با طلوع آفتابی پریده رنگ و بی جان در دوازدهم بهمن91، ماشین آلات واحد تخریب شهرداری شهرمان از دوسوی، به قدیمی ترین حمام بجنورد حمله ور شدند و به نسیم مژه برهم زدنی، طومار121ساله ی آن را درهم پیچیدند و هنوز شهر بیدار نشده بود که دیوارها و گنبد خشتی آن که حاصل تلاش استادان بجنوردی بود، بر خاک فرو افتادند و با غروب آفتاب دلگیر زمستانی، نه نشان از تاک بود و نه از، تاک نشان.

اما تنها یکی دو نظریه ی به ظاهرکارشناسی شده از سوی کارشناس اداره ی میراث فرهنگی و ریاست محترم دوره ی سوم شورای شهربود که آب پاکی را روی دست همه ی مخالفان تخریب ریخت که در مصاحبه ای با مطبوعات، عمرحمام سراب را بین 60 تا80سال دانسته و هیچ نشانه ای که دلالت بر قدمت بیش از 100سالگی در آن باشد را تایید نکرده که بیشتر از مسئول محترم سازمان میراث فرهنگی انتظار می رفت تا با دقت بیشتری در خصوص سازه ی این بنای قدیمی اظهار نظر کارشناسانه می فرمودند. هرچندکه روزهای بعد تخریب حمام،عموم شهروندان بجنوردی مراتب حیرت خود را ازین رفتار غیر فرهنگی پنهان نکرده و در هر جمع فرهنگی، تاسف خود را ابراز می داشتند.اما داستان حذف غیرمنتظره ی این اثر قدیمی همین جا پایان نیافت و دوستانی از شورای شهر، فردای روز تخریب برای نگارنده ی این سطور، قسم خوردند که هیچ اطلاعی از هماهنگی برای تخریب این اثر وقف شده نداشتند، اما چندی بعد برای شرکت در انتخابات دوره ی چهارم شورای شهر، این جمله را به عنوان عملکرد دوره ی قبل خود در اطلاعیه های تبلیغی نگاشتند: 

تخریب حمام سراب و تبدیل آن به پارکینگ عمومی! 
سوالی که تاامروز در ذهن برخی از شهروندان به فراموشی سپرده نشده این است که چگونه ملکی که احتمالا به سال 1309هجری قمری از جانب حاج رضا قوچانی وقف حمام عمومی شده است را می توان به پارکینگ تبدیل کرد؟
پاسخ مسئولین محترم اداره ی اوقاف در این باره چیست که کارشناسان محترم میراث فرهنگی، عمر حمام را حدود80سال برآورد کرده بودند. در حالی که متولدین قبل از سال های 1300خاطرات بی شماری از آئین طبل زنی ماه رمضان در پشت بام حمام سراب سال های دور داشته و دارند. اثری قدیمی که به بهانه هایی غیر کارشناسانه در چند ساعت محو شد اما همچنان مدیران فرهنگی شهرهایی همچون یزد و اصفهان،کرمانشاه و نهاوند و کرمان، با تلاشی ستودنی سعی کرده اند تا با بازسازی حمام های قدیمی، آن ها را به محلی چشم نواز برای بازدیدکنندگان و یا فضایی برای استفاده ی ورزشکاران باستانی کار تبدیل کنند. در حالی که محل قدیمی ترین حمام تخریب شده در شهرمان در حال حاضر، تنها نزدیک به 60 اتومبیل را برای پارک در دل خود جای می دهد و بس!

 
عکس ‏‎Ehsan Hesari Moghaddam‎‏
+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در یکشنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۴ و ساعت 18:40 |

امروز جمعه دوم بهمن ماه، حوالی عصر که خورشید رنگ پریده ی شهرمان پشت کوه ها می رفت، خبری کوتاه را در یکی از صفحات ادبی شبکه ی تلگرام خواندم:
استاد ابوالحسن نجفی در گذشت. که بی اختیار گفتم: آخ
سال ها پیشترکه «کتاب غلط ننویسم» او را خواندم، از دست نوشته هایش بسیار آموختم و دغدغه ها و دل نگرانی هایش را در سطر سطر کتاب ها برای زبان فارسی به چشم دل دیدم.

روزهای پیری و بیماری شاملو که سال ها عمرش را صرف نوشتن و چاپ هفته نامه ی کتاب جمعه و کوچه ی ارزشمندش کرده بود، یکی از آرزوهایم این بود تا روزی به دیدار او و یارهمراهش آیدا سرکیسیان بشتابم که به قول خودش، غم نان مجال نداد و امروز ابوالحسن نجفی که یکی از ارجمندترین نویسندگان در حوزه ی زبان و ادبیات فارسی بود، از میان رفت.
روحش شاد و یادش در همیشه تاریخ فرهنگی کشورمان گرامی باد.

 
عکس ‏‎Ehsan Hesari Moghaddam‎‏
+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در شنبه سوم بهمن ۱۳۹۴ و ساعت 16:29 |

پیر چاروق دوز؛
مردی برای تمام فصول که از اولین روزهای نوجوانی، پای در راهی گذاشت که تنها از حاصل دسترنج روزانه اش و در همراهی با سر سوزن ذوقی که داشت، لقمه نانی برای خانواده اش فراهم می کرد. سال های سخت نوجوانی که در سرمای سوزنده ی زمستا ن های نفس گیر برای جلا دادن به چرم های زبر و خشن انعطاف ناپذیر، پای برهنه در قنات صدر آباد، بر پشت آن می کوفت تا منت از حاتم طائی نبرد.
استاد زنده یاد، حاج حسینعلی محمد زاده، با گذراندن بیش از 85 بهار، همه ی زندگی اش را صرف دوختن چاروق هایی کرد که تا چندی پیش، کشاورزان این استان، ده ها سال آن ها را بر پای می کردند و در میان خرمن های گندم کشتزاران، پای بر زمین می کوفتند.
به همت والای او بود که به عنوان آخرین نسل چاروق دوز چند دهه پیش، این پاپوش چرمین، شهرتی به خود گرفت و آوازه ی این هنرصدها ساله، از مزرهای کشورمان فراتر رفت وبه عنوان سوغاتی شهرمان بجنورد، بر لب طاقچه های عادت، خوش نشست. 
یادش در همیشه تاریخ فرهنگی شهرمان گرامی باد.
-------------------------------------------------------------------
تا سال ها پیش که مقابل چهارشنبه بازار مغازه داشتند، گاه به سراغشان می رفتم و در خلوتی دلنشین، به گفتگویی دونفره می نشستیم و خاطره می راندیم . از جمله شیرینی های کلام ترکی شان عبارت " بالام" (فرزندم) بود که بسیار دلچسب بود. آخرین دیدارمان، تابستان 94 در خانه ی فرهنگ شهرداری بود که لحظه ای به یادگار کنارشان نشستم و عکسی انداختیم.

 
عکس ‏‎Ehsan Hesari Moghaddam‎‏
عکس ‏‎Ehsan Hesari Moghaddam‎‏
 
+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در شنبه پنجم دی ۱۳۹۴ و ساعت 17:54 |

چِلَّه نِنگ گِئجَه سِه (شب چله)

دوستان ارجمند، همشهریان گرامی
به پاس گرامی داشت شب چله در شهرمان، معاونت فرهنگی شهرداری با دعوت از شهروندان، بخش هایی از این آئین را به نمایش گذاشت.
ابتدا آقای محمد مهنانی، پیشینه ی تاریخی یلدا را مورد بررسی قرار دادند و در بخش دوم، نگاه های متفاوت به یلدا را منظر دیگر هم میهنانمان توضیح دادند.

بخش دوم برنامه، نقالی آقای قاسم مهرنیا بود که به تشریح نبرد رستم پرداختند.
تفال به اندیشه های پروسعت و عاشقانه ی حضرت حافظ
هم از جمله کارهای آقای مهرنیا بودند که به وسیله ی خانم فاطمه داورپناه و خانم مهدخت ضیایی خوانده شد.
اجرای چند ترانه از جانب گروه های جوان، از جمله شیرینی های این برنامه بود. سپس آقای شاهپورعلمی، یلدا را از زاویه ی تاریخ باستان مورد بررسی قرار دادند.
نواختن ضرب زورخانه همراه با ابیاتی از زبان حکیم ابوالقاسم فردوسی، کاری بود که با اجرای آقای ابوالفضل مجیدی اجرا شد.

معرفی و بررسی ادبیات فولکلور شهرمان و درحوزه ی زبان ترکی هم از جمله موضوعاتی بود که مورد استقبال قرار گرفت.
برنامه با ترانه ای ترکی با نام « یار یار» که به هنگام بردن عروس به خانه ی همسرش خوانده می شود به پایان رسید که به وسیله ی آقای جمشید داورپناه که مجری برنامه هم بودند،اجراشد.
----------------------------------
با ورود به سالن، میهمانان با خوراکی هایی که ریشه در سنت شهرمان بجنورد داشت، پذیرایی می شدند که عبارت بودند از: میوه، ذرت بوداده، قورقَه یا همان گندم تفت داده شده در زبان ترکی خودمان، قره چی یِد( تخمه ی آفتابگردان)، حلوا کنجدی،لبو و چغندر که داغ داغ تقدیم دوستان و همشهریان می شد.
از جمله تازگی های این شب چله، پیشنهاد دوست هنرمندمان آقای یونس مهجوری بود که یکی از همشهریان لطف کرده وبا همان چرخ دستی فروش لبو، داخل سالن آمده و هر از گاهی با صدایی بلند و آهنگین، لبو دارم لبو را فریاد می زد.
دومین موضوعی که به شدت مورد استقبال همگی قرار گرفت، نصب یک تابلو روان در پشت پنجره بود که بارش برف در شب چله را تداعی می کرد. این جلوه ی ویژه از زمستان، تلاشی بود در کمترین زمان ممکن که به وسیله ی آقای مجید نیازی مقدم و یونس مهجوری انجام گرفته بود.

 
عکس ‏‎Ehsan Hesari Moghaddam‎‏
عکس ‏‎Ehsan Hesari Moghaddam‎‏
+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در شنبه پنجم دی ۱۳۹۴ و ساعت 17:52 |

(این متن را دو هفته قبل برای روزنامه ی اتفاقیه ی شهرمان فرستادم که چاپ نشد اما برای دوستانی از شورای شهر ارسال کردم که این روزها در کش و قوس های شورای شهر با شهردار، به گروه اقلیت و یا 5+1 شناخته می شوند.)

