تبليغاتX
bojnourdan

کتاب نام ها و سایه ها از زبان زنی بر صفحات جاری شده که پس از سال ها زندگی مشترک ، زیستن در تنهایی را بر می گزیند. آن هم در جامعه ای مردسالار که نگاه چندان مثبتی به این نوع زندگی کردن را ندارد. خاطرات خانم پروین دخت ترشیزی در این کتاب، آن جا بیشتر عجیب می نمایاند که ، عنوان مردانه ای برای معرفی اثرش انتخاب کرده است. با هم این نگاه را می خوانیم.

گزارشی از کتاب یادها و نام ها

تازه گرم کتاب شده ای که می فهمی موضوع ، داستانی ست متفاوت. فارغ از غم های رایجی که همیشه با خود داریم و یا پناه به آن برده ایم. شاید گزارشی باشد از عشق زنی جوان و سرخورده به مردی سالخورده. بازگشت بی فرجام جوانی گریخته از خویش و جوانیِ خود ، به آغوشِ مامِ وطن. لمس نزدیک یک زندگی روشنفکرانه که مردِ آن ، تاب اندیشه های خردورزانه و آزادگی همسر خود را ندارد و رویاهای او را به واسطه ی تعلق به تعصبی سنتی به باور نمی گیرد. ولی شاید با نگاه جنسیتی اش ، او را در تنگناهای رذیلانه ی امروز همراه می شود. اما معتقد است که تفکر همسرش اگر عادت های جوانی نباشد ، حتما خودنمایی و فضل فروشی است. آن هم همراه با زبانی زخم آگین و نیش گونه که با بازگشت مردی سالخورده از سال های دور ، تکلیف یکسره می شود و جدایی آخرین درمان درد آن دو. شروع داستان با نثری است روان و محاوره ای شیرین که یک دم آرام نمی گذاردت و طوقی می شود نشسته بر گردن تا به دنبالش بِدَوی و از پستوهای پنهان و تاریک آن همه سال بگذری و گوش به کلام پیری بسپاری که از عقده های فروخورده ی رنجی سیاسی که بر این نسل ها رفته سخن می راند.

نسلی که در باورش پشت دریاها شهری بود که پس از شکست ، به اَرَس زد تا رهایی یابد. بدان امید که چند صباحی از تیررس کودتاچیان دور شوند که از بهار جوانی تا واپسین دمِ زندگانی را ماندگار کعبه ی آمال شدند.

کتاب با کلامی نزدیک به دوره ی مشروطیت که با نرمی و لطافت همچون جویباری بر ذهن و اندیشه ی خواننده روان می شود ، سیرابت می کند. سیراب از انتخاب زیبای عبارات و جملاتی که دیگر کسی با آن لحن سخن نمی گوید و نمی یابی آن را جز در دل صفحات

کهنه و آثار خاک خورده در گوشه های پنهان تاریخ گذشته.

نام ها و سایه ها / محمد رحیم اخوت / تهران / نشر آگه 1381 ( پروین دخت ترشیزی )

+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 و ساعت 16:36 |

«چشم بگشا که بهاران آمد ، که شکفته گل سرخ به گلستان آمد.» 1

آدم ها در شرایط مختلف دچار حالات متفاوتی می شوند که گاه این دگرگونی ها با تغییر فصل بیشتر قابل احساس است.

با پایان یافتن دوره ی سرما و یخبندان و با شنیدن صدای پرندگان که نویدبخش روزهای تازه ای اند، جانی دوباره در کالبد دمیده می شود و رویش سبزینه ی گیاهان که سر از زیر برف برون فکنده اند ، چشم ها را به زیبایی می خواند.شوری دگر بر سر می افتد و میل به نفس کشیدن در آغوش صحرا و طبیعت ، همگان را روانه ی باغ و بستان می سازد. اما هنوز بهار خرده ریزهای دامنش را نتکانده که تابستان با لشگری از حرارت و گرما حمله ور می شود. و رودهای خروشان حیات و چشمه سارها ی زندگی راوسعتی دوباره می بخشد تاتشنگان درکوه ودشت ، قدر زیستن رابدانند .

اینک پاییز آمده است ، از پس بدرقه ی تابستان و تموز رمیدن ها و از تبِ سوزان آن. وزشِ خنکای صبحگاهی در اولین طلیعه ی سپیده مان. آفتابی روح بخش همراه با درخشش دُرفشان انوار طلایی خورشید.فصل شکفتن و شکوفایی رنگ های لطیفی که شگفتی انسان را موجب می شود . آن گاه که طیفی از ناب ترین جلوه های طبیعت پاییزی جلوه گر می شود وجنگل که آیینه ی تمام نمای زیبایی هاست ، ا نسان را مبهوت شکوه خویش می سازد.

پاییز آمده است، با انبوهی از رنگ های مخملین چشم نواز و جان فزا، «تا به فرّاشِ باد صبا بگوید که فرش زمردین بگستراند»2 و نقاش طبیعت جامه ی الوان را بر تن حیات نباتات  تازه کند.

فزونی موج در موج زیباترین نقش ها در دامن طبیعت ، از سبزینه ی سبزترین گیاه سرسبز . و زمستان نفس زنان و خسته از راه می رسد تا درختان را با تن پوشی از برف و یخ میهمان روزگاران خود کند.روز هایی که درختان ایستاده می میرند. روز هایی که «سبزه می پژمرد از بی آبی ، سبزه یخ می زند از سردی دی»3 تا رویش دوباره ی گل و سبزه و درخت وجنگل تا نوروز،روزی نو و تا شنیدن آوای دلنشین هَزاران و بلبلان کوهی.

پاییز آمده است . . .

                                                            

1.« دو منظومه» حمید مصدق

2.سعدی

3.« دو منظومه» حمید مصدق

+ نوشته شده توسط احسان در شنبه چهاردهم آذر 1388 و ساعت 0:58 |

نامه های نیما[۱]

نیما عاشق بود ، اما دلش عاری از عشق به زنی بود که او را رنجور و تکیده کرده باشد.

 عاشق بود ، نه بسان شهریار و فروغ که با تاراج جوانی خود درخت عشق و دلدادگی را سیراب کردند و نامشان در صفحات کتاب های شاعرانه ماندگار شد تا جوانترها وفای به عهد را ، چشم تری داشته باشند ونه آن که راه رفته ی آنان را دوباره بیازمایند. زیرا سال های دلفریبی و عاشق کشی ، حدیث کهنه ای است که این نسل فرصتی برای تجربه ای دوباره ندارد.

نیما عاشق بود. آن هم در سال های نخستین این سده ،روزگارانی که عشاق سر از پا نشناخته  ، غزل سروده های خود را به پای معشوق می ریختند تا دلبر عیار ، گام زنان بر بیت بیت آن خون نوشته های جوانی ، " رسم عاشق کشی و شیوه ی شهر آشوبی" [2]را به چشم زیبای خود نظاره کند. اما نیما عاشق جهانی بود ، بدون انسان . فارغ از وجود زن یا مرد و نیک و بد و حیات

او عاشق طبیعت بود و گل ها و سبزه و درخت و دریا. جنگل را دوست می داشت ، تا شب ها بر بیکرانه ی دشتی بیارامد و حرکت ستارگان زیبا و خامشی شان را با چشمان پرفروغش تا روشنای صبح گیتی بدرقه کند.

او خسته بود. خسته از روابط نوپای انسانی متاثر از آن سوی آب ها که به اجبار برای بیان واقعیتی شعری ، که خود پرچمدارش بود ، زندگی در پایتخت را برگزیده بود. آمده بود تا بگوید " می توان بر درختی تهی از بار زدن پیوندی" [3]و چه ملامت ها را که در این راه ندید و تحمل نکرد.

 یوش معبودی بود که همیشه او را به خود می خواند و جنگل های بلوط و درختان سرافراز افرا. که ناگه در مکتوبی از یوش ، " خبر به کوه زدن جوانی دلیر را که تن به نبرد با استبداد داده بود"[4]شنید و بودن در هوای کوهستان و نفرت از ماندن در شهر ، همه ی وجودش را فرا گرفت. اما او که اینک پایه گذار شعر نو فارسی شده بود ، مشغله اش بی پایان می نمود و مکاتبات پر از درد و اندوهی که گاه با خواهرش و برادری که در دوردست ، تنهایی در غربت را گزیده بود ، نشان از آن داشت که نخواهد توانست زندگی آرامی را برای خود تدبیر کند.

صراحت کلام و گزندگی در گفتار و بی هیچ پروایی در نوشتن ، گویای واقعیتی است که سر پرشوری داشته و اندیشه ای مالامال از عشق ، متنوع و خاکی که بر روی آن گام می نهاد.

او در عصر خویش ، صدای اعتراض مردمی بود ستم دیده و رنج کشیده که هنوز آخرین خاطرات روزهای سربلندی مشروطه خواهان را سینه به سینه نقل می کردند و در آرزوی تولدی دوباره برای جنبشی ضد استبدادی ، با طلوع خورشید همراه می شدند.

نیما فارغ از پایه گذاری شعر نو که جبهه ی بدیعی در قلمرو ادبیات زبان فارسی گشوده بود ، در نگارش و ثبت نامه ها و دست نوشته های متنوع  هم جزء اولین ها به شمار می آید. زیرا تا قبل از آن تاریخ(1301) کمتر مکاتباتی را از سوی شعرا ، اندیشمندان سیاسی و فرهنگی تا بدین حد موضوعی و مدون داریم. که بی جهت نخواهد بود تا او را سرسلسله و پیشوای مراسلات اجتماعی با دوستان و خویشاوندان خود بدانیم که چندی بعد زنده یاد صادق هدایت ، فروغ فرخزاد ، نادر ابراهیمی  و . . . این راه ، یا همان نگارش نامه را تداوم بخشیدند. نامه هایی که پر است از احساساتی عمیق نسبت به افراد پیرامونش و آن جاست که در می یابیم که هیچ گاه برای " دو نان پیش دو نان سر خم نکرد." به حدی که منتقدان عرصه ی ادبیات در زمینه ی شعر نو هم چندان جدی نگرفت و با درپیش گرفتن زندگی  در انزوای اجتماعی پر از هیاهو ، به تبلور اندیشه های نوپردازانه اش  از دنیای شاعری و ادبیات نوین پرداخت و کوشید از تاثیر پذیری اش از گذشته بکاهد و اثربخشی اش را با سرودن های تازه ترویج کند.

