صبح اولین روز مهرماه 1346،  همراه با همبازی‌های کوچه‌ی سعدی، پا به محوطه‌ی دبستان سنایی گذاشتیم.
درختان تنومند و سر به فلک کشیده از باغ و منزل مسکونی مرحوم آقای «شریفان»، بخشی از حیاط مدرسه را سایه انداخته بودند.

سمت راست مدرسه و در ضلع جنوبی، یکی دو کلاس و اتاق کوچکی با نام«فروشگاه»برای فروختن خوراکی به دانش‌آموزان بود.
سمت چپ هم چند کلاس که دو اتاق، پنجره به کوچه‌ داشتند.

بشکه‌ای از ورق سفید فلزی بر لب حوض وسط حیاط برای برداشتن آب نوشیدنی از آن گذاشته بودند که لیوانی مسی با نخ از دستگیره‌ی آن آویزان بود.

پنجره‌ای کرم رنگ و بزرگ از ساختمان آجری، رو به ایوان باز می‌شد.
از پشت شیشه‌های تمیز، بخشی از میز و نیمکت‌های چوبیِ قدیمی، به چشم دیده می‌شدند که پس از سه ماه تعطیلی، منتظر ورود دانش‌آموزان به کلاس بودند.

بر روی شیشه‌ی راهروی ورودی سالن، نتیجه‌ی امتحانات خرداد و شهریور ماه به چشم می‌خورد که بر روی طبَق‌های امتحانی، اسامی همه را با خودکار آبی و قرمز نوشته بودند.

در میان همهمه‌ی کودکانه و فریادها، می‌شد تفاوت جثه‌ی کلاس اولی‌ها با دانش‌آموزان سال ششم ابتدایی را متوجه شد.

مدیر مدرسه، آقای«فرزندیان» با کت و شلوار مشکی و کلاه شاپو بر سر، حضور کلاس اولی‌ها را تبریک گفت و به دستور ناظم مدرسه، آقای«حامی» صف بستیم.

تنها وسیله‌ی نوشتن همراه ما در آن روز عبارت بود از یک دفتر 40 برگ شطرنجی، مداد، پاک‌کن، سَرکن(مداد تراش) که همگی را داخل کیسه‌ای از جنس نایلون ریخته بودیم.

محیط مدرسه چندان برایم غریبه نبود.
زیرا سال قبل، چند ماه به عنوان «مُستَمی(مستمع)آزاد» به دبستان سنایی واقع در کوچه‌ی«اخوان»رفته بودم که با آغاز روزهای سرد و یخبندان کوچه و خیابان‌ها، مانع از ادامه‌ی تحصیلم به عنوان مستمع آزاد شدند!

ساختمان شیروانی مدرسه، واقع در کوچه‌ی«بهار» و بنایی به یادگار مانده از زنده‌یاد سرهنگ «بهار وحدت»بود که اولین سال آغاز فعالیت فرهنگی‌اش محسوب می‌شد.

معلم کلاس اول در آن روزها، زنده‌یاد سرکار خانم «مهین اخلیان»مسئولیت آموختن و آموزش به دانش‌آموزان کلاس اول را به عهده گرفته بودند که تقریباً هیچ شناختی از حروف الفباء را نداشتیم.

روزهای اول، کمی سخت گذشت. 
اما همبازی شدن با پسربچه‌های هم محله‌ای در حیاط مدرسه، دور بودن از فضای خانه را جبران می‌کرد.

زنگ ساعت 12 ظهر که نواخته می‌شد، همه‌ی دانش‌آموزان احتمالاً کلاس اول تا چهارم، دوباره صف می‌بستیم و با نظم، کوچه‌ی بهار را پشت سر می‌گذاشتیم. 
«کوچه‌ی‌ معصوم‌زاده، پشت کارخانه‌ی پنبه، دروازه قبله یا بازار»عنوان صف‌ها بود که با گذشتن از «فلکه‌ی بش‌قارداش(کارگر)»، مبصر با صدای بلند، کلمه‌ی«برهم» را تکرار می‌کرد و صف بچه‌ها به هم می‌خورد و هر یک به سمت کوچه‌ها می‌رفتیم.

توزیع هر روزه‌ی بیسکویت«سیتا» در زنگ دوم، ادامه‌ی خوراندن «شیر داغ» صبحگاهی به دانش‌آموزان یکی دو دهه پیش از آن تاریخ در مدارس بجنورد بود که انجام می‌گرفت.

با گذشت دو یا سه سال، آقایان«اصفهانی» و «رضاقلیزاده»به عنوان مدیر و ناظم، مدیریت مدرسه را به دست گرفتند.

طی پنج سال تحصیل در مدرسه‌‌ی سنایی که پر از خاطرات فراموش ناشدنی بود، تنها یکی از معلم‌ها آقا بود.
هر بامداد و در حین ورود به مدرسه، تعدادی از چوب‌های خیس‌خورده‌ی نازک درخت آلبالو را با خود به مدرسه می‌آوردند.

کابوس تنبیه شدن هر روزه، روح و روان همه‌ی دانش‌آموزان کلاس چهارم را تحت تاثیر قرار داده بود. 
ساعی بودن، هرگز دلیلی برای فرار از چوب خوردن نبود!

سال پنجم، سال رهایی از  گرفتن روی انگشتان به سمت ترکه‌های آلبالو بود.
معلم کلاس پنجم، خانمی به نهایت سختکوش و مهربان از اهالی بیرجند بودند.
حضور در یک کلاس و با پسرانی 12و 13 ساله که علاقه‌ای برای تنبیه کردن آن‌ها در خود نمی‌دید.

از به یاد ماندنی‌ترین خاطرات کلاس پنجم، حضور دو همکلاسی بود که با آقای مدیر نسبت فامیلی داشتند.

گاهی که نیاز به تنبیه دیده می‌شد، مدیر مهربان، برای رعایت عدالت بین دانش‌آموزان بازیگوش، «بهروز و سیامک» را هم به صف می‌کرد تا از نعمت چوب خوردن و یا تنبیه شدن محروم نمانند!

یاد همه‌ی آموزگارانی که وقت و عمر خود را برای آموختن صرف کردند، گرامی باد.