از آغازین روزهای خلقت که انسان ها زیستن به شکل گروه های کم جمعیت را تجربه کردند تا امروز که دوره ی مدرن شهر نشینی را پشت سر می گذرانند، از ادبیات عوامانه و عامیانه بهره ها برده اند. که هریک از این نگاه ها به شیوه ی گفتمانی، ریشه در گذشته های فرهنگی تربیتی افراد دارد که به چه منظور و از چه منظری با استفاده از واژگان ادبی برای ارتباط گرفتن به دیگران می پردازند. به سبب این که در موارد بسیاری اعضای محترم شورا در حضور گزارشگران و خبرنگاران مطبوعات و رسانه های محلی به ایراد سخن می پردازند و یا مصاحبه می کنند، گاه ایجاب می کند که در انتخاب عبارت و کلمه ها دقت بیشتری به کار بگیریم تا مورد قضاوت شهروندان که تنها با رای آن ها پا به صحن شورای شهرمان گذاشته ایم، قرار نگیریم. چرا که خواست عمومی همه ی افراد حتی آن هایی که در رای گیری شرکت نکرده و یا کاندیدای مورد نظرشان جایی در بین 13 عضو انتخاب شده ندارند، این بوده و هست که همه ی دوستان عضو، از ادبیاتی بهره بگیرند تا پس از پرواز کلمات از ساختمان قدیمی شورا، بتوانند با قدرت از حواشی عبارت ها دفاع کنند. در حالی که هنوز چند هفته ای از انتخابات سومین دوره ی هیات رئیسه نمی گذرد، تفسیرهای متفاوتی از ارتباط گرفتن گروه اکثریت شورا با شهردار منتخب خود به گوش می رسد که نوع ادبیات به کار گرفته شده، خارج از انتظار همه ی شهروندانی ست که به امید حل معضلات شهری پای صندوق های رای آمده اند.

بنا به سابقه ی تاریخی و به طور معمول در همه ی عرصه های اجتماعی، این گروه اقلیت بوده که عموماً نقش اپوزیسیون را بازی می کنند و نه اکثریت که بر اساس آئین نامه ی داخلی شورا، بخشی از امور شهر و همه ی مسائل شهرداری ها زیر نظر آن ها اداره می شود و برابر گزارش ماهنامه ی شهروند، بیشترین مسئولیت کمیسیون ها را خود پذیرفته اند!

دوستان ارجمند و گرامی؛ اگر هیچ یک از رفتار و عملکردهای اعضای دوره های شورای شهر در جایی ثبت و ضبط نشود، از حافظه ی تاریخی شهروندان بجنوردی، هیچ چیز محو نخواهد شد. هم چنان که کهن سالان بجنوردی، از چند دهه پیش و بدون مراجعه به اسناد و مدارک تاریخی در بایگانی شهرداری، دیدگاه های صریح و صادقانه ی خود را نسبت به انجمن شهر آن روزگاران و شهرداران شهرمان از قبیل سرهنگ عرفانی، ابوقداره، کهندل، اصلان خان شادلو و زنده یاد حسن زردکانلو(1) را هرگز فراموش نکرده و نمی کنند!

با احترام و با آرزوی موفقیت، احسان حصاری مقدم

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در دوشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۴ و ساعت 23:13 |
جناب آقای براتیان؛ با سلام و احترام به اطلاع می رساند با توجه به این که در سال ها و ماه های اخیر به دلیل نوسازی خانه های قدیمی و تبدیل آن ها به مجتمع مسکونی، شاید تنها یادگاران به جا مانده از آن ساختمان ها، درو پنجره های چوبی و حوض های دست ساز باشند. به همین سبب پیشنهاد جمع آوری تعدادی از این حوض ها از سوی علاقمندان به مباحث فرهنگی را که بخشی از تاریخ معماری سنتی استادان آن روزهاست، به شما داده می شود. بدین منظور و برای بازدید عموم شهروندان و میهمانان شهرمان، می توان بوستان بش قارداش را در نظر گرفت که در محوطه ی باغ ایرانی، در قسمتی با عنوان " حوض خانه" نمایشگاهی ثابت را برپا کرد و برای گرامی داشت کسانی که این حوض ها را به شهرداری شهرمان هدیه می دهند، یادنامه ای با ذکر مشخصات و در صورت امکان نام استاد سازنده را کنارآن نصب کرد.

با تشکر احسان حصاری مقدم

عکس: احسان حصاری مقدم

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در سه شنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۴ و ساعت 23:24 |
در گوشه ای از صحنه، دوست گرانقدرمان، آقای اشرافیان بودند که غرق در نگارش خط زیبای نستعلیق شده و چشم از حرکت قلم نی خود برنداشته و مَثَل های ترکی مشق می کردند: (قِل قََمچی یَه قوَّت دِه)، (دایِم با پایِم با) و چند کنایه و اصطلاح در خور با فضای دلنشین سالن که شکار دوربین می شد و هدیه برای میهمانان عزیز.

لحظاتی بعد، شعرای میهمان که از اقوام کرد و تات و ترکمن بودند هم سروده هایشان را خواندند و با تشویق همراه شدند و احمد خان بهین هم دو ترانه ی ترکی خواندند و سوت و کف زدن ها، نشان از قدردانی مردم بود. که دوستان هنرمند درگزی، پس از خواندن شعری توسط آقای عرب خدری از کوچه های درگز که به سبک حیدر بابای شهریار سروده بودند، دوباره نواختند و ترانه ی همیشه زیبای مرسوم درگزی در حین بردن عروس از خانه ی مادرش را خواندند که جمعیت با گروه موسیقی همراهی می کردند. شب از نیمه گذشته بود و از ساعت 11 شب که تعهد کرده بودیم، ساعتی پیشتر بودیم و جمعیت مشتاقِ شنیدن، بر صندلی ها تکیه داده بوند که ویدئوی کوتاهی از شب عروسی هنرمند قدیمی شهرمان یونس مهجوری پخش شد که گروهی با دایره زنی زنده یاد اسدالله قلی نژاد می رقصیدند و نوجوانی پیشتر از میهمانان در کوچه ی وثوق، چراغ توری بر دوش، وارد حمام مرحوم ممی کاکل شد و داماد در شب کَچَه کَچَه به حمام می رفت.

ظاهرا کسی مایل به پایان یافتن برنامه نبود که داور پناه به یاد آوری یک همشهری پرداخت که: از سال ها پیش ساکن سمنان بوده، اما همیشه در اندیشه ی زادگاهشان هستند. سرکارخانم شراره انصاری که از حدود 14 سال(1380) پیش با راه اندازی سایت شیندخت، به معرفی فرهنگ زبان مادری و فولکلور عامیانه ی شهرمان پرداخته اند. و به یاد مرحوم حسن آبادی از مسئولین خانه ی فرهنگ و هنر بجنورد، دسته گلی را به خانواده اش تقدیم کردند و از خانم فاطمه عزیزی به پاس نوشتن لغت نامه ی ترکی هم با دسته گلی تقدیر شد و از آقای عبدالله مدحت که آق باش گروه ترکی هستند و آقای ابراهیم حیاتی به عنوان پیرترین و با سابقه ترین عکاس تجلیل شد.

از این دوستان هم که برنامه را همراهی کرده بودند تقدیر شد. تقدیرو سپاس از احسان حصاری مقدم برای تدارکات برنامه و بقیه ی دوستان که از صبح سه شنبه کمرهمت بسته بودند: سرکار خانم حیدر زاده، آقایان، حسین نقوی آزاد، سعید امیدوار، محمد قرایی، یونس مهجوری، رضا چمنی، مجید نیازی مقدم، رضا کرامتی، ساعد داورپناه، فرهاد فدایی، حمید صفاری.

در لحظات پایانی، آقای قاسم مهرنیا از پشت پرده ی ضخیم به روی سن آمدند و در سخنان کوتاهی، به معرفی آئین بردن عروس پرداختند و از معاونت فرهنگی اداره ی کل ارشاد خواستند که فرصت های بیشتری به ترک زبان ها البته از نوع مستقل آن بدهند! در حالی که گروه دوستان درگزی شادترین آهنگ عروسی هایشان را می نواختند از پله ها پایین آمدند و آقای مهرنیا، پیشاپیش تشت بر زمین می کوفتند و عروس پس از 3بار گذاشتن پای راست بر پشت تشت، همراه با داماد و جمعیت از سالن خارج شدند. به پایان آمد این دفتر، حکایت هم چنان باقی ست. با احترام و ارادت همیشگی، احسان حصاری مقدم

یک توضیح ضروری: تشکر ویژه از سرکار خانم حیدرزاده به سبب درخشیدن در سه نقش متفاوت از همدیگر که معرفی لباس ترکی و خوانش لالایی و ایفای نقش عروس را به عهده گرفتند. نکته ی جالب توجه این بی هیچ تمرینی وارد عرصه شدند و سرافرازانه، نقش به یادگار گذاشتند.

چند یادآوری: قدردانی و سپاس از آقایان جمشید داورپناه و حسن فدایی که از ابتدا تا انتهای برنامه، با تک خوانی و همخوانی، تصنیف هایی به زبان مادری خواندند و گذشته های شوق انگیز وصلت های پراز سادگی را درپیش چشم ها زنده کردند. پذیرایی از میهمانان درگزی به سرپرستی آقای عرب خدری و ایجاد اسباب آسایش به عهده ی آقای مهرنیا بود و ساعت از 1بامداد گذشته بود که شام را خوردند و با دادن هدیه ای به نام آبنبات و چند جلد کتاب از سوی گروه ترکی، شهرمان را ترک گفتند دکور صحنه و طراحی رف و اجاق و چیدمان رادیو آندریای آلمانی و اتوی زغالی، چراغ نفتی و ساعت شماطه دار سه ستاره، تلمبه و سرچاه و آفتابه ی مسی و کرسی و صندوق چوبی و سه دست رختخواب پیچیده شده در چادر شب، حاصل تلاش دوست گرامی مان یونس مهجوری بود.

تشکرو قدردانی از خانم توران فرزاد، به پاس در اختیار گذاشتن گهواره (بئنج). تشکرو قدر دانی از آقای مهرنیا، برای چراغ سه فتیله ای و مجمع های کنگره دار که در حمل خنچه ها به گرفته شدند.

در کوتاه زمانی به دنبال دو خانم نوجوان و یا جوان بودیم که در حین اجرای برنامه، هم چون گروه چارق دوزها و خطاطی در آرامش، به بازی بِئش داش مشغول باشند که متاسفانه از دوستان هنرمند کسی ما را همراهی نکرد و حسرت نمایش این بازی بسیار قدیمی دخترانه در دل هامان ماند!

تفاوت های مدیریتی در شب های فرهنگی شب اول، صندلی های پلاستیکی در حالی در نیمه های برنامه رسید که بسیاری از خانواده ی ترک زبان همشهری، تنها به دلیل نبود صندلی برای نشستن بین راهرو، سالن را ترک گفتند! شب دوم، با یک شب تاخیر، تعدای آقا و خانم جوان، با لباسی متحدالشکل برای راهنمایی میهمانان در سالن حضور یافتند که تفکیک جنسیتی میهمان ها از جمله ره آورد این دوستان خیلی ناشی بود که با تحکمی مردانه، آقایان را با جدا کردن از همسران خود به سمت راست هدایت می کردند و متاسفانه شب های بعد هم تکرار شد که رفتاری مودبانه نداشتند. شب سوم، برای اولین بار ازمحوطه ی اداره ی ارشاد با گذاشتن صندلی و نصب پروژکشن، در جهت رفاه همشهریان استفاده شد! در حالی که در 4 شب اجرا، چراغ های مقابل در خروجی به سمت خیابان هرگز روشن نشد ازهمه ی عزیزانی که در سالن حضور داشتند، برای ننوشتن ترتیب موضوعات عذر خواهی می کنم.