او هر چند که خود را " عقابی در قفس می دانست "که پروبالش بسته بود،"[5] اما گذشت سالیانی نه چندان بیش ، نشان داد که نیمای در قفس پروبال یافته و با پرواز در اوج خواهند ماند.

----------------------------------------------------------------------

1/ نامه های نیما – به کوشش شراگیم یوشیج 

2/ قسمتی از یک تصنیف با صدای استاد شجریان

3/ دو منظومه – حمید مصدق

4/ اشاره به آغاز مبارزه ی مسلحانه ی میرزا کوچک خان

5/ نامه های نیما – به کوشش شراگیم یوشیج

+ نوشته شده توسط احسان در جمعه بیست و دوم آبان 1388 و ساعت 2:0 |

برگرفته از سایت شیندخت

حمام يا گرمابه ی سراب در قطعه زميني به مساحت تقريبي 1500 متر درضلع شمالي ميدان كارگر بين كوچه سعدي و تاتاري جنب مسجد قديمي حاج شيخ رجب‌علي بعدها حاج شيخ احمد  ،يا امام خميني واقع شده است كه رفت وآمد آقايان از خيابان شهيد بهشتي و ورود خانم ها از بن‌بستي در كوچه سعدي انجام مي شود .اين ملک موقوفه  است كه واقف آن فردي به نام حاج رضا قوچاني  که در گذشته‌هاي دور در بجنورد زندگي مي‌كرده اما اصالتا قوچاني بوده و در محله‌اي در غرب حمام مي‌زيسته و به سال 1309 هجري قمري برابر با 1250 خورشيدي طي وقف‌نامه‌اي تولیت آن را به فردی به نام کربلایی سید جعفر هاشمی نژاد واگذار نموده است .

 

عنوان انتخابي براي آن بدين‌دليل بوده كه آب ورودي به شهر از طريق نهر ،ابتدا وارد حمام سراب مي شده سپس به‌سمت پايين شهر جاري مي‌شد .كه عموما سرآب ناميده مي‌شده و به مرور سراب نام گرفته است .شكل ساختماني داخل آن در طول چند دهه  اخير تحول بسياري يافته ازجمله تخريب و بازسازي مجدد سقف گنبدي شكل صحن حمام كه دهه ی1320 توسط مرحوم كربلايي يوسف فيروزيان انجام شده است .شكل هندسي داخل حمام پس از تخريب خزينه با تعدادي دوش در ورودي سمت چپ و در روبرو با اندكي فاصله دو رديف ديگر قرار گرفته كه در انتهاي راه‌رو نمازخانه كوچكي بر روي سكوي سيماني وجود دارد .قسمت پايين ان حوضچه‌اي است پر ازآب با عمقي كم كه براي تطهير كف پا ازآن استفاده مي شود .در همان سال‌ها دو باب نمره خصوصي براي استحمام در محوطه حياط و در همسايگي مسجد ساخته شد كه بيشتر مورد استفاده اعيان و اشخاص پول‌دار قرار مي‌گرفت كه بعدها به‌دلايل نامعلومي از جمله فاصله نمرات با محل كار كارگران ،تخريب شد .

 

اطراف صحن داخل،داراي سكويي در اطراف براي نشستن وجالباسي جهت آ ويزان نمودن لباس‌ها بود كه برچيده شد و جاي خود را به كمدهاي فلزي قفل دار واگذار نمود . درآن  سال‌ها مشتريان پس از ورود ، كفش خود را در قسمت كفش‌داري گذاشته و با گرفتن قطعه مقوايي شماره دار در قبال كفش امانت ، جايي را براي خود انتخاب مي‌نمودند . سپس لوازم با ارزش خود را از قبيل ساعت مچي و بغلي ، انگشتر و پول نقد را به فردي كه مسئول دريافت امانات و وجه استحمام بود و اصطلاحا« پاچالدار» ناميده مي‌شد، تحويل مي‌دادند و در مقابل قطعه فلزي برنجي مربعي شكل كوچك كه كه به كش قيطان گره خوره بود ،به مشتري داده مي شد تا به هنگام خروج از حمام با تطبيق آن ،امانت خود را دريافت نمايد .

 

وجود دو باب مغازه تعميرات كفش در ورودي گرمابه باعث مي شد تا مشتريان حمام با دادن دو ياسه ريال ، با كفشي تميز و براق گرمابه را تر ك نمايند . از جمله سرويس‌هاي ارائه شده به مشتريان در حمام ، استفاده عموم مردم شهر و روستائيان و رهگذران و مسافرين از لنگ و حوله يا قديفه بود كه هر يك به‌دفعات مورد استفاده قرار مي گرفت كه براي خشك نمودن آن ها در تابستان ها از فضاي محوطه حياط حمام ودر زمستان‌ها از بخاري‌نفتي (چراغ فورسانكاي) يا همان فارسونكه استفاده مي‌شد . اما در سال‌هاي دور و در فصل زمستان يعني قبل از ورود چراغ فورسانكاي و بخاري براي اين كار از سقف شيب‌دار بالاي تنور نانوايي  سنگك كه كمي پايين‌تراز حمام ،ابتداي كوچه تاتاري قرار داشت ،استفاده مي‌كردند . ازدهه سی استفاده از لنگ‌هايي مرسوم گشت كه ظاهرا بافت يزد بود كه به شكل توپ پارچه‌اي خريداري مي شد و پس از بريدن در ابعادي مشخص ،براي جلوگيري از تداخل با لنگ مشتريان اقدام به ضرب مهر بر روي ان مي‌شد و كلمه حمام سراب كه به خط نستعليق با نقشي بيضي شكل به اندازه كف دست تهيه شده بود که با رنگ سرمه ای پر رنگ روی لنگ ها نقش می شد  .اثر اين مهر تا ساليان دراز بدون رنگ باختگي بر روي لنگ‌ها مي‌ماند .

 

اواخر دهه ی چهل و پس از سال پنجاه به بعد با گذشت سال‌ها ،استفاده از لنگ و حوله مشترك به دستور اداره بهداشت به منظور پيش‌گيري از سرايت بيماري هاي پوستي ،ممنوع گرديد و فقط نوعي لنگ از جنس پلاستيك رنگي جايگزين ان شد كه استفاده ازآن براي برخي مايه خنده و تفريح بود .بعد‌ها با ممنوعيت لنگ پلاستيكي ،مشتريان موظف به آوردن لوازم شخصي براي خود شدند. از لوازم موجود براي استفاده عموم نوعي دم‌پايي به منظور پرهيز از زمين خوردن مشتريان در داخل گرم‌خانه بود كه كف يا تخت آن از جنس چوب دست‌ساز محلي با رويه‌اي از چرم يا لاستيك نازك مشكي بود.همچنین زير‌سري وسيله‌اي بود كه هنگام دراز كشيدن و خوابيدن مورد استفاده قرار مي‌گرفت .قطعه چوبي به شكل مكعب مستطيل به ابعاد 30*10 كه روي آن‌را به‌حالت منحني تراشيده و تكه‌اي چرم از دو طرف به آن كوبانده شده بود تا گذاشتن سر بر روي قابل انعطاف باشد و ظرفي به نام " دُلچه " به شكل استوانه به‌ارتفاع تقريبي بیست سانت از جنس ورق سفيد كه براي برداشتن آب از حوضچه‌هاي داخل گرم‌خانه مورد استفاده قرار مي گرفت .جدا از كشيدن كيسه و صابون توسط كارگران داخل گرم‌خانه ، مشت مال بخشي ديگر از خدماتي بود كه به درخواست مشتري انجام می شد .نشستن بر روي زمين به‌حالت چهارزانو و ماساژ شانه و گردن و بازوها توسط دلاك ،شروع ورزش سنگيني بود كه با كشيدن بازوها به سمت پشت و جپ و راست و زدن ضرباتي با كف دست به پشت سينه و زير گردن تقريبا خاتمه مي يافت .گرفتگي عضلات شكم يا همان " تخچم " (در گويش محلي،)از جمله كار هايي بود كه توسط دلاك انجام مي گرفت . نوعي طبابت محلي در گرم‌خانه‌ي حمام كه بيمار پس از تحمل درد از ناحيه‌ي شكم و سينه از طريق ماساژ عضلات شكم ، به وسيله‌ي دلاك سلامت نسبي خود را باز مي‌يافت . البته اين نوع ماساژ فقط در تخصص يك يا دو نفر از مجموع كارگران حمام بود.

 

تا قبل از ورود تكنولوژي و انرژي برق ،سوخت مورد استفاده براي گرم كردن آب خزينه‌ها ،تركيبي از كاه و كلش و پهن چارپايان ،پوست گردو و تخم پنبه بود كه پهن رااز پادگان و باغ منطقه توسط پيمان كاران محلي به وسيله تعدادي الاغ به محلي در انتهاي خيابان طالقاني غربي حمل مي‌نمودند كه پس از تابش آفتاب فراوان در فصل‌هاي بهار و تابستان و راه رفتن‌هاي مداوم بر روي آن تبديل به پودر شده تا براي سوزاندن آماده شود . سپس در گلخن( تون ) توسط كارگر پس از ايجاد احتراق در زير مخازن بر رو ي آتش پاشيده مي شد .بعد از گذشت سالياني دراز و تخريب خزينه و لوله كشي و نصب دوش در گرم‌خانه ،روغن سياه كه از تركيبات تصفيه نفت و گازوئيل بود جايگزين پهن چارپايان و پوست تخم پنبه  و گردو شد كه اين محلول سياه از طريق لوله‌اي در پياده‌رو وارد منبع زميني و سپس با فشار تلمبه دستي توسط  كاگر به منبعي كوچك در پشت‌بام منتقل و در برگشت به شكل قطره‌اي و با فشار به آتش‌دان گلخن مي رسيد واحتراق انجام مي‌شد .

 

ابتدا سوخت مصرفي از محل شركت نفت توسط گاري اسبي در درون بشكه هاي دویست ليتري حمل مي‌شد كه بعدها تانكر سوخت‌رسان در حجمي بسيار بالا روغن سياه را به محل مي‌آورد.

