسه چندان برایم غریبه نبود.
زیرا سال قبل، چند ماه به عنوان «مُستَمی(مستمع)آزاد» به دبستان سنایی واقع در کوچه‌ی«اخوان»رفته بودم که با آغاز روزهای سرد و یخبندان کوچه و خیابان‌ها، مانع از ادامه‌ی تحصیلم به عنوان مستمع آزاد شدند!

ساختمان شیروانی مدرسه، واقع در کوچه‌ی«بهار» و بنایی به یادگار مانده از زنده‌یاد سرهنگ «بهار وحدت»بود که اولین سال آغاز فعالیت فرهنگی‌اش محسوب می‌شد.

معلم کلاس اول در آن روزها، زنده‌یاد سرکار خانم «مهین اخلیان»مسئولیت آموختن و آموزش به دانش‌آموزان کلاس اول را به عهده گرفته بودند که تقریباً هیچ شناختی از حروف الفباء را نداشتیم.

روزهای اول، کمی سخت گذشت. 
اما همبازی شدن با پسربچه‌های هم محله‌ای در حیاط مدرسه، دور بودن از فضای خانه را جبران می‌کرد.

زنگ ساعت 12 ظهر که نواخته می‌شد، همه‌ی دانش‌آموزان احتمالاً کلاس اول تا چهارم، دوباره صف می‌بستیم و با نظم، کوچه‌ی بهار را پشت سر می‌گذاشتیم. 
«کوچه‌ی‌ معصوم‌زاده، پشت کارخانه‌ی پنبه، دروازه قبله یا بازار»عنوان صف‌ها بود که با گذشتن از «فلکه‌ی بش‌قارداش(کارگر)»، مبصر با صدای بلند، کلمه‌ی«برهم» را تکرار می‌کرد و صف بچه‌ها به هم می‌خورد و هر یک به سمت کوچه‌ها می‌رفتیم.

توزیع هر روزه‌ی بیسکویت«سیتا» در زنگ دوم، ادامه‌ی خوراندن «شیر داغ» صبحگاهی به دانش‌آموزان یکی دو دهه پیش از آن تاریخ در مدارس بجنورد بود که انجام می‌گرفت.

با گذشت دو یا سه سال، آقایان«اصفهانی» و «رضاقلیزاده»به عنوان مدیر و ناظم، مدیریت مدرسه را به دست گرفتند.

طی پنج سال تحصیل در مدرسه‌‌ی سنایی که پر از خاطرات فراموش ناشدنی بود، تنها یکی از معلم‌ها آقا بود.
هر بامداد و در حین ورود به مدرسه، تعدادی از چوب‌های خیس‌خورده‌ی نازک درخت آلبالو را با خود به مدرسه می‌آوردند.

کابوس تنبیه شدن هر روزه، روح و روان همه‌ی دانش‌آموزان کلاس چهارم را تحت تاثیر قرار داده بود. 
ساعی بودن، هرگز دلیلی برای فرار از چوب خوردن نبود!

سال پنجم، سال رهایی از  گرفتن روی انگشتان به سمت ترکه‌های آلبالو بود.
معلم کلاس پنجم، خانمی به نهایت سختکوش و مهربان از اهالی بیرجند بودند.
حضور در یک کلاس و با پسرانی 12و 13 ساله که علاقه‌ای برای تنبیه کردن آن‌ها در خود نمی‌دید.

از به یاد ماندنی‌ترین خاطرات کلاس پنجم، حضور دو همکلاسی بود که با آقای مدیر نسبت فامیلی داشتند.

گاهی که نیاز به تنبیه دیده می‌شد، مدیر مهربان، برای رعایت عدالت بین دانش‌آموزان بازیگوش، «بهروز و سیامک» را هم به صف می‌کرد تا از نعمت چوب خوردن و یا تنبیه شدن محروم نمانند!

یاد همه‌ی آموزگارانی که وقت و عمر خود را برای آموختن صرف کردند، گرامی باد.