 

 

 

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در یکشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۴ و ساعت 1:18 |

در داغ ترین روزهای ماه رمضان در اداره ی کل ارشاد به جلسه ای با عنوان بررسی مباحث موسیقی و ترانه های فولکلوریک دعوت شدم که در انتهای جلسه با پیشنهاد برگزاری شب فرهنگی اقوام روبرو شدیم که پس از بحث های فراوان در پیرامون آن تاریخ اجرا قطعی شد. دومین جلسه ی مشورتی با دوستانی بود که دل در گرو زبان مادری دارند و قبول مسئولیت کردند و بی هیچ تجربه ای پای درعرصه ای گذاشتیم که هرگز سایقه ای در پیشینه ی خود نداشتیم. وقت تنگ بود و قرعه ی اولین شب به نام ترک زبان ها افتاده بود. ورود به این عرصه ی مدیریتی نمایشی، حقایقی تلخ را از جامعه ی چند پاره شده ی هنری شهرمان آشکار کرد که حاصلی جز درد و اندوه برای ما نداشت. سازمان میراث فرهنگی جز چند زیلو که پیشتر به امانت داده بودند، هیچ کالایی برای تزئین صحنه ی نمایش نداشت و چاره ای جز تامین همه ی ابزار و وسایل از جانب دوستان نداشتیم. تا دو شب پیش از اجرا تنها حدود 2 ساعت، کمی مباحث را تمرین کردیم و در محوطه ی یک باغ، دوستانی شعر و ترانه خوانی کردند به شکل نمادین و بدون حضور عروس داماد، دایره ای نواخته شد و چند نوجوان دانش آموز با گرفتن یک برگ کاغدA4 بر روی سرشان، نقش طَبَق کش های قنادی های قدیم را به عهده گرفتند و به روی سن رفتند. این گروه، از دانش آموزانی بودند که هسته ی تیم لَنگ بازان بجنورد را تشکیل داده اند و دستی هم در رقص بجنوردی داشتند و پس ازآوردن عروس، لالایی با صدایی مشترک خانم و آقایان خوانده شد تا از خطوط ترسیم شده ی ارشاد عبور نکرده باشیم!

برنامه را برای اجرایی دو ساعته بستیم و در اندیشه ی فردا، از همدیگرجدا شدیم با این دغدغه که سالن گلشن تا ساعت 4 بعدازظهر هر روز در اختیار گروه های نمایشی ست و ما تنها 4 ساعت وقت برای تزئین و بستن دکور داریم که در آخرین جلسه با مسئولین اداره ی ارشاد این دغدغه بر طرف شد و از صبح سه شنبه، مسئولیت طراحی صحنه به دوست هنرمندمان یونس مهجوری سپرده شد که با مهارت تمام، اجاق و تعدادی رف را از خود به یادگار گذاشتند و در کنار اجاق، نمایی از یک خانه و حیاط که تلمبه ی دستی بود و چاه و سرچاهی و آفتابه ی مسی و دو کوزه ی بسیار قدیمی و پر ارزش. در گوشه ای، گهواره ی قدیمی یا همان بِئنِج به طناب کشیده شد و تا نشان از سادگی زندگی های گذشته ی مادر بزرگ هایمان باشد. عروسکی درخواب با لحافی کوچکی که دوخت آن نشان از 55 سال سابقه را نشان می داد. و در کنار گهواره، ساز و کار استاد کربلایی حسینعلی محمدزاده با پسرو نوه اش.

کار در سالنی گرم و بدون آب خنک برای همه ی همشهریان. جمعیت مشتاق آرام آرام و سلام گویان، پا درسالن ورودی می گذاشتند و با چشمانی پر امید به دنبال دوستان و آشنایان خود می گشتند و سر و دستی تکان داده می شد و لبخندی از دور نثار همدیگر می کردند و لحظاتی بعد برای خوردن آش مستووه به محوطه ی جانبی سالن گلشن راهنمایی می شدند و ظرفی از آش داغ همراه با تکه نانی از جنس پیچی را می گرفتند و بر لب سکوها می نشستند و با ورود دوباره، بسته ای خوراکی به ایشان هدیه می شد و برای نشستن صندلی خود را انتخاب می کردند.

لحظاتی از باز شدن در ورودی نگذشته بود که ظرفیت سالن پایین و بالا تکمیل شد و جمعیتی در سالن ورودی ایستادند و برخی با نگاه های مهربانانه، اما گلایه آمیز سالن را ترک کردند تا پس از گذشت یک ساعت، تعدادی صندلی از بیرون به سالن آورده شد. برنامه با تلاوت قرآن و صلوات خاصّه ی امام رضا که در دستور کار اداره ی ارشاد قرار داشت، متن ترکی شده آن با صدای دلنشین آقای رضا کرامتی آغاز و خوانده شد و پخش سرود جمهوری اسلامی، شروع شبی پر جنب و جوش را نوید می داد که آقای محمد مهنانی، به عنوان مجری به حاضرین خوشامد گفتند و از گذشته ی فرهنگی اقوام ترک زبان به سخن نشستند که کلامشان بوی عروسی و جشن و شادمانی را می داد که صدای کوبش دایره ای با هنرمندی حسن فدایی به گوش حاضرین رسید که در همراهی با تار جمشید داورپناه، وارد سالن شدند که پیشاپیش، نوجوانان طبق کش، با چرخیدن ورقصیدن، خنچه های شیرینی و کله قند و کفش و لباس داماد را از میان جمعیت متعجب و شادمان عبور دادند و از پشت سرشان عروس با لباس مادران سال های قدیم وبا روسری بزرگی بر سر به رنگ سفید ، قدم از قدم بر می داشت و شادی و هلهله ی جمعیت، نَفس صدای دایره و تار را در فضا گرفته بود و بوی معطر اسپند، هوای گرم سالن را عطر آگین کرده بود که عروس و داماد بر تخت نشستند و طبق کشان، چرخی زدند و شاباش گرفتند و اینک داماد بود که به رسم ادب، 7 سیب سرخ و 2 سرقند کوچک را به سوی جمعیت مشتاق پرتاب می کرد و صدای کف زدن های و سوت، سقف را می شکافت. (ادامه دارد)

 

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۴ و ساعت 16:21 |

همشهریان گرامی، دوستان ارجمند

اداره ی کل ارشاد اسلامی خراسان شمالی برگزار می کند

شب های فرهنگی  ترک زبان ها

سه شنبه؛ ششم مرداد94/ ساعت 20 تا 22

بجنورد؛ خیابان تربیت، سالن فرهنگی هنری گلشن 

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در پنجشنبه یکم مرداد ۱۳۹۴ و ساعت 19:41 |

 سال 93 با همه ی فراز و فرودهایش رو به پایان است و چشم مردم قضاوت­گر، به مصاحبه ها و عملکرد اعضای محترم شورای شهردوخته شده است که از مجموع 13 نفر، کدامیک با نگاهی کارشناسانه و به دور از هیجان های مطبوعاتی و تیتر شدن ازسوی تنها روزنامه ی بومی و مردمی استان خراسان، به بررسی عملکرد واحد عمران شهرداری درسطح شهر خواهد پرداخت؟

ظاهرا به این که بخشی از عملیات عمرانی شهرداری در خیابان های مرکزی شهرمان، رنگ وبوی تبلیغاتی دارد، خیلی هم نباید شک کرد. درعین حال این، به این واقعیت هم باید اعتراف کرد که پس از گذشت سه دهه، چند پیاده رو، شکلی آبرومندی به خود گرفته و رهگذران، بی ترس از فرو شدن به چاله های کوچک و بزرگ، در مسیری صاف و تمیز، گام بر می دارند. اما دو دلیل برای تبلیغی بودن این رفتارهای عمرانی هم می توان آورد. این که هنوز انبوهی از کوچه ها در مرکز شهر، از بی تدبیری های مدیران گذشته در رنج هستند و نیاز به مرمت بسیار دارند و دوم، معابر عمومی در حواشی از جمله؛ کوی اما رضا و نیروگاه و ... که دراین بازسازی ها، هرگز دیده نشده اند.

اما اصلی ترین موضوع در این نوشتار، نگاه لجوجانه ی دوستان شهرداری درهمراهی با سکوت اعضای شورای شهر در روپوشانی جوی آب هاست که هم چنان و بی توجه مسائل آتی آن، بلوک سیمانی می گذارند و لبه ی جوی ها را بالا می آوردند. که گویی قرار است هرگز بارانی نبارد و میدان کارگر تا چهارراه قیام، غرق درسیلاب نشود. که عموما با نوعی بزک کردن با سنگ مرمر هم همراه است که تنها، مانع از ریزش روان و آزاد آب باران به جوی ها خواهد شد. سال گذشته با حضور درجمع 5 نفره ی دوستان شورای شهر، چند پیشنهاد برای حل مشکل ترافیک ارائه دادم که درپنجم اسفند هم در ملاقات به آقای براتیان، همان پیشنهادها تکرار شد که قولی مبنی بر بازگشایی دوباره ی پارکینگ میدان کارگر و میرزاکوچک خان دادند که تا امروز عملی نشده است .
 کلام آخر این که برای حل مشکلات ترافیک، باید و الزاماً این روش ها را به کارگرفت.

1/ برچیدن (آیلند) فضای چمن کاری شده خیابان امام خمینی که می توان به شکل آزمایشی، حد فاصل میدان کارگرتا میدان فردوسی را اجرایی کرد و با نصب نرده هایی با رنگ ترافیکی و از جنس لوله ی 3 یا 4 اینچ در وسط خیابان، باعث تسهیل درمعضل ترافیک شد.

2/ افتتاح دوباره ی پارکینگ میدان کارگر، میرزا کوچک خان، و سامان دادن پارکینگ حمام سراب که پس از تخریب این اثر 150 ساله، تنها یک پروژکتور در آن جا نصب شده است.

3/ تعریض جوی آب ضلع شرقی میدان کارگر به سمت پای توپ، برای روان سازی  راحت تر آب های حاصل از بارندگی های تند.

3/ فعال کردن ماموران بخش ستاد رفع سدمعبر، درارتباط با صاحبان فروشگاه هایی که پیاده رو و مقابل مغازه را در سطح خیابان ها، بخشی از ملک خود دانسته و هم چنان تا امروز، با گذاشتن موانعی، مانع از پارک اتومبیل ها می شوند. چرا که ماه هاست، تصور می شود، این ستاد به کُما رفته است.