 

شروع كار روزانه گرمابه قبل از اذان صبح تا اذان مغرب بود وفعالیت بدون تعطیلی ادامه داشت . حتی هنگام حلول سال نو . اما در ماه رمضان حمام به طور شبانه روزی باز بود . تنها ایام تعطیلی حمام در طول سال ، بیست و یکم رمضان و روز عاشورا بود .پس از استحمام ،از مشتريان  با چای و در فصل گرما با آب و يخ و پذيرايي مي‌شد صرف چاي به ترتيب رعايت آداب ترتیبی  هم‌چون پهن كردن لنگ در كف زمين و نشستن مشتري بر روي آن انجام مي‌گرفت . چايي در استكان هايي روسي نقش‌دار از جنسي نازك در اندازه ليوان با نام " پهلوي "  با نعلبكي‌هايي تقريبا بزرگ و نوع ديگري به نام استكان كمر باريك كه ارزش هر يك ده‌شايي و يك ريال بود كه قديم‌تر‌ها بسيار ارزان‌تر از مبلغ مورد نظر فروخته مي‌شد . با گرايش به فرهنگ مدرنيسم در سطح شهر ،عده‌اي از مشتريان پس از پوشيدن لباس و خشك نمودن موهاي خود از روغن پارافين براي حالت دادن به موهاي خود استفاده مي‌نمودند . پارافين داخل گالن بیست ليتري فلزي كه قبلا ظرف بنزين  بود،از داروخانه تهيه مي شد . تعدادي از مشتريان در طول روز دقايق زيادي را مقابل آيينه قدي مي‌ايستادند و پس از چرب نمودن و حالت دادن به آن از گرمابه خارج مي‌شدند .

 

در مواردي ديگر براي بعضي از مشتريان كه دچار بيماري ويا از وجاهتي بر خوردار بودند ،كارگران لنگ و حوله آن‌ها را به داخل گرم‌خانه برده تا مثلا خنكي هواي بيرون از گرم‌خانه باعث آزارشان نشود .شيوه اطلاع‌رساني از داخل گرم‌خانه به رخت‌كن حمام بدين‌گونه بود كه يكي از دلاكها با صدايي آهنگين اين جمله را چند بار تكرار مي كرد "بيار خشك - بيار خشك" . بلافاصله يكي از كارگران با برداشتن لنگ و حوله شخصي مشتري يا از لنگ‌هاي موجود در صحن ،به داخل مي‌رفت .

 

در اواخر دهه چهل با تصويب اتاق اصناف ،نرخ استحمام سه ريال براي نوجوانان و پنج  ريال براي بزرگترها اعلام شد . ضمن اينكه اگر مشتري زمان زيادي را در گرم‌خانه براي شست‌شو صرف نكرده بود ،يك ريال تخفيف هم مي‌گرفت .البته تا قبل از دهه چهل بسياري از خانم‌ها كه از روستاهاي اطراف براي استحمام به حمام زنانه مي‌آمدند ،به جاي پول نقد، تخم مرغ ،جوراب پشمي دستباف و خوراکی با خود می آوردند ، که امر بسیار طبیعی بود . وجود كاروان سراي بزرگي در سمت چپ در ابتداي ورودي كوچه سعدي اين مزيت را داشت تا روستائيانی كه براي خريد و استحمام به شهر آمده بودند ،اسب والاغ خود را به كاروان‌سرا برده و با خاطري آسوده به انجام كارهاي خود بپردازند .مشتريان گرمابه از طيف هاي مختلف جامعه ي شهري و روستايي بودند كه برخي از آنان با قرار قبلي با دلاك يا كيسه كش به منظور صرفه جويي در وقت به حمام مي آمدند .كارگران با عناوين مختلفي در دو يا سه قسمت گرمابه مشغول به كار بودند . تعدادي با نام جامه‌دار و عده‌اي نزديك به نزديك به بیست نفر در طول روز از بام تا شام در داخل گرم‌خانه كار مي‌كردند و فردي با عنوان آب‌گير كه وظيفه‌اش نظافت كلي مجموعه گرمابه بود . كارمندان ادارات ورانندگان شهري و بياباني و كسبه خيابان‌هاي اطراف ،از اصلي ترين مشتريان حمام بودند . درآن روزگاران ساك يا كيف‌دستي كم‌تر مورد استفاده  قرار مي‌گرفت و عموما لوازم استحمام را كه عبارت بود از لباس تميز و لنگ وحوله،درون بقچه‌اي  گل‌دوزي شده به همراه مي‌آوردند .كه تعدادي از اين بقچه‌ها پس از استفاده در طول روز توسط كارگران به منزل صاحبان آنها عودت داده مي‌شد .

 

برخي از مشتريان پس از خروج از گرم‌خانه براي خوردن آب يخ ،بر اساس باوري قديمي سعي مي‌كردند به‌هنگام نوشيدن به شكل ايستاده دست خود را بر روي سرشان بگذارند . افراد معدودي هم كه براي كارگران با نام مشتري وسواس شناخته شده بودند ،از بدو ورود به مدت یک يا دو ساعت ،زير دوش آب رفته و آب روان را بر روي خود مي‌ريختند كه اين اسراف‌كاري باعث اعتراض ديگر مشتريان و كارگران گرمابه مي‌شد . تنها ترفند مودبانه براي انصراف آن‌ها از استحمام اين بود كه هنگام ورود شان ،كارگري با صداي بلند اعلام مي كرد كه آب گرم تمام شده و دقايقي بعد گرمابه تعطيل خواهد شد كه چاره ا ي جز بازگشت و انتخاب حمام ديگري براي استحمام وجود نداشت.

 

ازمعدود معضلاتي كه در فصل بهار و تابستان گريبان‌گير حمام مي‌شد عبور جهان‌گردان خارجي از بجنورد بود كه براي نظافت نياز به استحمام داشتند كه تعدادي از آن‌ها استخر بش قارداش را ترجيح مي‌دادند و بعضي به حمام سراب مي‌آمدند .اما ورودشان به دليل احتياط‌هاي شرعي ممنوع بود كه توسط يكي از كارگران به گرمابه‌اي كه داراي نمرات خصوصي بود هدايت مي‌شدند .

 

آن روزها كه هر از گاهي  كافه موجود در صحن حمام براي تعميرات يا به هر دليلي تعطيل مي‌شد ،درخواست چاي براي مشتري وكارگران توسط زنگ اخباري متصل به نزديك‌ترين كافه به حمام انجام مي‌گرفت .از جمله براي هر چاي يك بار دگمه زنگ فشار داده مي‌شد و لحظاتي بعد از كافه‌اي كه فقط دو دهنه با ورودي گرمابه فاصله داشت ،سيني چاي مي‌رسيد كه پرداخت حساب آن روزانه با كشيدن خطوطي عمودي بر روي قطعه‌اي مقوا يا كاغذ ثبت مي‌شد.


پرداخت وجه چاي صرف شده هر هفته عصر پنج‌شنبه‌ها انجام مي‌گرفت . از جمله آداب ماه رمضان كه حمام سراب با پذيرايي شبانه روزي از مشتريان آن را به كار مي‌بست ، نواختن طبلي بود كه قبل از اذان صبح براي بيداري و صرف سحري در پشت بام نواخته مي‌شد . طبل شكل از ساج چدني بود كه پوست گوسفند بر روي آن كشيده شده بود . آخرين فردي كه سال‌ها آن رامي‌نوا خت ،پير مردي بود كوتاه قد به نام حسين كه به نام نياي مادري‌اش شناخته مي شد . حسين خاور نيمه شبان با تمام قدرت طبلش را با نوايي آهنگين مي كوفت تا در خلوت صبحگاهان آن روزگار كه سراسر شهرمان بجنورد، سكوت بود ،مومنين براي صرف سحري بيدار شوند.

 

در فصل زمستان كه امكان بردن طبل به پشت بام حمام وجود نداشت آن را بر روي چارپايه‌اي چوبي در وسط خيابان مي گذاشتند كه قبل از آن در شب‌هاي يخ‌بندان با ريختن بنزين و آتش زدن كف خيابان مقداري از برف و يخ را كنار مي زدند تا نواختن را شروع كنند . با كمي فاصله تلي از هيزم راهم آتش مي‌زدند تا به محض سرد شدن پوست آن را دوباره گرم كنند كه در مجموع شش بار طبل گرم مي شد. زمان نواختن دو بار قبل از اذان صبح بود .باراول 5/2ساعت مانده به اذان و بار دوم 5/1 ساعت تا مومنين براي صرف سحري فرصت داشته باشند .نواخت طبل توسط دو عدد چوب نازك اجرا مي‌شد كه مضمون آهنگ در طبل اول پيامي فارسي را بازگو مي كرد «پيرزن پيرزن پاشو پلو دم كن » و در طبل دوم با گويش تركي بدين مضمون كه «تو پلو بيشر غازانه ديشر» يعني (بلند شو پلوبپز ،دیگ را پایین بگذار ) در فاصله ی  گرم كردن طبل توسط آتش ،شيپوري را هم مي نواختند تا صداي موسيقي قطع نشود . اين كار با راه رفتن از مقابل گرمابه تا اطراف ميدان كارگر فعلي انجام مي‌شد .روز عيد فطر و گه‌گاه چند روز مانده به آن ،نوازنده طبل با گرفتن سيني گرد كوچكي در دست و گذاشتن شيپور در داخل آن از مقابل مغازه‌هاي محل مي‌گذشت تا هزينه ی تعويض پوست‌هاي پاره شده و زحمتي كه در ماه رمضان براي آنها كشيده را باز ستاند .بعضي وقت‌ها كه صاحب مغازه متوجه حضورش نمي‌شد با دميدن لحظه‌اي كوتاه در شيپور باعث خنده و تفريح مي‌شد ودوباره به راه مي‌افتاد. اواخر دهه چهل و اولين سال‌هاي دهه پنجاه ،آخرين روزهاي عمر حسين خاور بود كه با مرگ او ، نواختن طبل وشيپور در ماه رمضان در پشت‌بام حمام سراب هيچ‌گاه تكرار نشد و افسانه اين نوازنده تهي‌دست هم به بايگاني تاريخ

پيوست :

آقایان احمد فرزاد (1315) محمود گلیانی (1325)، رحیم حصاری مقدم (1336) در بیان شفاهی بخش هایی از روایت،نگارنده را یاری کرده اند .