4/ پی گیری انجام وظیفه ی درست ماموران اداره ی راهنمایی و رانندگی از طریق استانداری، و تبیین این موضوع که خدمت، تنها ایستادن همراه با سکوت، بر سر چهارراه ها نبوده و نیست. و جریمه های صبحگاهی شهروندان برای نبستن کمربند ایمنی، جز نگاه به گیشه، تاثیری برای روان شدن ترافیک ندارد.

5/ تلاش پیگیرانه، برای به نظم درآوردن وضعیت نابسامان آژانس های تلفنی در سطح شهرکه حضورصدها اتومبیل سرگردان برای شکار مسافر، یکی از عوامل تشدید ناهنجاری های اجتماعی و... در شهرمان است.
 و با امید به وحدت و همکاری بین اعضای محترم شورای شهر که شایعه ی اختلاف درآن مجموعه، تنها باعث شادمانی کسانی می شود که از همدلی این مجموعه، آسیب مالی خواهند دید!

 

* عکس از مهدی مجیدی، مرداد 87 (بجنورد، میدان کارگر)

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ و ساعت 13:51 |
با نگاهی به گذشته ی تاریخی شهرمان بجنورد، دیرینگی و گستره ی فرهنگی غنی درمیان عموم ی طبقات اجتماعی آن روزگاران را متوجه می شویم که هر طایفه و خانواده ای، در محله ای بنای زندگی خانوادگی خود را بنیان نهاده بودند و از گذر همین سابقه ی زیستن در کوی و برزنی، به مرور ابتدا لقب و بعدها، نام خانوادگی افرادی بر پیشانی این مناطق درخشید که تا امروز با توجه به تغییرات فرهنگی پیش آمده در این سال ها، هم چنان بسیاری از شهروندان بجنوردی، این مناطق را با نام های قدیمی شان به یاد می آوردند که از جمله می توان به کوچه های یخچال، شترخانَه (غُسِل خانَه)، ملکش،کاریز، قَرنقِه دالان، برق،تثبیت،وثوق، تیت لِه کیچَه، کَریزلِه کیچَه،صدرآبادو ... اشاره کرد.
و محله هایی که با نام های گرگان دروازه، قبله دروازه، شاهنده آباد، ساربان مَلّه، بربرمَلّه، دولو مَلّه، چارشنبه بازار، تُپِنگ اَیاغِه، پِئچِنگ باشِه و دَبّاغ خانه در خاطر مردمان این شهر جاخوش کرده اند. با نگاهی کوتاه به گذشته در می یابیم که همه ی این عنوان ها، به مناسبت موقعیت جغرافیایی فرهنگی این کوی و محله ها به یادگار مانده است.
و یا این که، رفتار افرادی خردمندو نیک اندیش، باعث پیدایی این عناوین شده است...
 

 

 

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در چهارشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۳ و ساعت 23:16 |

 شاید تا 15 اسفند و روز درخت کاری، فرصتی نباشد شرحی از آن چه بر حیات طبیعی شهرمان می ­رود بنویسیم و دیگر این که در چند ساله ­ی اخیرچه بر سر درختان تنومند به جا مانده ازتلاش شهرداران دهه­ ی 10 و 20 و میراث به جا مانده از سردار مفخم بجنوردی آمده است و چگونه باغ ­های سبز و پر قدمت در شهرمان تبدیل به مجتمع ­های مسکونی می ­شوند.

در حالی که در آن سوی دنیا تنها برای قطع یک درخت کهنسال، دست به نظر سنجی می ­زنند! از مجموع درختان ورودی قدیم راه بش ­قارداش، شاید بیشتر از چند درخت نمانده است که به فاصله­ ی چند گام و با سابقه ای بیش از 100 سال، قد برافراشته بودند که اینک به جرم کهنه بودن و مایل شدن به سمتی، از ریشه کنده شده اند که پشت هیچ یک ازین رفتارهای به ظاهر ایمنی به خاطر رفاه شهروندان و گردشگران، تدبیری خردمندانه اندیشه نشده است. ایستاده مردن درختان در شهرمان بجنورد، حدیث غمگنانه ­ای ست که هر روز در حال تکرار شدن است. حاشیه­ ی پیاده روی کارخانه­ ی پنبه و در چهار راه باسکول، درختان سالم و تنومندی را برای کوچه و خیابانی سر بریدند که هنوز افتتاح نشده اند! و هیچ کس به دنبال چرایی این موضوع نمی ­گردد که چگونه طی 5 سال اخیر، چندین درخت در بش­ قارداش ریشه ­کن شده و بقیه رو به خشکیدن می ­روند.

تیرماه امسال، مسئولین فرهنگی شهرداری، صدسالگی تاسیس بلدیه ­ی سابق بجنورد را زیر درختانی جشن گرفتند که تا امروز برگ­ های این چناران کهن، همگی ریخته و دیری نخواهد پائید که به خاطر رعایت جان شهروندان، سرو و کار این درختان تنومند چند صد ساله، به اره برقی بیفتد و درمان گیاه­ پزشکی این روزها که اقدام به حفاری کرده ­اند و ریشه ­ها را ترمیم می ­کنند، همان نوشدارویی باشد که شاید کمی دیر به تن زخمی درختان باغ ایرانی رسانده باشیم.

درحالی که تا امروز، گوشی شنوا برای بیماری به جان افتاده ­ی درختان بش­ قارداش نبوده و نیست و هم چنان، به تماشای سپیداران و چنارهای اطراف استخر نشسته ­ایم که از بلند­ترین سرشاخه­ ها رو به خشکیدن هستند و هیچ یک از متولیان سبز پیشه، آن­ ها را نمی ­بینند! درحالی که با همین روش در پیش گرفته ­ی مسئولین فضای سبزشهرمان، تا چند سال دیگر، نه از تاک نشان خواهد ماند و نه از تاک نشان!

 

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۳ و ساعت 18:58 |

پس از آغاز رسمی فعالیت اعضای چهارمین دوره ی شورای شهر، به دلیل مشکلات بی شمار و فراوانی که در سطح شهر برای عموم شهروندان بوده و هست، شاید این انتظار هم پر بیراه نبوده که دوستان عضو شورا، پس از انتخاب شهردار، دست به اقداماتی رفاهی در جهت حل معضلات شهری بزنند که همگی در روزهای رقابت های انتخاباتی، برسر اجرای آن ها با مردم تعهد بستند.

و نباید بر نگاه منتقدین خرده گرفت که برخی براین باورند، هنوز کاری در خور، در سطح شهر برای رفاه شهروندان صورت نگرفته است. هرچند که همه از مشکلات سیستم اداری و نظام کاغذ بازی موجود در ادارات اطلاع دارند. اما برخی استدلال ها کمتر پذیرفتنی ست که با گذشت نزدیک به 10 ماه، هنوز چاله ها و دست اندازهای سطح شهر سامانی نگرفته اند و ستاد رفع سد معبر، فعالیت مشهودی در نگاه شهروندان ندارد. چرا که از گذشته تا امروز، عموم پیاده روها در اشغال صاحبان فروشگاه ها بوده که عینی ترین این نقیصه را می توان در بسیاری از نقاط شهر از جمله منطقه ی نیروگاه و کمر بندی مدرس و خیابان امام خمینی شرقی دید که بخش عمده ای از فضای رفت و آمد را تعمیرگاه ها به خود اختصاص داده اند.

دوستان ارجمند عضو شورای شهر؛

با افزایش هرروزه ی جمعیت در شهرمان بجنورد، انتظار عموم شهروندان از شما بیشتراز پیش شده است. چرا که متاسفانه در این چند ماهه ی اخیر، هیچ گام عملی برای حل معضل ترافیک برداشته نشده و ذهن قضاوت گر هر شهروندی، شورای شهر را درردیف اول این مسئولیت ها قرار می­دهد. درحالی که بخش فرهنگی شهرداری، با اطلاع از این همه معضل زیستی در سطح شهر، اقدام به برگزاری انواع همایش ها از جمله شب های بش قارداش و باباامان و یا انتخاب شهروندان نمونه می­کند و به برندگان کودک همایش پرواز بادبادک ها در بش قارداش، پیش دستی کریستال جایزه می دهد!

 شاید این نوع گلایه ها از نگاه شما، کمی ساده اندیشانه و سطحی به نظر بیاید، اما چشم مقایسه گر هر شهروند که به دنبال رفاه عمومی است، رای را به نفع آحاد مردمان این شهر صادر می کند. چرا که تصور عموم براین بود که با شروع دوره ی جدید شورای شهر که اکثریت آن را افراد تحصیل کرده تشکیل داده اند، تغییرات عمده ای در زندگی روزمره ی مردم حاصل می شود. از جمله این که در شلوغ ترین ساعات عصر و در سرمای زیر صفر، شهرداری اقدام به شستن بلوک های سیمانی نکند و یا برای رنگ آمیزی سرعت گیرها در نیروگاه که گلوگاه خروجی شهر است، صبح روز شنبه را انتخاب نکنند که باعث کندی دررفت و آمد اتومیل ها شود.و ساعت 12 ظهر به بعد را که اوج رفت و آمد در گره های کور ترافکی در سطح شهر است را برای آسفالت چهارراه ها انتخاب نکنند و اطمینان دارید که کمتر کسی از حضور و تصمیم گیری های شورای ترافیک در سطح شهر مطلع است و همه ی این نوع ناهنجاری ها در زمینه ی مدیریت شهری، به پای شما دوستان گرامی نوشته می شود.

* عکس از اینترنت

 

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در پنجشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۳ و ساعت 22:48 |

مردی از جنس موسیقی و شعر و احساس که با رفتنش، صدایی حزن آلود را به همراه آکاردئونی که از جان بیشتر دوستش می داشت، برایمان به یادگار گذاشت. نوازنده ای چیره دست و خواننده ای خوش صدا که در آستانه ی 70 سالگی، هم چنان ، صدایش پر از شکوه بود و عشق به موسیقی دل انگیز آذربایجان و زادگاهش درگز.

آقا مظفر، عاشقی بود از تبار عاشیق های آذری که از همه ی دنیا، تنها یکی دو آکاردئون داشت و سینه ای پرسوز از ادبیات فولکوریک زادگاهش و آذربایجان زیبا. آن هنگام که از سبلان می خواند و با عبور از دشت ها و دره های سرسبز درگز، پا به پای دخترکان زیبای آن دیار، «کوچَه لَرَه سوسَپ میشَم» ( کوچه ها را آب پاشانده ام) و« پَری باخ» را نثارشان می­کرد و« سکینه دایی قِزی» را فریاد می­کرد. شبی از شب های سرد زمستانی و در هنگامه ی برون شدن ماه، درکنار انبوهی از آتش پر لهیب، تا طلوع خورشید که عاشقانه می خواند، در زیر نور کمرنگ ماه و از پشت عینک تیره اش، قطرات اشک بودند که به آرامی باریدن گرفته بودند و گرمی صدایی که یک نفش خواندو نواخت و گریست.

او از دنیا هیچ نمی خواست، جز آن که روزی شاهد پخش صدایش، در همراهی با نواخت ماهرانه اش، از شبکه ها­ی رسمی سیما باشد که هرگز چنین نشد. یادش همیشه گرامی.

 

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در سه شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۳ و ساعت 0:13 |
پس از سال ها انتظار و با روی کار آمدن دولت جدید، مقرر گردیده تا همزمان با ولادت امام علی (ع) برنامه ای

به زبان ترکی با لهجه ی بجنوردی، از صدای خراسان شمالی آغاز به کار کند .

 

رویکردی که تا سال 93 با آوردن استدلال های فراوان، جامعه ی عمل نپوشید و تلاش علاقمندان به زبان مادری

برای تحقق بخشیدن به این مهم، کارگرنیفتاد. امیدواریم این برنامه که در آن هرشب از ساعت 21/5 تا 22/5به

زبان ترکی سخن خواهند گفت، با نگرشی فولکلوریک و عمیق به مباحث فرهنگ شفاهی ترک زبان ها بپردازد.

 

ناگفته نماند برنامه ی ترکی با لهجه ی بجنوردی، آغازی غریبانه داشته و تا آخرین لحظات مانده به اولین اجرا،

فاقد هرگونه اطلاع رسانی از طریق صدا وسیما و روزنامه ها بوده. در حالی که شاید انتظار عموم شهروندان

بجنوردی براین بود که حداقل یکی دو روز پیشتر آگاه می شدند. زیرا کار فرهنگی برخاسته از متن مردم کوچه و

بازار، نمی تواند منحصر به پژوهش بک یا چند نفر باشد و الزاما نیازمند به حرکت جمعی همه ی طبقات

اجتماعی ساکن در آن منطقه و یا شهر است .

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۳ و ساعت 23:41 |

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ و ساعت 0:51 |
در تاریک روشن 12 بهمن 1391 که اهالی کوچه های سعدی و تاتاری غرق در خواب سحرگاهی بودند، با
صدای مهیب آمد و شد ماشین آلات سنگین شهرداری که به قصد تخریب یک بنای قدیمی آمده بودند،
خواب بر چشمانشان خشکید و هم زمان با طلوع خورشیدو همراه با آن، از پشت بام هاشان، به
تماشای نابودی گنبدی خشتی نشستند که بیش از 140 سال خاطره را در سینه ی خود به یادگار نگاه
داشته بود. موذن پیر مسجد حاج شیخ احمد در همسایگی حمام، اذان ظهر را نگفته بودد که، نه از تاک
نشان بود نه از تاکْ نشان
. صبح سیزدهم بهمن، هریک ازاعضای محترم شورای شهر، تلاش در تبرئه ی
خود داشتند و اظهار بی خبری را پیشه کردند که تنها 5 ماه بعد، در کارزار تبلیغاتی شان و برای کسب
آرای دوره ی چهارم، تخریب گرمابه ی سراب را هم درکارنامه ی چهارساله شان آوردند! گزارش حمام
سراب، گذری ست به سال های دور کودکی که هرگز تجربه نخواهد شد. ( حدود 5 سال قبل، گزارشی در
مورد گرمابه سراب نوشتم که خانم انصاری لطف کردند و در سایت شیندخت گذاشتند. دراین جا با هم
می خوانیم.)



(( گرمابه ی سراب )) قسمت اول
حمام يا گرمابه ی سراب در قطعه زميني به مساحت تقريبي 1500 متر درضلع شمالي ميدان كارگر بين
كوچه سعدي و تاتاري جنب مسجد قديمي حاج شيخ رجب‌علي بعدها حاج شيخ احمد، يا امام خميني
واقع شده است كه رفت وآمد آقايان از خيابان شهيد بهشتي و ورود خانم ها از بن‌بستي در كوچه سعدي
انجام مي شود .



اين ملک موقوفه است كه واقف آن فردي به نام حاج رضا قوچاني که در گذشته‌هاي دور در بجنورد زندگي
مي‌كرده اما اصالتا قوچاني بوده و در محله‌اي در غرب حمام مي‌زيسته و به سال 1309 هجري قمري برابر
با 1250 خورشيدي طي وقف‌نامه‌اي تولیت آن را به فردی به نام کربلایی سید جعفر هاشمی نژاد واگذار
نموده است.



عنوان انتخابي براي آن بدين‌دليل بوده كه آب ورودي به شهر از طريق نهر ،ابتدا وارد حمام سراب مي
شده سپس به‌ سمت بايين شهر جاري مي‌شد .كه عموما سرآب ناميده مي‌شده و به مرور سراب نام
گرفته است. شكل ساختماني داخل آن در طول چند دهه اخير تحول بسياري يافته ازجمله تخريب و
بازسازي مجدد سقف گنبدي شكل صحن حمام كه دهه ی1320 توسط مرحوم كربلايي يوسف فيروزيان
انجام شده است.



شكل هندسي داخل حمام پس از تخريب خزينه با تعدادي دوش در ورودي سمت چپ و در روبرو با اندكي
فاصله دو رديف ديگر قرار گرفته كه در انتهاي راه‌رو نمازخانه كوچكي بر روي سكوي سيماني وجود دارد
.قسمت پايين ان حوضچه‌اي است پر از آب با عمقي كم كه براي تطهير كف پا ازآن استفاده مي شود.در
همان سال‌ها دو باب نمره خصوصي براي استحمام در محوطه حياط و در همسايگي مسجد ساخته شد
كه بيشتر مورد استفاده اعيان و اشخاص پول‌دار قرار مي‌گرفت كه بعدها به‌ دلايل نامعلومي از جمله
فاصله نمرات با محل كار كارگران، تخريب شد.
اطراف صحن داخل، داراي سكويي در اطراف براي نشستن و
جالباسي جهت آويزان نمودن لباس‌ها بود كه برچيده شد و جاي خود را به كمدهاي فلزي قفل دار واگذار
کرد. در آن سال‌ها، مشتريان پس از ورود، كفش خود را در قسمت كفش‌داري گذاشته و با گرفتن قطعه
مقوايي شم
اره دار در قبال كفش امانت، جايي را براي خود انتخاب مي‌ کردند. سپس لوازم با ارزش خود
را از قبيل ساعت مچي و بغلي، انگشتر و پول نقد را به فردي كه مسئول دريافت امانات و وجه استحمام
بود و اصطلاحاً « پاچالدار» ناميده مي‌شد، تحويل مي‌دادند و در مقابل قطعه فلزي برنجي مربعي شكل
كوچك كه كه به كش قيطان گره خوره بود، به مشتري داده مي شد تا به هنگام خروج از حمام با تطبيق
آن، امانت خود را دريافت نمايد.

وجود دو باب مغازه ی تعميرات كفش در ورودي گرمابه باعث مي شد تا مشتريان حمام با دادن دو ياسه
ريال، با كفشي تميز و براق گرمابه را ترك نمايند.


از جمله سرويس‌هاي ارائه شده به مشتريان در حمام، استفاده عموم مردم شهر و روستائيان و رهگذران
و مسافرين از لنگ و حوله يا قديفه بود كه هر يك به‌ دفعات مورد استفاده قرار مي گرفت كه براي خشك
نمودن آن ها در تابستان ها از فضاي محوطه حياط حمام و در زمستان‌ها از بخاري‌نفتي (چراغ
فورسانكاي) يا همان فارسونكه farsunka استفاده مي‌شد. اما در سال‌هاي دور و در فصل زمستان،
يعني قبل از ورود چراغ فورسانكاي و بخاري براي اين كار، از سقف شيب‌دار بالاي تنور نانوايي سنگك كه
كمي پايين‌تراز حمام، ابتداي كوچه ی تاتاري قرار داشت، استفاده مي‌كردند ....( ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در سه شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۲ و ساعت 19:21 |

بش قارداش چندین صد ساله که اینک چند صباحی ست به نام بوستان بش قارداش شناسانده می

شود، از سوی سازمان میراث فرهنگی، به عنوان منطقه ی نمونه ی گردشگری انتخاب شده که در ظاهر

باید به سود بسیاری از شهروندان بجنوردی باشد. برای مثال، از دیدکسانی که از دور دستی بر آتش

داشته و آوازه ی این محل را شنیده، تصوراتی گوناگون ازین جا دارند که حتما و باید محوطه ای بسیار زیبا

و تمیز و دارای امکانات تفریحی و از جمله سرویس های بهداشتی فراوان باشد که مانند دیگر پارک های

کشور از سپیده دم به صف انتظار نپیوندند!


اما با ورود مسافران و یا همان گردشگران سازمان میراث فرهنگی، با بوستانی روبرو می شوند که جز

یکی دو نفر نیروی خدماتی مربوط به سازمان پارک ها، هیچ کس پاسخگوی سوالات  بی شمار آن ها

نیست. این که تابلوی کوچکی که در کنار مقبره پنهان شده، بیانگر چه تاریخی است و در چه دوره ای

بنای امروزین برپاشده و . . .


نکته ی جالب توجه این که پس از آماده سازی مقبره و رواق های آن درسال جاری، فردی که درآن جا به

عنوان راهنما مشغول فعالیت بود، در حین معرفی سردار مفخم و خانواده اش، بیانی چنان اغراق آمیز را

به کار می برد که به راحتی می شد از چهره ی متبسم برخی بازدیدکنندگان صحت و قبولی آن همه ادعا

را دریافت کرد. درحالی که جز داخل مقبره، هیچ نشانی برای معرفی سردار مفخم وجود ندارد. ضمن این

که در سال های اخیر، بنای بش قارداش و استخر و مرد ماهیگیر آن، به عنوان نماد استان خراسان

شمالی به همه ی جهانیان معرفی می شود که قابل انکار هم نیست.


اما از اولین روزهای شهریور ماه، درهمین منطقه ی نمونه ی گردشگری، اقدام به برپایی سوله ی

نمایشگاهی کردند که از 12 تا 16 شهریور برپا بود و به همین سبب، عملا پارکینگ پایین بش قارداش به

مدت بیشتر ازسه هفته به این امر تجاری اختصاص داده شده و مسافرانی که مبلغ سه هزارتومان ورودی

می پرداختند، برای پارک اتومبیل خود با مشکل مواجه شدند. و این مسئله در حالی به معضلی تبدیل

شده است که چند سالی ست این استان دارای محل دائمی نمایشگاه های بین المللی است. که بعید

است برای دستیابی آسان شهروندان بجنوردی چنین تدبیری اندیشیده باشند و به نظر می رسد با

نگاهی سود جویانه به جیب مسافران و دیگران است وگرنه وقتی محل دائمی ویا همان به قول ششمین

استاندار محترم سابق استان 9 ساله مان آقای احمدی بیغش، نمایشگاه بین روستایی! وجود دارد، چه

لزومی به اشغال محوطه ی بزرگ بش قارداش است که باعث آزار و اذیت همه بشویم. زیرا در ورودی بش

قارداش، هیچ تدبیری برای تعداد اتومبیل ها و محل و حتی شیوه ی پارک شدن اندیشیده نشده بود و

فقط بهای وارد شدن به پارک را اخذ می کردند و بس. امید این که برپایی این نمایشگاه تحمیل شده به

بوستان بش قارداش، توجیهی برای مقایسه با برگزاری چند سال پیش اجلاس فرهنگی سازمان اکو در

بجنورد نباشد. چرا که بدون واکاوی در ماهیت دو نمایشگاه، تفاوت از زمین تا آسمان است . کلام آخر و

سه نکته: هوای داخل نمایشگاه، به دلیل نبود هواکش و سیستم خنک کننده، به شدت گرم بود و عموم

بازدید کنندگان، از گرمای بیش از حد انتظار آن جا در رنج بودند.