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه نهم شهریور 1388 و ساعت 15:48 |

این مصاحبه در آذر ماه 87 انجام شد اما  احتمالا به دلیل طولانی بودن متن ، بخش کوتاهی را روزنامه چاپ کرد که شاید فراوانی کلمه باعث می شد تا ویژه نامه خراسان شمالی مجبور شود قسمتی از آگهی های تجاری تبلیغی خود را حذف کند . اما توافق بر سر چاپ کامل آن بود . در این جا مشروح آن را با هم می خوانیم .

لطفا برای خوانندگان روزنامه خودتان را معرفی کنید .

با تشکر و احترام – من احسان حصاری مقدم هستم متولد 1340 دیپلم خود را سال 1358 از دبیرستان دانش گرفتم و دارای شغل آزاد هستم .

به عنوان اولین سوال انگیزه خود را از جمع آوری این مجموعه بیان کنید .

در خانواده ای ترک زبان متولد شدم و با آواهای زیبا وآهنگین ترکی رشد یافتم .همبازی های دوران کودکی و معاشرین روزهای نوجوانی ، هم محله ای های دوست داشتنی ترک زبانم بودند که به طور طبیعی کلماتی را در قالب اصطلاح ، کنایه و ضرب المثل در حین صحبت به کار می بردند که بسیاری از آن ها به دلیل موسیقی و آهنگی که دارند در ذهنم مانده .

سال ها گذشت تا این که تابستان 1371 به دعوت یک گروه آزاد کوهنوردی برای صعودی سراسری به منظور بزرگداشت استاد شهریار با دوستان بجنوردی به قله ی سبلان رفتیم . پس از صعود ، در دامنه ای بسیار زیبا جشن خداحافظی برای 5 روز با هم بودن برگزار شد . دوستان آذربایجانی با ارائه تالیفاتی از فرهنگ و فولکلور آذربایجان و شهر تبریز ، بیشترین درخشش فرهنگی را داشتند . در حالی که ما از بجنوردبا تعدادی عکس و پوستر همراه با مشخصات آن ها که حاصل زحمت دوستمان آقای مهجوری بود در نمایشگاه آن ها شرکت کردیم .

در پایان از سوی آنان هدایایی دریافت کردیم که عمدتا تحقیقات فرهنگی و فولکلوریک مناطق زیستی خودشان بود که عبارت بود از ضرب المثل ها – داستان – کنایه و بازی های محلی . با مطالعه آن ها اولین انگیزه ها برای گردآوری ضرب المثل های ترکی به زبان مادری در من شکل گرفت . شاید به دلیل این که با گسترش هر روزه ی علوم و فن آوری های مختلف ، فاصله ی آدم ها از یکدیگر بیشتر شده و زبان رسمی تقریبا جایگزین زبان های بومی و منطقه ای می شود . به طور مثال متولدین دهه ی 60 به بعد بجنورد که پدر و مادرشان ترک هستند کمتر تمایل به یادگیری این زبان داشته اند و ممکن است روزی فرا رسد که این زبان از شهرمان رخت بربندد .

به چه روشی کار را شروع کردید ؟

روزها و ماه های اول به شکل پراکنده ، همه ی آن چه را که می شنیدم یادداشت می کردم. به عبارتی نوع تحقیق به شیوه ی میدانی و با پرس و جو از دوستان ، اقوام سالخورده که سهم بزرگی در این پژوهش بر گردن همه ی ما دارند شکل گرفت . زیرا آن ها در مکالمات روز مره شان با یکدیگر و همسالان خود ، کلمات و اصطلاحاتی را به کار می گیرند که نسل جوان از توانایی ودرک در این کار عاجز است .

شیوه ی جمع آوری و تفکیک و طبقه بندی به چه شکلی است ؟

شیوه ی جمع اوری بیشتر از طریق شنیدن و صحبت کردن و پرسیدن بوده و هست. پس از مدتی یادداشت ها را از دفترچه به روی فیش منتقل کردم که ترتیب الفبایی دارد . تفکیک هم تقریبا از همان ماه های اول خود به خود شکل گرفت .به طور مثال باورهای عامیانه ، بازی کودکانه -لالایی مادرانه - ترانه و تصنیف ،مراسم و آیین ها ،از قبیل تحقیق و پرس و جو برای ازدواج تا مراسم جشن و .......طبابت محلی و وسایل مورد استفاده برای شفا بخشیدن به بیمار .

حوزه ی فرهنگی این پژوهش شامل چه مناطقی می شود ؟

زبان ترکی در شهرمان بجنورد با قدمتی بسیار و دارای حوزه ی وسیعی است . از بلندی های گُلّی داغ ،دامنه های آلاداغ و سالوک گرفته تا بخش هایی از مانه سملقان و جرگلان و دهستان حصارگرمخان و بسیاری روستاها که حتی اسم آن ها هم ریشه ترکی دارد.

اما به دلیل این که خودم فقط توانایی صحبت کردن به زبان مادری ام را دارم ،سعی شده آنچه را که در داخل شهر رایج بوده است ثبت و ضبط کنم .به خاطر این که امکان رفتن به روستاهای ترک زبان وجود نداشت . واین حوزه شامل روستاهای بسیاری است که هر یک تفاوت های بی شماری در نوع صحبت کردن با یکدیگر دارند . امیدوارم شاهد روزی باشیم که به عدد هر روستا و منطقه ، گروهی برای ثبت و ضبط گویش ها فعال شوند .

آیا در زمینه ی گویش ترکی بجنوردی تحقیق جامع و کاملی تا به امروز صورت گرفته است؟

افرادی علاقه مند و فرهنگی از همشهریان بجنوردی تا به امروز ،هر یک بنا به ذوق و سلیقه ی خود شعرهایی به زبان ترکی سروده اند . اما در این وادی ظاهرا کاری علمی و مدون که نشانی از پژوهش و تحقیق داشته باشد ندیده ام .

زیرا هنوز موسسه و اداره ای در بخش فرهنگ و فولکلوریک برای شهرمان بجنورد ،حرکتی همه جانبه انجام نداده ،در حالی که این منطقه را گنجینه ی فرهنگ  ها نام نهاده اند .به طور حتم یقین دارم که دوستانی علاقه مند به این مقوله وجود دارند . اما باید با دعوت از آن ها و با تدوین برنامه ،کار پژوهش و تحقیق را آغاز نمود .زیرا سالخوردگان هر قومی ،دل هاشان گنجینه ای است سرشار از آواها ، باورها و رهنمودهای گذشتگان که آن را در سینه حفظ دارند و بافرو افتادن هر یک از آنان دریایی از میراث شفاهی ما محو می شود .در حالی که ثبت و ضبط این خاطرات ، انجام بخشی از وظیفه ی ما نسبت به نسل های آینده ی این استان است .

برای مثال به نظر شما چند نفر از مادرانی که  در شهرمان بجنورد و حاشیه ی آن زندگی می کنند ،کودکان خود را با نوای لالایی مادرانه ی قدیمی خواب می کنند ؟ این در حالی است که دراروپای کاملا صنعتی بنا به اعلام نظر سنجی هنوز مادرانی هستند که حتما از لالایی و قصه برای خواباندن کودکشان استفاده می کنند ،نه از پخش موسیقی توسط گوشی تلفن همراه و دیگر وسایل صوتی .

درحال حاضر در چه مرحله ای از این پژوهش قرار گرفته اید ؟

پس از سال ها جمع آوری و تفکیک الفبایی و موضوعی، به خاطر این که سعی بر این است کار شکل علمی به خود بگیرد ،مدتی است با تنی چند از دوستان که عموما باز نشسته ی آموزش و پرورش هستند ،فیش ها را از حرف" الف " تا "ی " مرور کرده ایم . در مرحله ی بعدی تصمیم بر این است که بازی های محلی را که بیش از 40 مورد است ،بر روی کاغذ بیاوریم که به نظرم چندان هم آسان هم نیست .به خاطر این که سال هاست از این بازی های محلی فاصله گرفته ایم .برای مثال  بازی "چولی آغاج (چلی آغاج )" که اکثرمتولدین دهه های 30 و 40 و ما قبل آن ، این بازی ها را تجربه کرده اند و برخی بر صحت دانسته هایشان اصرار می ورزند ؛ اما وقتی قرار است بر روی کاغذ بیاید ، بسیار سخت می نماید . ضمن این که عده ی بی شماری هم ترتیب بازی را که کمی هم طولانی است و صحنه های توصیفی فراوانی دارد فراموش کرده اند . پس از بازی های محلی به مواردی دیگر که شرح آن ها وقت شما را می گیرد خواهیم پرداخت .

این تحقیق شامل چه مواردی از شرایط اجتماعی و فرهنگی این شهر می شود ؟

توصیف آن چه که طی این سال ها به دنبالش بودم ،کمی سخت به نظر می رسد. در ذهنم از دوران کودکی با این که 47 سال بیشتر ندارم ،تصاویر زیبا و دلنشینی از شهری خلوت و پر از آرامش جا خوش کرده . آن روزگاران در گرمای تابستان مردی را می دیدم بلند قامت ،با کوزه ای حمایل بر دوش و با پوشیدن پیش بندی از چرم ، با کاسه ای بزرگ از جنس مس که داخلش قطعه ای یخ طبیعی می گذاشت و آب یخ می فروخت که فریادش همچنان در گوشم طنین انداز است" آب یخ –آب یخ "

و یا گام های پیر مردی کوتاه قد که از اوایل اسفند ماه پیام آور صدای پای بهار بود . با سبدی دسته دار بافته شده از چوب نازک که تقویم نجومی و شمسی می فروخت و فریادش نویدی بود از رسیدن عید نوروز. با این جمله، تقویم سال نو و تکرار آن از دروازه قبله (میدان کارگر )تا پای توپ . این ها از مواردی است که نه با عنوان دستفروشی امروزی ،بلکه با مشخصات شغل هایی که از بین رفته اند، به یاد آورده ایم و یا به طور مثال کرایه کردن دوچرخه که برای ما در دوران کودکی بسیار جذاب بود ، آن هم با پرداخت ساعتی 2 یا 3 ریال بدون گرو گذاشتن چیزی ،فقط صداقت بود و راستگویی کودکانه. و یاد آوری شغل هایی که همه ی بزرگسالان خاطرات متنوع و شنیدنی از آن دارند .