مواد غذایی که در سیاه چادرها عرضه می شد، همگی به شکلی غیر بهداشتی درحال پخته شدن و

فروش به بازدیدکنندگان بود که ظاهرا از سوی اداره ی نظارت بر فروش مواد عذایی، هیچ کاری انجام

نگرفته بود که جای گلایه هم دارد.


و شاید ناخوشایند ترین جلوه درنمایشگاه، حضور کسانی با یونیفورمی مشخص بود که باتومی مشکی

در دست داشتند که هرگز لزومی به این همه رفت و آمد ازسوی آنان در بین بازدیدکنندگان نبود. چرا که

بوستان بش قارداش، تنها درفصل تابستان از سوی نیروی انتظامی، پوشش داده می شود.


+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در شنبه یازدهم آبان ۱۳۹۲ و ساعت 15:29 |
حسین تیمورخانی، هنرمند نقاش و استاد مجسمه ساز ، درصبح سه شنبه 24 مهر92 به دلیل بیماری و 

در60 سالگی به سرای باقی شتافت. ازجمله آثار ارزنده ی وی، می توان به پیکره ی مرد ماهی گیر در

 بش قارداش و تندیس حافظ دربجنورد اشاره کرد. او طی سه دهه توانست درخلوت خود، دست به خلق

 تابلوهای ارزنده ای بزند که بسیاری ازاینان در طاقچه ی خانه ی دوستان این هنرمند ارجمند خود نمایی

 می کند. پیکره ای از نیما، شاملو، هدایت، گورکی و تولستوی و انبوهی از ساخته های ریزو درشت که

 هریک به نوبه ی خود، ارزش بی بدیلی دارند. اما جای سخن این جاست که طی سه روز مراسم

 سوگواری برای آن زنده یاد، هیچ یک از ادارات فرهنگی و متولیان هنر، حتی یک کلمه درباره ی ایشان

 نگفتند. جز یکی دو مورد گزارش که مطبوعات محلی خبر فوت و تشییع پیکر ایشان را دادند. این رفتار

 قطعاً و یقیناً یاد آور همان مثل عامیانه است که گفته اند: پهلوان زنده خوش است. چرا که دیگر پس از

 درگذشت او، هیچ بزرگداشتی جای خالی او را پرنخواهد کرد. چرا که او این همه سال را، غریبانه زیست.

 همان گونه که سه روز مراسم یادبود او در منزل مادری اش درسکوت محافل هنری برگزار شد، حضور

 علاقمندان و دوست دارانش جای همه ی این بی مهری ها و کم لطفی ها و بی توجهی های مسئولین

 فرهنگی هنری شهر را جبران کرد . هرچند که" هرگز برای دو نان، پیش دونان سرخم نکرد" .یادش گرامی

 و روحش شاد.      

 

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در سه شنبه سی ام مهر ۱۳۹۲ و ساعت 10:48 |
فصل ها درگذرند و روزها از پی هم دوان می آیند و می روند که هرگذری از اینان، درکشور ما، آبستن رویدادی

 تاریخی و به یادماندنی ست که گاه چنان تاریخ ساز می شوند که تا مدت زمانی طولانی معیار و ملاک تحولی

 تازه را یاد آور هستند. از جمله ی این وقایع اتفاقیه که دربجنورد به بار نشست، حضور شهروندان درانتخابات

 ریاست جمهوری و شورای شهر بود که شاید داستان شورای شهرمان، با کمی تفاوت ازدیگر نقاط کشورمان، از

 ویژگی های خاصی برخوردار بود. جمعیت کثیری که با دادن انواع وعده های غیر قابل اجرا سعی در به دست

 آوردن آراءشرکت کنندگان داشتند و شاخص ترین ویژگی این دوره از انتخابات شوراها، کسب رای قبولی از سوی

 دو تن از شرکت کنندگانی بود که توانستند در آخرین لحظات روزهای تبلیغات قانونی و در عصر چهارشنبه صلاحیت

 خود را احراز کنند و وارد میدان رقابت شوند که جالب ترین نتیجه ی این رد صلاحیت این بود که یکی از اینان

 توانست بالاترین رای مردم را از آن خود کند که شاید این اتفاق بی شباهت به حضور یک هموطن زردشتی در

 شهریزد نباشد که ظاهرا جمعیت آنان بیش از پنج هزار نفر نیست و توانست رتبه ی پنجم، همراه با آرای بیش از

 20000 یزدی را به خود اختصاص دهد! که امیدواریم منتخبین این دوره، چونان همکاران دوره های پیشن خود، به

 گرداب بوروکراسی و یا همان نظام کاغذ بازی نیفتند که هریک از اینان، وعده ی بی شماری را برای ایجاد آرامش

 و رفاه، به شهروندان بجنوردی داده اند که درمجموع، بررسی تنها تعدادی ازاین وعده های داده شده ی روزهای

 رقابت که ظاهرا برخی، حتی برای یک بار هم کتابچه ی قوانین شورا ها  و وظایف اعضاء را نخوانده بودند، نیاز به

 زمانی دیگر دارد.

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در چهارشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۲ و ساعت 0:33 |

با ورود ماه رمضان که همیشه با بازخوانی خاطرات بی شماری ازگذشته همراه است، بازهم ذهن آدمی به سال

 های دور سفر کرده و با یاد آوری آئین هایی، به مرور گذشته می پردازد که از جمله ی این رسم های به

 فراموشی سپرده شده، آئین شب خوانی است که تا اواخر دهه ی چهل، همه ساله توسط عده ای از

 همشهریان به اجرا در می آمد. شهری درآرامش مثال زدنی که شب هایش در فصل های بهار و تابستان، دل

 انگیز ترین دوران خود را می گذراند. آن هنگام که کاروان های شتر، درهمراهی با گام های سنگین و خسته از

 طی مسافت هایی طولانی، وارد شهر می شدند و صدای پای آن ها، به گوش کسانی می رسید که شب

 هنگام در حوالی میدان کارگر(دروازه قبله) و کوچه های پیرامونی آن درحال استراحت بودند. شب خوان ها که

 عموما به دلیل داشتن صدای خوش، وظیفه ی خواندن دعا و اشعارو ابیات کهن را به عهده می گرفتند، سعی

 می کردند با رفتن به پشت بام های کاهگلی و در زیر نور کم رنگ فانوس و با استفاده از حافظه ی سال های

 جوانی، شرحی از دلدادگی بنده گان به معبود را، به آواز بخوانند تا خفتگان درخواب برخیزند و با آوای جانسوز آن

 ها، مادران خسته ی همیشه ی زندگی های سخت و طاقت سوز آن روزها، آتشی به جان اجاق انداخته و

 چراغی را برفروزندو مقدمات خوردن سحری را انجام دهند. متاسفانه از سابقه ی این سنت کهن دینی، اطلاع

 چندانی در دست نیست. اما شواهد امروزی در شهرمان، نشان ازین دارد که از ابتدای سال1300 خورشیدی،

 افرادی از سرعلاقه و بدون در نظر گرفتن سرما و گرما، این وظیفه را به بهترین شکل ممکن انجام می دادند که در

 حال حاضر، ازمجموع حدود 15 نفر، تنها دو تن ازاینان در قید حیات هستند و بقیه سر بردامان مادر زمین گذاشته

 اند. ازجمله محله هایی که درآن ها شب خوانی انجام می گرفت، می توان به کوچه های معماریانی، سعدی،

 تاتاری، اخوان، کوچه ی تفضلی(محل فعلی منسوب به کوچه ی دکتر حکمتی)، کوچه ی عدالت، پای توپ و چند

 محله ی دیگر اشاره کرد. یادشان گرامی.

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در چهارشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۲ و ساعت 13:21 |

با میهمانان نوروزی مان که تعدادی ازآنان سال ها بود دردیار غربت زندگی سرد را تجربه می کردند، به

 مشهد و دیدار حکیم توس رفتیم که هیچ یک تصویری از آن جا در ذهن نداشتند. ماشین ها را در

 پارکینگی جای دادیم که فقط مسئولتشان گرفتن ورودی بود وبس. پا را از ماشین به زمین نگذاشته

 بودیم که با تعدادی متکدی پیرو جوان روبرو شدیم که هریک داستانی را برای گرفتن وجه نقد واگویه می

 کردند و هنوز رها نشده بودیم، دخترکانی فالگیر، با خواندن دعاو وردهایی، سعی در جلب نظر همه

 داشتند و گام به گام با ما می آمدند تا فالی را برای دخترو پسری بگشایند و بر کف دستشان چیزی

 ببینند.

 پارکینگ راطی نکرده بودیم که مشام همگی به بوی نامطبوع مدفوع اسبانی کرایه ای آشنا شد که

 درکنارآرامگاه آن حکیم فرزانه، می تاختند. کمی پیشتر، زنانی نشسته بر زمین و درحال آمد و شد،

 مشغول تبلیغ اجناسی همچون فرفره و بادکنک و سیخ کباب، به زبان بومی بودند. ازمیان هیاهوی تبلیغ

 فروش کالا که گذر کردیم، زنانی درکسوت بی سرپرست و صاحب یتیم را دیدیم که نوشته ای در

 مقابلشان گذاشته تا رهگذران به کمک آن ها بشتابند. دراندیشه ی دورشدن از این همه معضل

 فرهنگی در پای توس بودیم که مردی با چهره ای موجّه و دسته ای قبض در دست، به سویمان آمد.

 بدین تصور که متصدی پارکینگ است. اما با لحنی خاص برای کودکان بی سرپرست پول می خواست و

 قبض هایش هم کمتر از دو هزارتومان نبود!     

  ازدور، صدای دلنشین آهنگی خراسانی می آمد و مردی را در هیبت خواننده ای با لباس محلی زیارت

 کردیم که با زخمه زدن بر سازش، دل هر رهگذری را به درد می آورد. صدایی پراز اندوه که غمگنانه می

 خواند و نوای جانسوزش را به گوش همه می رساند. او در سایه ی درختی کهن سال خیمه زده بود

 وچشم بردستانی دوخته بود که هرازگاه، قطعه ای اسکناس هدیه اش می کردند درحالی که می شد

 همین موسیقی محلی را متولیان فرهنگی مجموعه ی توس، به شکل خوشایند تری به بازدید کنندگان

 هدیه کنند.