از چه زوایایی به یک کلمه ،اصطلاح ، کنایه و ضرب المثل می پردازید ؟

ابتدا سعی می کنیم کلمه و جملات را به فارسی بر گردانیم که متاسفانه بسیاری معادل دقیق ندارند و فقط می توانیم حالت آن را بازگو کنیم و برایش جمله بنویسیم . مثل کلمه  ی" هَلَه لُم مَه "که باید منظور گوینده را در زمان کاربری آن توضیح داد. جملات و کنایاتی هم هستند که با تغییر لحن از پرسشی به خبری تبدیل می شوند و توضیح آن ها در نگارش کمی مشکل می شود .برای برخی کلمات ، معادل آن ها را داخل پرانتز می گذاریم تا خواننده به اصل معنی نزدیک تر شود . سپس برداشت خودمان را بر اساس شنیده ها و  دریافت از کنایه یا ضرب المثل در قالب جمله می نویسیم و برای غنا بخشیدن به معنای آن سعی شده با آوردن شاهدمثال از گنجینه ی ادب فارسی ، درک آن را آسان تر و قابل قبول تر کنیم . در نگاه دیگر تلاش می کنیم آن چه را تا امروز سینه به سینه از گذشتگان شنیده ایم ،عینا و بدون کم و کاست و ویرایش در متن ترکی بیاوریم .مواردی هم وجود دارد که ضرب المثل یا کنایه ای از قول چندین نفر به دو شکل بیان شده که برای حفظ امانت هر دوی آن ها را با کمی تفاوت آورده ایم .

برای آوانگاری از چه شیوه ای استفاده شده است ؟

شاید بتوان جاودان یاد دکتر محمد معین را به عنوان اولین کسی دانست که در تالیف دوره ی6 جلدی فرهنگ لغت خود از حروف لاتین به جای اِعراب استفاده کرد. پس از او زنده یاد احمد شاملو در گرد آوری فرهنگ فولکلور و عامیانه که 13 جلد آن از زیر چاپ خارج شده و هنوز ادامه دارد ، از فنوتیک به جای اِعراب استفاده کرده . به دلیل آن که بخشی از این کار به زبان ترکی است و همه توانایی خواندن آن را ندارند ، پس الزاما ما هم باید ازحروف فنوتیک استفاده کنیم زیرا به باور من استفاده از اِعراب برای نشان دادن حرکت به شیوه ای قدیمی تبدیل شده .

اما مشکلی که امروز با ان مواجهیم ، ظهور پدیده ای به نام  sms است که تفاوت زیادی به لحاظ شکلی با حروف فنوتیک داردو امروز ان را با نام فینگیلیش می شناسند که در سال های اخیر برای ارسال پیام از طریق تلفن همراه مورد استفاده قرار می گیرد . احتمالا ما هم جبرا به جای فنوتیک لاتین باید از حروف فینگیلیش استفاده کنیم . در عین حال نظر کارشناسان هم برای ما قابل احترام است .

طی این مدت آیا از دیگر منابع مکتوب و اینترنت هم بهره برده اید ؟

به طور حتم بله . در برگردان به فارسی ، به ضرورت از امثال و حکم استاد علامه علی اکبر دهخدا ، کوچه شاملو و منابعی دیگر استفاده شده. برای مثال کلمه "قمچی" که ریشه ی آن ترکی است ، عبارت است از شلاق و تازیانه که ذیل  آن توضیح دکتر معین آمده و شعری از سیفی را آورده بدین مضمون :

 قمچی به ناز بند و جفا را بهانه کن    با عاشقان سخن بر سر تازیانه کن

و برخی کتاب های آذربایجان که بسیار مورد استفاده قرار می گیرد .تعدادی بسیار محدود از ضرب المثل و کنایات و یکی دو شعر ترکی که سروده دوستان بجنوردی است در سایت شیندخت گذاشته ام که متعلق به یکی از همشهریان خوش ذوقمان است . سایت شیندخت تنها محلی است که به طور محدود با آن همکاری دارم . محدود بودن همکاری هم به دلیل مشکلاتی است به هنگام نوشتن داریم .

چه مشکلی برای نوشتن دارید ؟

در گویش ترکی کلماتی وجود دارند که هنگام نوشتن با الفبای فارسی بدون نشان دادن یک علامت خاص میسر نیست . به طور مثال در برگردان جملات چشمتان روشن، خانه تان و عروسی تان مبارک به ترکی ، یکی دو حرف وجود دارد که با 32 حرف الفبا ثبت نمی شوند . به همین خاطر به باور من باید علامتی را ابتدا برای خواننده مشخص کنیم تا به محض دیدن کلمه ، حالت آن در ذهنش شکل بگیرد . البته امیدوارم این بدعت که با مشاوره گرفتن و راهنمایی از استادان ادبیات در حوزه ی تخصصی دستور زبان فارسی خواهد بود ، راهگشای مشکلات پیش روی ما در حوزه ی نگارش برای همیشه باشد .

آمار دقیقی هم از تعداد فیش های ثبت شده دارید ؟

به طور دقیق خیر ، اما پس از سال ها ، چندی قبل که دوباره ترتیب الفبایی را کنترل می کردم تا به ضرورت دسته بندی شوند ، حدود 3500 فیش برای ثبت اصطلاح ، بازی ها و ضرب المثل استفاده شده است . در مورد کلمات و افعال هم نزدیک به 3000 فیش نوشته شده است . در حالی که واژه های زیادی هم وجود دارند که فیش نشده اند .

سخن پایانی

پژوهش و تحقیقِ فرهنگی پایان پذیر نیست . زیرا هر آنچه که گرد آوری و ثبت شود ، باز هم مواردی ناب و دست نیافتنی در ذهن واندیشه ی سالخوردگان وجود دارد که همه ی آن ها در دسترس ما قرار نمی گیرند . این موضوع وظیفه ی ما را برای حفظ و نگاهبانی از این میراث شفاهی سنگین تر می کند . به امید همراهی و همکاری و  از سوی همه ی همشهریان فرهنگ دوست و با تشکر و سپاس از شما .....

 

 

 

+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 و ساعت 23:45 |

حرف هاي ابراهيمي در اين كتاب شايد به نظر كهن بيايد ، اما كهنه نيست .او با كوله باري از تجربه ي شخصي و با زير پا گذاشتن فلات ايران با پاي پياده در طي هفته ها و ماه ها ، رنگي دوباره به زندگي خويش ارزاني بخشيد و شايد خواست فراتر از ديگران باشد و گامي هر چند كوچك فارغ از هياهوي زندگي معمولي همه ي انسان ها به يادگار براي خودش بردارد ، تا كلامش ماندگار شود . پس از نيما و فروغ ، جزء نويسندگان انگشت شماري است كه نامه هاي نوشته شده به همسرش را در معرض قضاوت افكار عمومي قرار داد . او با كلامي ساده و بي پيرايه و نگاهي آسان به مشكلات زندگي مشتركشان ، از دردها و آلام و آرزوهاي در پيش رويش با عباراتي دلنشين سخن گفته و همسرش را كه به اتفاق ، زير يك سقف زندگي مي كردند به ادامه ي آن با رويكرد به مضامين نامه ها فرا خواند تا بارديگر ، پس از سال ها به افق هاي دور چشم بدوزند و از تجربه هاي پديد آمده ي همه ي عمري كه با هم بوده اند بهره ببرند . نادر ابراهيمي را از چند دهه قبل ( 1345 ) با كتاب مكان هاي عمومي شناختيم كه در آن از گفتگوهاي عاميانه ي ميان مردمان ساده دل ، با نثرروان فارسي حكايت كرده است .

اما نامه ها فضاي نوتري را در چشم انداز ذهن ترسيم مي كند . حرف هاي ناگفته اي از زبان خوانندگان كه كمتر مردي به همسرش مي گويد نه آن كه نخواهد احساسش را واگو كند ، بلكه شرايط فرهنگي متاثر از نگاه هاي بسته ي و سنتي جاري در جامعه ، شايد يكي از عوامل بازدارنده اي است كه برخي همسران از هم دور شده اند و براي عده اي ، ياراي سخن گفتن به زبان ابراهيمي نمانده .

به باور من اگركتاب « چهل نامه ي كوتاه به همسرم»1 ، نسخه ي شفا بخشي براي آرام و قرار گرفتن روح پريشان و عصيان زده ي كساني نباشد ، اما مي تواند مرهم بخش زخم هاي كهنه اي شود كه سالياني دراز بسياري آن را با خود همراه دارند كه با كمي ژرف انديشي در ميان واژگان تصويري نامه ها ، مي توان آن را التيام بخشيد

او در مقدمه ي كتابش چنين آورده :                                       « و

 اينك اين هديه ي راستين ماست ، من و همسرم به همه ي كساني كه اين نامه ها مي تواند از زبان ايشان نيز بوده باشد . لااقل گهگاه ، اگر نه هميشه ، و مشكل گشاي ايشان به همين گونه » .

بخش هايي از چهل نامه را انتخاب كرده ام كه با هم مي خوانيم .

بانوي بخشنده ي بي نياز من !

اين قناعت تو ، دل مرا عجيب مي شكند .....اين چيزي نخواستنت ...... كاش كاري مي فرمودي دشوار و ناممكن ، كه من به خاطر توسهل و ممكنش مي كردم .....

هيچ چيز مثل اندوه ، روح را تصفيه نمي كند و الماس عاطفه را صيقل نمي دهد ؛ اما ميدان دادن به آن را هرگز نمي پذيرم . هر قدر كه به غم ميدان بدهي ، ميدان مي طلبد ، و باز هم بيشتر و بيشتر ...

غم عقب نمي نشيند مگر آن كه به عقب براني اش ، مگر آن كه بي رحمانه سركوبش كني .....

من محتاج آن لحظه هاي دلنشين لبخندم، لبخندي در قلب ،علي رغم همه چيز . قهر ، زبان استيصال است . قهر ، پرتاب كدورت هاست به ورطه ي سكوت موقت ؛ و اين كاري ست كه به كدورت ، ضخامتي آزار دهنده مي دهد . قهر دو قفله كردن دري ست كه به اجبار ، زماني بعد ، بايد گشوده شود ، و هر چه تعداد قفل ها بيشتر باشد و چفت و بست ها محكم تر ، در ،ناگزير ، با خشونت بيشتر گشوده خواهد شد .

من و تو، مي دانم كه هرگز به آن لحظه ي غم انگيز نخواهيم رسيد ، كه قهر ، به عنوان يك راه حل ، پا به كوچه ي خلوت زندگي مان بگذارد و با عربده ي سكوت ، گوش روحمان را بيازارد ......

بانوي بزرگوار من !

خوشبختي را نمي توان وام گرفت . خوشبختي را نمي توان دزديد نمي توان خريد . پرنده ي سعادت ديگران را نمي توان به دام انداخت ، به خانه ي خويش آورد ، ودر قفسي محبوس كرد. خوشبختي امروز ما ، تنها و تنها به درد آن مي خورد كه در راه خوشبخت سازي ديگران به كار گرفته شود .

خوشبختي را در چنان هاله يي از رمزو راز فرو نبريم كه خود ، در مانده از شناختش شويم و چنان تعريف نكنيم كه گويي سيمرغي بايد تاآن را از قله ي قافي بياورد.خوشبختي عطر مختصر تفاهم است كه اينك در سراي تو پيچيده است .

خوشبختي را در چنان هاله يي از رمزو راز ، لوازم و شرايط ، اصول و قوانين پيچيده ي ادراك ناپذير فرو نبريم كه خود نيز درمانده در شناختش شويم ...زندگي ، بدون روزهاي بد نمي شود ؛ بدون روزهاي اشك و درد و خشم و غم . خوب است جاي كوچكي هم براي گريستن باز كنيم ؛ اين طور در گرفتاري هايمان غرق نشويم ، واز ياد نبريم كه قلب انسان ، بدون گريستن مي پوسد ؛و انسان ، بدون گريه ، سنگ مي شود .

عزيز من !بدون كمترين خجالت ، به پهناي صورت گريستن را دوست مي دارم ؛ گريستن به خاطر دردهايي كه نمي شناسي شان ، و درمان هاي دروغين . هرگز از كودكي خويش آن قدر فاصله مگير كه صداي فريادهاي شادمانه اش را نشنوي ، يا صداي گريه هاي مملو از گرسنگي و تشنگي اش را ...آه كه در كودكي ، چه بي خيالي بيمه كننده يي هست ، و چه نترسيدني از فردا ...

بانوي من ! يك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست .يك روزعاقبت نه با سفري يك روزه

                     نه با سفري بلند

                                        بل با آخرين سفر

بايد بداني كه دير يا زود اما ، ديگر نه چندان دير قلبت را خواهم شكست ؛ و كاري جز اين هم نمي توان كرد.آن چه از تو مي خواهم اين است كه دل بر مرده ام نسوزاني ، اشك بر گورم نريزي ، و خود را يكسره به اندوهي گران و ويرانگر وانسپاري ....  

چهل نامه ي كوتاه به همسرم /نادر ابراهيمي / انتشارات روزبهان / چاپ دوازدهم : بهار 1386

 

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 و ساعت 23:15 |

 حسين به بي پيام آور شادماني

جامعه ي هنرمندان استانمان در شكوفايي دومين ماه از بهاري دلنشين ، در

هجران انساني به سوگ نشست كه با اطمينان مي توان اورا سرآمد همه

ي نوازندگان موسيقي بومي و محلي ناميد . درخشش به هنگام و مداوم او

در همراهي با همه ي جشن ها و آيين سرور و شادي مردمان شهر

بجنورد  ،با يار ديرينه اش علي خان آبچوري هماره در يادها خواهد ماند .

بسياري هنوز او را نمي شناسند اما با دريافت و شنيدن داستان تلاش 50

ساله اش براي شادمانه زيستن مردم ،با او همراه مي شوند و حسي لبريز

از انساندوستي سرشار از مهرباني را  نثارش مي كنند . هنرمندي ازجنس

مردمي بي آلايش كه براي شاد كردن دل وخنداندن لب ها مي زيست . در

حالي كه شايد هميشه غمي نهفته  در نهانخانه ي دلش اورا  به هزارتوي

خاطره هاي دور مي برد .  اما كوبش دست هايش همراه نغمه خواني

انگشتاني ظريف بر صفحه ي نازك دايره ، مجال نگرستين بر خود را نمي داد

و در سرد ترين روزهاي زمستاني ، در كوچه هاي خاكي وسنگفرش

شهرمان و در زير ايوان هاي بلند نقش دار در كنار تلي از هيزم گداخته مي

نواخت تا با حرارت آتش و گرم كردن پوست نازك سازش  ، عشق به نوع

دوستي را شعله ور سازد . او سال ها پيام آور شادي بود و دو نسل ،

همراه با جوانانش با او زيستند . نواخت ماهرانه ي اين دو  هنرمند و

همراهيشان با نو عروساني كه پا به خانه ي بخت مي گذاشتند ، هيچگاه از

حافظه ي تاريخي اين ديار محو نخواهد شد .  حسين به بي  در صحنه ي

يكتاي هنرمندي ، نغمه ي خود را سرافرازانه سرود وبا زندگي وداع گفت .

هر چند تلاش موسيقايي اش در جامعه ي نوازندگان ايران اندك باشد اما با

دل سپردن به « شبي كه  در سكوت كوير» و در زير آسماني پر از ستارگان

روشن دايره اش را نواخت ، جاودانه شد .

 

   يادش گرامي و روحش شاد    

+ نوشته شده توسط احسان در شنبه نهم خرداد 1388 و ساعت 1:10 |

کاریکلماتور

پرویز شاپور (1303 – 1387) یا همان همسر سابق فروغ فرخ زاد ، برای نسل جوان چندان چهره ی شناخته شده ای نیست . او از دهه ی 40 با نوشتن مطالب طنز گونه ی خود در مطبوعات یا مجله ی توفیق ، توانست پایه گذار شیوه ای نو و منحصر به فرد باشد و با ترکیب چند کلمه در قالب یک یا دو جمله ی معمولی ، خواننده را به تفکر وا داردو یا تبسمی را بر لب او بنشاند . در آغاز ، تولیدات فرهنگی خود را با نام عقاید و آرا به چاپ می رساند و بعدها کلمات قصار نام گرفت که اوایل سال 46 زنده یاد احمد شاملو با ترکیب دو کلمه ی ایرانی و فرنگی ، عبارت کاریکلماتور را در مجله ی خوشه که سردبیرش بود به کار گرفت و پس از چندی این واژه مورد تایید اکثریت کسانی قرار گرفت که در مطبوعات مشغول به فعالیت بودند . شاپور طی سال های طولانی که کاریکاتور هم ترسیم می نمود از  نوشتن غافل نماند که از مجموع کارهایش تا پایان عمر نزدیک به 7 جلد منتشر شد .

در این جا ، بخشی از جملات او را با هم می خوانیم :

 

بال های پرنده ، پرواز را به هم پاس می دهند .

آدم تنبل ، آرزوی شنیدن صدای پایش را به گور می برد.

عمق سکوت را با فریادم اندازه می گیرم .

مسافر تنها ، به همسفر بیشتر از مقصد می اندیشد .

وقتی تیر به خطا می رود ، قلب پرنده سرود زندگی سر می دهد .

نجوا همسایه ی دیوار به دیوار سکوت است .

عشق ، قله ی دوست داشتن است .

وقتی با پیراهن گلدار از درخت عریان پاییزی بالا می روم ، پرستوی مهاجر ، فرا رسیدن اختلال حواس را بشارت می دهد .

شب یلدا ، آمدن فردا را به تاخیر می اندازد .

نقاشی که عاشق پرواز است ، روی بوم پر می کشد .

شب هنگام آن چنان در ذهنم گام بر می داری که از صدای پایت بیدار می شوم .

مرگ رازی را با دلم در میان می گذارد که ضربان قلب برای شنیدنش سکوت می کند .

از چشمم خیلی بدی دیده ام ، ولی اگر روی ماهت را نشانم دهد از تقصیراتش می گذرم .

پرنده ای که دست خالی به آشیانه باز می گردد ، در دهان جوجه هایش اشک می ریزد .

وقتی دلهایمان یکی نیست ، درآغوش هم از غم تنهایی رنج می بریم .

خشم ، ناسزا را در دهان با ادب ترین آدم ها می گذارد .

گل پژمرده ، در فصل بهار هم پاییزرا از نزدیک ترین فاصله می بینید .

وصیت کرده ام سنگ قبرم راپشت رو بگذارند ، تا بتوانم با مطالعه ی نوشته های ان ، اوقات فراغتم را پر کنم .

کلمه ی نفت را هم باید با طای دسته دار نوشت تا اگر آتش گرفت ، بتوان دسته اش را گرفت از پنجره پرت کرد بیرون.

پروانه آن چنان با گل پاییزی تصادف کرد ، که در آغوش هم پرپر شدند .

قلب عمری خون می گرید .

وقتی نیستی ، در حاصل جمع گام ها ، سکوت صدای پایت را می شنوم .

ابر عقیم آرزوی گرستن را به گور می برد .

آدم تشنه وصیت کرد در سراب به خاکش بسپارند .

وقتی سراب را نوشیدم ، تبخیر شدم .

 

+ نوشته شده توسط احسان در جمعه یکم خرداد 1388 و ساعت 0:1 |

 

کندوهای عسل (20/3/83)

عصر دیروز برای سر کشی از کندوهای زنبور یکی از دوستان به روستای بند یغمور رفتیم . مطبوع بودن هوای لطیف بهاری عصر گاهان آن منطقه ، هر انسا ن مغمومی را به شادی و نشاط وا می داشت . چهچهه ی پرندگان در گندم زارهای وسیع دشت ودامنه های باد گیر آن ، آدمی را وادار به سکوت می کرد تا چشم از زیبایی ها و گوش از ترنم نغمه خوانی بر نگیرد . دشت پر بود از سکوت و سر سبزی و منظره های دلفریب . به قول حمید مصدق : آرزو می کردم دشت سرشار ز سر سبزی رویاها را . و به روایت سیمین بهبهانی ، آفتاب به زردی نشسته و از دیوار بالا می رفت . در دور دست ها ، تنها صدای موتور آبی فضا را می شکافت که با شتاب آب را از درون لایه های دل زمین به بیرون فوران می کرد تا عطش از سبزه زار بگیرد . بوی علف تازه هوا را عطر آگین کرده بود و زنبورها دردسته های کوچک و بزرگ بر روی شهد گل ها می نشستد ودر تلاشی خستگی نا پذیر به سمت کندوها حرکت می کردند و من محو تماشای طبیعت زیبا و پروازآنان بودم که بناگه تعدادی بسویم آمدند و تنها یکی از آن ها که گویی عمرش به سر آمده بود ، نیشش را بر گوشه ی ابرویم کاشت و خود بر زمین افتاد . سوزش نیش کار را تمام کرد و من نگران از متورم شدن جای آن . آفتاب کم کمک می رفت تا آخرین طلیعه ی خود را که نزد زمینیان به ودیعه گذارده بود ، باز ستاند و غروب با انبوهی از ستارگان زیبا حضورش را  اعلام کرد .   