سال ها پیش تر در توس، برای به جان نشستن دوست داران حماسه سرای ایران  وبهره بردن از دریای 

خروشان معرفت آن حکیم فرزانه ی میهن پرست، نقّالی درکسوت درویشان، با خرمنی از موی سپید،

 صدایش را با اندیشه های انسان دوستانه ی فردوسی هم ساز می کرد و با کوبیدن دست هایش، همه

 ی علاقمندان به تاریخ سرزمین ایران و توران را بر پای بنای سنگی آن می نشاند و ذهن را به سوی

 ادبیات زیباو دلنشین پارسی آن روزگاران پرواز می داد درحالی که امسال هیچ خبری نبود و بازار فروش

 کالاهای به ظاهر فرهنگی، داغ تر از پیش بود و تندیس هاو عکس هایی از آرامگاه فردوسی ازپرفروش

 ترین هدیه های نوروزی آن محوطه بود که خوشبختانه درساختمان موزه، خرید شاهنامه بسیار رونق

 داشت. درسمت چپ موزه، شاعرنام آشنای "هوابس ناجوانمردانه سر است" غریبانه آرمیده که بوی

 غربتش را حتی از  سنگ نبشته ی قبرش هم می توان فهمید و در ضلع شمالی آرامگاه، در سیاه

 چادری باز هم آش می فروختند! و در انتهای انواع فروشندگی ها، غرفه ی کتاب بود که نمی شد به

 آسانی از مقابل آن گذشت و دیدن چهره ی آرام اخوان ثالت و تصویر مغموم شاملو، هر بیننده ای را به

 خود جلب می کرد. اما لحظه ای نمی گذشت که بوی نامطبوع تهویه ی سرویس های بهداشتی، ذهن

 را از اندیشیدن به کتاب دور می کرد و رفتن را بر ماندن و خریدن ترجیح می دادی.

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در پنجشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۲ و ساعت 22:31 |

هرسال که می گذرد، گاه نیم نگاهی به گذشتن آن می کنیم که چه کردیم و چگونه شدیم. هرچند که

 این چگونه شدن را مطبوعات و هفته نامه ها به بررسی آن می پردازند. اما گاه، به دلیل مورد قضاوت

 گرفتن برخی نوشتن ها سعی می شود کمتر بدان ها پرداخته شود.

تابستان 90، مصادف بود با تعطیلی چند ماهه ی یکی از جایگاه های سوخت درمنطقه ی نیروگاه که

 مشکلات بی شماری را برای تهیه ی بنزین ایجاد کرد هرچند هیچ اداره و مسئولی پاسخگوی این همه

 تعطیلی نشد که چند روز مانده به پایان سال تا 29 اسفند هم جایگاهی دیگر برای تعمیرات تعطیل شد!

 که صف تهیه ی بنزین در محل شرکت نفت، عملا راه رفت و آمد بر دیگر اتومبیل هارا بسته بود.  

بهمن سال گذشته مصادف بود با از دست دادن اثری فرهنگی به نام حمام سراب با سابقه ای 140 ساله

 که برای تخریب آن عمرش را به کمتر از80 سال رساندندو دوستان فرهنگی مان درشهرداری توانستند در

 مدت کمتراز دو ماه، هیچ نشانی از گرمابه را برجای نگذارند و اینک به محوطه ای برای توقف اتومبیل ها

 تبدیل شده است. واین درحالی ست که کاروان سرای سردار که از آخرین اثر بازمانده ی دوران قاجاریه

 است، به تلی از خاک تبدیل می شود و در حال فرو ریختن است.

و درآخرین روزهای اسفند، هم چون سال های پیشین، حرکت شتابان گروه رنگ آمیزان برای خط کشی

 درامتداد خیابان امام خمینی از ورودی شهر تا بولوار خرمشهر از همه چشم گیرتر بود. رنگ هایی که

 یک ماهه نشده جان باختند و همه ی این ها را به حساب میهمانی می گذاریم که از شهرمان می

 گذرند! چرا که این شتابزدگی را باید به حساب غافلگیر شدنمان از ورود نوروز باید گذاشت. زیرا بارش

 تنها برف کمی سنگین زمستان  90، همه ی متولیان برف روبی را متحیر کرده بود!


یکی دونماد تازه هم درمیدان ها گذاشته شد اما هیچ یک از مسئولین فرهنگی شهر، چاله ها و دریچه

 های معیوب فاضلاب رسمیت یافته را در محلات و کوچه های خاک خورده ی قدیمی و سنت زده و پررفت

 وآمد همچون حنایی و یادگار را ندیدندو خیابان زایشگاه که چاله هایش، چونان لالایی برای کودکانی

 ست که در راه به دنیا آمدن از روی آن ها می گذرند تا بدانند که " جهان جای تن آسایی نیست!


 ورودی روستای ملکش را هم فراموش نکنیم که از سال گذشته به وسطه ی احداث پل روگذردرچهارراه 

خوشی، نام جاده ی تهران را به خود گرفته است و روزانه هزاران اتومبیل سواری و کامیون از آن معبرکم 

عرض می گذرند و با عابرانی مبهوت ازاین همه بی نظمی و آشفتگی در عبور و مرور.

آخرین روزهای منتهی به نوروز، اتفاق به گچ کشیدن سنگ نبشته ی قدیمی در بش قارداش

  را شاهد  بودیم که دل بسیاری از دوستداران فرهنگ و ادب این سرزمین کهن را به درد آورد. تنها 4 نفر

 از 7 نفر از شورایی ها نرم نرمک به مخالفت پرداختند  و 4 روز بعد سپیدی غبار از رخسار گفتار نیک

 برچیده شد. اما تنها یک سوال هم چنان بی پاسخ ماند که خواندن سخن زرتشت پیامبرچه آسیبی به

 بازدیدکنندگان بش قارداش رسانده است که اینک فرد یا افرادی تصمیم به حذف آن گرفته اند؟


 ازیاد نبریم که سرویس های بهداشتی تازه تاسیس بش قارداش که چند ماهی بود به دلیل ترکیدگی

 یک لوله تعطیل بود، پیش از سال نو افتتاح شد.

یکی دوروز مانده به نوروز ، پس ازسال ها، آرامگاه سردار مفخم(1)به هزینه ی شخصی دکتر امان الله

 شادلو، مورد مرمت چندین باره قرار گرفت و بر روی مشتاقان کنجکاو این مقبره باز شد و روزانه هزاران

 نفر توانستند از سنگ مزار و عکس های قدیمی موجود درآن بازدید کرده درحالی که جای یک دفترچه

 برای نوشتن نظرات  هم میهمانمان خالی بود. سیاه چادری هم بر پا داشته بودند که ابتدا کنار

 مقبره بود و دیگرروزی به روی ایوان نشست که بی هیچ توضیح و راهنمایی، فقط نانی محلی می پختند

 و کاسه ای آش فروخته می شدکه هیچ اثری از یک کار فرهنگی با نام سازمان میراث فرهنگی درآن جا

 مشاهده نمی شد. از جمله اقدامات انجام شده در بش قارداش، کاشتن تعدادی نهال در روز درختکاری

 بود که پیشتر و در طی سال 91 بین 5 تا 6 درخت کهن سال در جاده ی منتهی به رودخانه را به دلیل

 کهنه و پوسیده شدن از بیخ بریدند.

با ورود سال نو و رسیدن میهمانانی که هزاران کیلومتر راه را برای دیدن بجنورد طی طریق کرده بودند، به

 موزه مردم شناسی شهرمان رفتیم که درلحظه ی تهیه ی بلیت برای ورود به موزه ، با برخورد ناپسند

 مامور یگان حفاظت از میراث فرهنگی مواجه شدیم که درکمال عصبانیت و بی حوصلگی، با بی سیمی

 که در دستش بود، بخشنامه ی ورودی به موزه هارا نشانمان داد. جالب این که برای بلیت 20000ریالی ،

 از تعرفه های 2000 و 3000 ریالی گذشته استفاده می کردند که سال های گذشته چاپ شده بود و

 بروشور و دفترچه هایی رابه میهمانان نوروزی شهرمان هدیدکردندکه به مدد سختگیری های مسئولین

 فرهنگی، از اشتباهات تایپی و غلط نگارشی هم بی بهره نبودند! موقعیت اشیاء موجود درموزه هم،

 همچون اقوام چندان تغییری نکرده بود و هم چنان جای معرفی یکی از قومیت ها که میزبان دیرینه ی این

 دیار بوده را غبار فراموشی گرفته است. قومی غریب در سرای هزاران ساله ی خود.

به دلیل احداث پل روگذر درچهارراه خوشی، مشکلاتی ترافیکی از تابستان گذشته ایجاد شده که

 درروزهای پایانی سال و نوروزبه اوج خود رسید. آن چنان که ورود روزانه چندین هزار خودروی سواری و

 اتوبوس از مسیر پلیس راه، رفت وآمد و دورزدن درانتهای نیروگاه را به شدت سخت کرده بود که کاش

 متولیان راهنمایی و رانندگی، با گماردن یک مامورو روشن کردن چراغ چشمک زن همیشه خاموش آن،

 یادی از نیروگاه هم می کردند که اهالی آن منطقه هم مانند دیگر شهروندان بجنوردی، عوارض زیستن

 در این شهر را می دهند! وبدتراین که نزدیک 8 سال است که از تقسیم استان می گذرد و هنوز تعدادی

 از چهارراه ها و تقاطع های به چراغ راهنمایی مجهز نشده اند وفراتر ازین معضل و کمبود، خاموش کردن

 چراغ های راهنمایی در تقاطع پرترددی همچون چهارراه باسکول است که هرشب ساعت 10 به مانند

 وظیفه ای انجام می شود که عبور ازآن در لحظات شلوغ، عموما همراه است با شنیدن انواع توهین از

 جانب رانندگانی که خود را برای عبوردراولویت می بینند. 

ازجمله ی جالب ترین اتفاقات رخ داده در شهرمان که  چند سالی ست تکرار می شود، تعطیلی کتابخانه

 ی اداره ی ارشاد است که تقریبا از نیمه ی دوم اسفندماه، مسئولین فرهنگی برای گرفتن انواع آمارهای

 تکراری و شاید غیرلازم، ازدادن کتاب به خوانندگان خودداری کرده و فقط کتاب های امانت داده شده را

 پس می گیرند. سوال این جاست که تکلیف افراد علاقمند به کتابخوانی در طی 15 روز تعطیلی عید

 نوروز چیست و با ندادن کتاب، کدام معضل فرهنگی را درمان کرده ایم؟


ازکابل برگردان اداره ی مخابرات که بدون رضایت شهروندان اقدام به تعویض شماره تلفن های ثابت

 درکوچه ی شترخانه و محله های اطراف آن کرد بگذریم، جا دارد که به تحولات چشمگیری همچون نصب

 چراغ راهنمایی در خیابان چمران ( بش قارداش) و کوچه ی حنایی اشاره کرده و بانک هایی که اسفند

 ماه، همشهریان بجنوردی را برای دادن اسکناس های نو و تانخورده، سرگردان کرده بودند که برخی

 مجبور شدند دست به دامان دوستان وآشنایان برای تهیه ی آن بشوند!