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 و ساعت 23:20 |

بازگشت همه به سوی اوست

در گذشت اندوهبار هنرمند فقید و نام آشنای شهرمان ، زنده یاد  حسین به بی  را به همه ی هم میهنان و هنرمندان عرصه ی موسیقی تسلیت عرض نموده و برای آن عزیز سفر کرده رحمت الهی و بازماندگانش صبر و بردباری از خداوند مهربان آرزومندیم .

                                                                                   احسان حصاری مقدم

+ نوشته شده توسط احسان در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:51 |

گاراژ ما

محل کار ما سال ها پیشتر با ایجاد کوره ای آجر پزی سنتی ، هویتی توسط انسان هایی زحمتکش به خود گرفت که از بام تا شام ، عرق ریزان در سرما و گرمای تابستان ، همراه با کودکان و خانواده ی خود ، قالب خشت را بر زمین می کوفتند . با گسترش شهر ، کوره جای خود را به باغی داد که درختان بی شماری در آن سبز شدند و بوستانی به بار نشست . چندی بعد با هجوم کسانی که ماندن در روستا برایشان جز کسالت و عقب ماندگی رفاهی ثمری نداشت ، زمین های اطراف شهر به ارزش در آمد و بوستان میوه در سال 68 به       گاراژی برای تعمیر اتومبیل تبدیل شد . با جمعیتی از طبقه ی  متوسط جامعه که به همه چیز و تقریبا به همه کس بد بینانه می نگرد و کارگر در نگاهشان همچون ابزاری ست که باید بی چون و چرا تولید ثروت نماید و بی آنکه به حقوق حقه ی خود برسند . بچه های گاراژ ، عموما  12 تا 20 ساله اند . تنها سرگرمی شان به هنگام نبود کار ، نگاه کردن به گوشی های همدیگر و رد و بدل کردن بلوتوث و فیلم و صحبت از برتری موتورهایشان نسبت به دیگری است . آنان آرزوهای چندان بزرگی ندارند و در فصل زمستان که عموما در فضای باز مشغول کار هستند ، سرما آزاردهنده ترین عاملی است که آن ها را می آزارد و در تابستان ، آهن داغ و عرق ریزان تن به هنگام کار . داغ ترین سوژه در این روزها توقیف موتور سیکلت های  بدون مجوز است که گاه دامن آن ها راهم می گیرد . نگاه بچه های گاراژ به کسانی که برای تعمیر اتومبیلشان به آن جا می آیند کمی تامل بر انگیز است . علی الخصوص زمانی که راننده ی ماشین ،  همسن و سال خودشان باشد . نگاه هایی سرشار از نفرت و خشم که شاید چرا ما اینگونه نباشیم؟ تنها دلخوشی در طول هفته ،غروب پنجشنبه ها است که برای گرفتن دستمزد هفتگی ، لحظه شماری می کنند به شرط آن که در جیب استادانشان باشد . وجهی ناقابل که ماهیانه  به 30 تا 50 هزار تومان هم نمی رسد .

+ نوشته شده توسط احسان در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:12 |

جایگاه ویرایش در نشریات استانی

 

در بررسی و بازبینی مقالات و مطالب چاپ شده در برخی از نشریات استان خراسان شمالی ، گاه به مواردی بر می خوریم که قواعد و ضوابط نوشتاری دستور زبان فارسی چندان رعایت نشده و نویسنده سعی نموده بدون رعایت اصول نگارشی ، موضوعات متنوعی را از دریچه ی نگاه خود به روی کاغذ آورد .

از جمله ی این لحن نوشتاری ، کلماتی در صفحات طنز نشریات است . آن هم با آوردن واژه های جدید به زبان فارسی  که عموما در یک گروه سنی خاص کاربرد دارد.

تا آن جا که بعضی از این کلمات به ظاهر فارسی ، در فرهنگ لغات هم معنی نشده اند که ظهور و پیدایی این عبارت ها بیشتر به خلاقیت های فردی باز می گردد .

هر چند که متاسفانه بنا به دلایلی در مطبوعات ما ، طنز نتوانسته چندان پایگاه وسیع و گسترده ای را به خود اختصاص دهد .

اما آن چه که امروز به نام طنز ارائه می شود ، تفاوت هایی با دهه های قبل دارد که قابلیت مقایسه با طنز نویسان گذشته را ندارد .

فراتر از موضوع طنز ، گزارش ها و موارد خبری و اطلاع رسانی است که ظاهرا بدون ویرایش به دست چاپ سپرده می شوند که در برابری با روزنامه ها و مطبوعات سراسری این اختلاف به وضوح قابل دید و دریافت است .

برای مثال در بخشی از یک گزارش در یکی از نشریات محلی آمده است : " این فروشنده لباس که نخواست نامش فاش شود " .این شیوه ی خبر رسانی برداشتی اشتباه از مطبوعات و رسانه های شنیداری غیر ایرانی است که عموما برای خبر های سیاسی که ذکر نام گوینده برایش ایجاد مسئولیت و پاسخ گویی می نماید ، استفاده می شود.

در حالی که می توان جمله را این گونه نوشت : یک فروشنده لباس که نخواست خود را معرفی کند .

 فراوانی استفاده های نا بجا از واژه ها و عبارت های دستوری در فرهنگ مطبوعات محلی از حد مثال گذشته است و همه ی این ها بیانگر این نقیصه است که هنوز بسیاری از نویسندگان و روزنامه نویسان استان ما ، بدین باور نرسیده اند که ویراستاری هنر نوپایی است در عرصه ی زبان و ادبیات فارسی و ویراستار و ویرایش کننده کسی است که با نگاه دقیق و کنجکاوانه ی خود بر اساس قواعد دستوری ، کلمه ها و کاربری واژه های کارآمد را در قالب یک جمله بررسی می کند و همچون باغبانی دلسوز به آرایش گل ها می پردازد و نسبت به حذف و اضافه ی جمله اقدام می نماید .

در مثالی دیگر از یک نشریه محلی که گزارشی از یک سخنرانی است ، پس از معرفی موضوع سخنرانی در تیتر خبر ، بیش از 15 بار این جملات تکرار شده بود : " وی افزود - او گفت – وی اضافه کرد – ایشان تاکید کردند – وی خاطر نشان کرد – در ادامه توضیح دادند – در ادامه افزودند " که پس از برش های فراوان در شیوه ی گزارش نویسی ، نام سخنران از قلم افتاده بود ! در حالی که ظاهرا باید ابتدا سخنران معرفی می شد و نقل قول نیز به اصل موضوع پیوند می شد .

و در پیام تبریکی چنین آمده است : " ضمن تشکر از زحمات بی دریغ شما در اداره ی شهرستان . . . ( سابقا ) انتصاب جناب عالی را به سمت . . . ( اخیرا ) تبریک و تهنیت عرض می نماییم . . . "

در حالی که جمله ی فوق بدون کلمات داخل پرانتز هم گویا است .

کاربری چنین عبارت هایی بیشتر لحن محاوره ای دارد و برای نگارش های رسمی چندان پسندیده نیست . تقریبا همه ی ما هنگام صحبت با دیگران ، بارها کلماتی از قبیل جسارتا – خواهشا – جانا را به کار می بریم که این واژگان از لحاظ ادبی چندان اعتباری ندارند . تا جایی که می توان این گونه عبارت ها را به عنوان های غلط های مصطلح دسته بندی کرد .

جای تاسف این که برخی نشریات ، برای نوشتن بعضی کلمات فارسی و عربی هنوز مشکل دارند و گروه تحریر آن ها همچنان بدون توجه و دقت به غلط نویسی ادامه می دهند . برای مثال بار ها شاهد این بوده ایم که هیچ تفاوتی در نگارش بین حروف " س – ص – ث ، ض – ظ – ز – ذ " قائل نشده اند .

شاهد مثال این مشکل فراگیر و عمومی که دامنگیر بسیاری از اداره ها و نهاد های فرهنگی هم شده ، یکی از آخرین کتاب هایی است که د رحوزه ی فرهنگی تاریخی استان خراسان شمالی به زیور طبع آراسته شده که شمارش غلط های ویرایشی و نگارشی آن از حد خارج است . در حالی که این کتاب به عنوان سفیر فرهنگی استان نوپای ما به کتاب خانه های دیگر استان ها هم راه یافته است .

آیا به راستی تحقیق و پژوهش و کتاب نویسی فقط باید در محدوده ی عدد و ارقام آن خلاصه شود یا این که کیفیت آثار چاپ شده هم برای مسئولین فرهنگی مهم است ؟

در بخش آگهی ها به دلیل نبود هیچ نوع نظارت در شیوه ی نوشتاری ، اوضاع بهتر از متن نویسی و گزارش نیست .

برای مثال در یک عنوان تبلیغ چنین آمده است : " باطری فروشی صنعتی " تقریبا می توان گفت همه ی باطری ها نوعی کار صنعتی را انجام می دهند و شاید زیباتر این بود که این چنین نوشته می شد : " فروش و پخش انواع باطری " و یا " آموزش آلت موسیقی " آموزش موسیقی مشتمل همه ی آلات و ادوات موسیقی می شود . مگر آن که خواسته باشیم یک نوع ساز را آموزش دهیم . مثلا آموزش دف ، تار و . . .