سال 91 را با همه ی فرازو فرودهایش پشت سر گذاشتیم. سالی بدون داشتن سینمایی رسمی و

 ترافیکی آشفته که برداشتن تابلوهای توقف ممنوع و تعطیلی پارکینگ های رایگان حاشیه ی شرقی

 میدان کارگرو میرزا کوچک خان و آزاد شدن پارک اتومبیل در طرفین بیشتر خیابان ها از طریق فروش کارت

 پارک هم کمکی به حل معضل هزارتوی ترافیک شهرمان نکرد. 

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۲ و ساعت 21:39 |

اولین برنامه ی پیاده روی ورزش استان خراسان شمالی، با عنوان همایش بزرگ پیاده روی که از طریق شبکه سوم سیما با پخش مستقیم همراه بود، روز جمعه ششم اردیبهشت برگزار شد درحالی که درهمان ساعات،

بینندگان بجنوردی، برنامه ای ازاستان اصفهان را از شبکه ی محلی خراسان شمالی تماشا می کردند. و بنا به

 گزارش خبرساعت 10 صدای خراسان شمالی روز شنبه، جمعیتی در حدود135 هزار نفر شرکت کرده بودند. در

 باب ورزش های همگانی و پیاده روی به اندازه ی کافی سخن ها رفته و مزایای آن بر کسی پوشیده نیست و

 تلاش ادارات و سازمان هایی که مسئولیت اجرا را به عده گرفتند، قطعاً قابل تقدیر است. اما یکی دو سوال

 در ذهن برخی از شهروندان باعث نگارش این سیاه مشق شدکه اساساً جوایزی با عنوان اتومبیل پراید و پژو 405

 چه مناسبتی با ورزش پیاده روی دارند؟ درحالی که شاید با مبالغ هزینه شده برای این دو جایزه بزرگ، می شد

 صدها دوچرخه خریداری کرد و تعداد برندگان هم به همان نسبت بالاتر می رفت و می توانستیم زیباترین صحنه

 های ورزشی را هنگام رکاب زدن برندگان در بازگشت از بوستان بش قارداش را به چشم ببینیم.(ضمن این که

 ظاهراً هزینه ی خرید سیستم به ارزش 12 میلیون تومان برای ثبت نام شهروندان را هم به این مجموعه باید

 اضافه کرد). دوم این که مسئولین برگزار کننده فقط به دادن آخرین آمار بسنده کرده و در کمتر جایی به مناسبت

 سرگردانی این جمعیت در بش قارداش برای برگشتن به بجنورد، عذر خواهی که بعید است، اما کمترین توضیحی

 هم داده نشد که با 65 اتوبوس که در هرنوبت فقط 4500 نفر را می توانستند به مقصد برسانند، بقیه ی افراد

 شرکت کننده چگونه باید خود را به بجنورد می رساندند؟ که اگر در خوشبینانه ترین حالت که رفت و برگشت

 کاروان اتوبوس ها کمتر از 30 دقیقه باشد، باز هم آخرین گروه مانده در بش قارداش باید 6 ساعت منتظر می

 ماندند. درحالی که مجریان برنامه همایش بزرگ پیاده روی، از ساعت پایانی ثبت نام روز پنج شنبه و دریافت

 آخرین تعداد شرکت کننده، به خوبی می دانستند که با  65 اتوبوس هرگز نمی توان این جمعیت را به شهر

 بازگرداند. حتی اگر بخش عمده ای، داوطلبانه پیاده بر می گشتند که اکثریت و از روی اجبار، تن به بازگشتی

 از همان مسیر و برخی هم از راه کهنه و حاشیه ی رودخانه، خود را به شهر رساندند. که البته  نبود آنتن برای

 تماس افراد شرکت کننده با خانواده های خود را هم به این کاستی ها باید اضافه نمود.


کاش برگزارکنندگان همایش، به این موضوع هم کمی می اندیشیدند که در فرصت مانده تا صبح، می شود از

 پایانه ی مسافربری بجنورد و شهرستان های شیروان و اسفراین هم تعدادی اتوبوس را به کمک گرفت تا شرکت

 کنندگان دراین پیاده روی بزرگ، با خاطری خوش به انتظار آینده و نوبت دوم برگزاری این همایش بنشینند تا همای

 سعادت پژو 405 و پراید چندین میلیونی بر سر آنان هم بنشیند.


سوم این که، سهم مسافرین اسفراین بجنورد که دراین جاده درحال رفت و آمد بودند چه بود و ساعاتی را که

 معطل و منتظرباز شدن راه بودند را به حساب چه کسانی باید نوشت؟

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در سه شنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۲ و ساعت 22:11 |

پیش از نوشتن این سیاه مشق، کلامی دل انگیز از شاعرشوریدگی وعاشقی ها،  هوشنگ ابتهاج (ه.الف سایه)

 به ذهنم رسید.

"  ارغوان، این چه رازی ست که هربار بهار، با عزای دل ما می آید؟ "

این که چسان، دوستانی جان را از کف دادیم و در طلیعه ی اولین صبح نوروزی، رفیقی از سال های دوررا به خاک

 نهادیم و با چشمی تر، لحظه ی ورود سال نو، بر مزار دوستی بودیم که چهل سال همراهی مان کرد و در اولین

 روز زمستان به ناگه تنهایمان گذاشت. آن سان که" يك دم درين ظلام درخشيد و جست ورفت " گاه می اندیشم

 که چگونه می توان یاد دوستان نیک و مردان مرد همه ی این سال های گذشته را گرامی داشت؟

چه شب های بی شماری را که در کوهستان و دشت های وسیع دامنه ی سبلان و ارتفاعات علم کوه و بینالود و

 قورخود و آلاداغ و سالوک دوست داشتنی، با شمارش ستارگان به صبح نرساندیم 

تلخکامی شنیدن خبرهایی دراولین روزنوروز، شیرینی عید رابه کام برخی تلخ کرد. اما گردش روزگار است و یاد

 یارانی که که دیگر با ما نیستند و هزاران خاطره ی خوش را از خود به یادگار گذاشتند . یادشان گرامی .


+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۲ و ساعت 21:43 |

با گذراندن روزهایی از سال نو، سیزدهمین روزآن نقطه ی عطفی ست که بیش از سه دهه است برسر نام بردن ازین روز در قالب های رسمی، بحث هایی شده و می شود.سیزده بدرکه شاید تنها در ایران درطول چند سده اعتباریافته است، پایانی ست برای دیدو بازدیدها و حضور در دل طبیعت که با سپردن سبزه ی نوروزی به ایزد بانوی آب ها، طلب سبزی و طراوت و بارش باران هایی پی در پی در فصل بهاران را می کردندتا در تابستانی پراز امید و شادمانی، به سوی مزارع و کشتزارهایشان برانند و محصولی باران خورده و ناب را درو کنند.

تا اوایل دهه ی چهل درشهرمان بجنورد، این روز را با برگزاری مراسمی خاص گرامی می داشتند. زن میان سال و سخت کوشی با نام خّرم که عموم شهروندان می شناختندش، انگیزه ای بود برای گردآوری جمعیت بی شماری از اهالی دروازه قبله و سبزه میدان و پای توپ و شاهنده آباد و دیگر محله های بجنورد به ایش دَرَخت ( سه درخت) و حوالی  شِئد قلی خان ( شطّ قلی خان) که از سپیده دم تا پس از غروب آفتاب بهاری، نوازندگان می نواختند و گروه گروه از مردم در کنارهم، به شادمانی و پای کوبی می پرداختند.

 روزگارانی که از هرکوی و برزن، درشکه ای درحال تاختن به سمت پای توپ بود تا دیگ غذایشان را بر سر اجاق هایی از کلوخ وسنگ باربگذارند و غریق موج شادمانه ای شوند که دخترکانی نوجوان، پنهان از دیده ها، سبزه ها را به امیدرفتن به خانه ی بخت، گره می زدند.

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در جمعه شانزدهم فروردین ۱۳۹۲ و ساعت 1:0 |
حلول سال نو، رستاخیز طبیعتی ست که ما را به خود می خواند.

همراهیتان با تولد دوباره ی زمین در آغازی دیگر از سال نو مبارک و روز هاتان پر از شادمانی باد.  

  

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در پنجشنبه یکم فروردین ۱۳۹۲ و ساعت 2:14 |

درهنگامه ی ورود بهار و همراه با گرم شدن دل زمین، بارش برفی ناگهانی، جامه ای سپیید را بر تن درختان برخاسته از خواب زمستانی پوشاند. برفی که شاید با رویش جوانه ها و سرزدن شکوفه ها، کمتر کسی به انتظارش نشسته بود.   

        

     

  

     

     

   

 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

 1/ محله ی ما 
 2/ کوچه ی سیدی در همسایگی ما 
 3/ باغ سابق آقای عطاران و آخرین درختان بازمانده از آن 
 4/ چهار راه باسکول به سمت میدان کارگر
 5/ باغ آقای جزایری، از معدود باغ های باقی مانده در سطح شهر 

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۱ و ساعت 22:0 |
بی شک همه ی آموزه های دوران کودکی مان، مرهون تلاشی ست که مادران ما رنج ها را به جان خریدند و کمر همت برای تربیت ما بستند

آن هنگام که نوزادی در گهواره بی تابی می کرد و زبانی برای سخن گفتن نداشت، طنین حزن انگیز لالایی مادران، موسیقی دلارامی برای کودکی می شدکه با او برای خفتنش همراهی می کرد.

لالایی آرامش بخشی که مادر را با چشمانی خواب آلود تا سپیده دم بیدار نگاه می داشت تا تبی از جان کودکش رهانیده شود .

روزهایی که صدا بود نگاه و لبخند و تبسم شیرین مادرانه .

یاد همه ی مادرانی که دیگر با ما نیستند گرامی باد. 

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در چهارشنبه دوم اسفند ۱۳۹۱ و ساعت 20:32 |

سلام

تشکری صمیمانه برای همه ی دوستانی که از سر لطف، گاهی نیم نگاهی به این صفحه انداختند. وعزیزانی که چند خطی را در ذیل سیاه مشق هایم قلمی کردند. به باور خودم، بجنوردان برای نوشتن از بجنورد بوده و هست. اما دریغ که دیگر نوشته ها بی ارزش شده اند و کسی را یارای شنیدنشان نیست. شاید دیگر زمانه ی ازدل نوشتن ها هم به سرآمده باشد. اما حرمت دوستان عرصه ی ادب و فرهنگ شهرمان، هم چنان برایم مورد احترام است .سپاس برای همه ی همیاری های صمیمانه تان. 


+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در جمعه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۱ و ساعت 23:47 |