برای این که قضاوت در این مقوله یک سویه نباشد ، همگان آگاهی داریم که یک نشریه محلی یا استانی برای بقا و دوام خود ، چگونه در برابر انبوهی از مشکلات ایستادگی می کند . تهیه ی آگهی برای تامین مخارج و ایجاد ارتباط برای به دست آوردن اخبار مجموعه ی ادارات و نهاد های استان از منابع مختلف ، کار چندان آسانی هم به نظر نمی رسد .

اما هیچ یک از این ها ، مسئولیت جامعه ی مطبوعاتی  برای ارائه ی یک نشریه بدون ایراد و اشکال را کم نمی کند . زیرا خواننده ی مطبوعات در مقبل پرداخت بهایی اندک ، نیاز به خوراکی فرهنگی دارد تا بتواند با کسب اطلاع از رویداد های استان و محل سکونت خود ، مطالب جذاب و خواندنی و چشم نواز را مطالعه کند .

+ نوشته شده توسط احسان در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:10 |

ما هیچ ؛ اما شما (نامه ای به کودک دیروز )

کودک من ، سال ها پیش که پا به عرصه ی وجود نهادی ، نگاهت به جهان هستی شاید فراتر از محدوده ی کوچک گهواره و اتاق نبود .اما اینک که جوان برومندی شده ای و با بینشی پر وسعت در حال کاویدن سرنوشت انسان ها و آینده ی مبهم و پر رمزو راز آنی ، با اندیشیدن مداوم می توانی به یکایک آنچه در کودکی ونوجوانی ، ذهنت را به خود مشغول کرده بود ، پاسخگو باشی . فاصله ی فرهنگی میان ما برگرفته از تحولات سیاسی دوران گذشته است و مانند حایلی ست که ما را از هم دور می سازد و چه بسیار کسانی که در زیر یک سقف اما بیگانه از هم زندگی می کنند . نسل ما که از کوران حوادث زود گذر عبور کرده ، با کوله باری از خواستن ها و توانستن ها شکل گرفت و انبوهی از تمایلات و آرزوهای به بار ننشسته ی خویش را زیر پا نهاد و با گردونه ی زمان همراه شد .آن روزها نهاد خانواده در یک جامعه ی بسته ی سنت زده ، بی  هیچ تحرکی گام به گام و آهسته پیش می رفت و مدرنیسم نوپای فرهنگی هنوز نتوانسته بود بحران جدایی نسل ها را رقم زند و فرزندان رابرای مقابله با پدران و مادران ، مقابل هم بگذارد . اعضای خانواده با جمعیتی چندین نفره ، تحت سیطره ی بزرگی از خانه با منشی استبدادی بودند که با اراده ی او هر کاری انجام می شد و یا اصلا شکل نمی گرفت . به عبارتی از نگاه جامعه شناسانه ، همان پدر سالاری سرف که تحصیل دختران درچنین خانواده هایی بیش از 6 سال بالاتر نمی رفت و ادامه ی آن همچون آرزویی دست نیافتنی در قلب آن ها مدفون می شد . که آن هم برخاسته از باوری غلط بود و پسران خانواده در مقابل چشمان نم زده و اشکبار خواهران خود به دانشگاه هم می رفتند . اما این دختران بودند که قربانی این نوع نگاه شده بودند و با ماندن در خانه ی پدری ، دیری نمی پایید که رسالت بر دوش گرفتن مسئولیتی جدید را به دختران یادآوری می کردند و تقریبا بدون داشتن هیچ  حق انتخابی روانه ی حیاطی دیگر در همان حوالی و یا چند کوچه آنسوتر برای ادامه ی حیات می شدند . شروع زندگی بسیار ساده و با پذیرش انواع کارها در خانه و باغ وکشتزار بود که چرخه ی زیستن ومادر شدن ، اندک مجالی را میسر می نمود . زیرا کودکانی با یکی دو سال فاصله ی زمانی ، روی یکدیگر را می دیدند و در کمتر از گذشت 2 دهه ، دختر جوان دیروز ، مادر بزرگی شده بود که درد و رنج فرزندان دیگری را هم بر خود هموار می ساخت . و بی بهره از دوران جوانی جوانی زود گذر خود که اگر انگیزه ای برای زیبا جلوه دادن خود داشت ، آغاز روزهای مادر بزرگ شدن ، پایانی بود برسر کشیدن به خلوت روزهای جوانی و شورونشاط سال های گذشته ی زندگی .

فرزند دلبندم : پس از گذشت چند دهه که مادر بزرگ های بی شماری چهره بر نقاب خاک کشیدند و ازما دوری جستند ، جامعه دچار تغییرات شدید نگرشی شد و بانوان دیگری راه آن ها را ادامه می دهند که بسیاری ازآنان مانند نسل پیشین به هستی و دنیای اطراف خود نمی نگرند و بخشی از آن ها ، قالب ها را دور ریخته اند که نگاه به خود فردی ، یکی ازهمان اتفاقات جدید است . دیگر مادر بزرگ های امروز ، هیچ لالایی نمی دانند که اگر هم بدانند فرصتی برای گفتن و خواندن ندارند . بدان جهت که پل های محبت و عاطفه ی بین خانواده ها ، همگی دچار آسیب شده و زندگی در شهرها و محلات دور از هم ، شاید یکی از علل آن بوده که بیماری های عصر نو فرهنگی از قبیل سر خوردگی و افسردگی را هم باید به آن افزود . چرا که به قول شاعر سال های دیرین : « دل هر کس دل نیست ، قلب ها صیقلی از آن و سنگ، قلب ها بی خبر از عاطفه اند1 » . ودیگر چندان مجالی برای با هم بودن و درکنار هم زیستن باقی نمانده . جوان ها امروزکمتر می خواهند بشنوند و بیشتر می خواهند بدانند و از نصیحت بزرگترهاگریزان . زیراما با دو بینش متفاوت و دور از هم ، ولی با هم زندگی می کنیم . نسلی که ازسرعت تکنولوژی باز مانده وحیرت زده به تغییرات شگرف روزانه نگاه می اندازد و ازدنیای کامپیوتر و فلش وجهان اینترنت ووب وهات داگ وفست فود ، دور و تقریبا بیگانه است ولی دلش رادرگذشته های تاریخی این سرزمین و کوچه باغ های سبز دوران کودکی و نوجوانی محیط زندگی اش جا گذاشته است . اما هیچ یک از این ها باعث نخواهد شد که من و تو از هم دور بمانیم و نسل شما از ما فاصله بگیرد . هر دوی ما محصول تاریخی از یک برهه ی زمانی خاص هستیم که به هر آنچه پیش رو داریم باور نداریم و آنچه در باور ماست ، برای به تحقق پیوستن آن راهی دراز در مقابلمان سایه افکنده است .

پس بیا گوش بسپاریم به شاعر سال های دورو سالیان بی دردی که ما را به خوشتن خویش فرا می خواند.« در میان من وتو فاصله هاست / گاه می اندیشم ،می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری2» .     

1- دومنظومه / حمید مصدق / تهران /1352 / امیر کبیر

2- همان

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:14 |

سیزده بدر امسال را همچون سال های قبل به روستای ملکش رفتیم . باغچه ای موروثی که یادگاران گذشته است . با عمری طولانی که از دهه ی 30 ، ما و خویشاوندان و دوستان را به خود فرا می خواند . تا بیاساییم دمی در زلال سایه های درختانی کهنسال و خمیده که به مدد کم آبی و مشکل بر سر توزیع آب چشمه ساران در روستاهای بالا دست که در سینه ی سالوک آرمیده اند ، ایستاده مرده اند . اما همچنان بلند قامت و استوار نگاهشان به آبی آسمان است و عبور ابرهایی که از فراز باغ ها می گذرند و نمی گریند و این که چگونه تنها مانده اند و دست انسان ها ، سبزترین باغ ها را تا یک قدمی شان به خانه تبدیل کرده . ملکش و مزارعش سینه ای پر از خاطرات دهه ی 20 را بر خود دارد . بیگانگانی که در آن حوالی زیستند و در بلندی های اطراف آن سنگر گرفتند .اما اینک

 تقریبا از آن همه سر سبزی و زیبایی اثری نمانده ، جز باغچه هایی کوچک که از تشنگی می سوزند و چشمشان به راه میرابی ست که شبانگاهان با کورسوی فانوسی و بیل به دست آنان را سیراب کند و زنده بداردشان .

تا ظهر از 50 نفر گذشتیم . کودکان شادمانه در علفزار غلطیدند و گل های کوچک وحشی را به هوا پرتاب کردند و دخترکانی که با شقایق و بنفشه ، موی خود را آراستند . پناه بردن به آغوش طبیعت ، شاید بازگشتی دوباره به خودکودکی و رها نمودن کودک درونمان در فضای دل انگیز و عطر آگین بهار بود . بازی کودکی و نوجوانی دهه های گذشته ، آرامش بخش دل های همه شده بود و طناب بازی کودک و مادر و مادر بزرگ که 3 نسل را به وجد آورده بود.

کمی آنسوتر نوجوانان وجوانانی به کمک باغبانی سالخورده ، دست به کار بازی سنتی چولی آغاج (چلی آغاج ) شدند . با شروع بازی ، همراه با صدای ضربات چوب به زمین ، فریاد همه به هوا برمی خاست .که تازه بودن نوع بازی ، چشمان بسیاری را به سوی خود کشاند و عده ای به تماشا ایستادند و زور آزمایی دختران و پسران در طناب کشی که هرگروه با تمام قوا به میدان آمده بودند که پیروزی بر گروه دیگری به ظاهر نشان از برتری بود و تشویق بزرگترها که به همه برای ادامه بازی انگیزه می داد .

در دوردست ها صدای نواختن دایره ای می آمد که عده ای به پایکوبی پرداخته بودند و حرکت باد ، پیام آور نشاط آن ها برای ما بود . شادی ورهایی، درخششی شورانگیز داشت و ترانه خوانی  های دسته جمعی و دل سپردن به آوازی از   سال های دور از درون سینه ای پردرد ، اززبان میهمان میانسالی که از سرزدن مهتاب نقره خواند و مریم را صدایش کرد وشب آشنایی را به  او یادآور شد و به احترامش که از راهی دور آمده بودو  پذیرایش بود یم ، دیگرانی هم خواندند . آی لیلی گیلکی که معشوق را به جاری شدن در رود خانه ی زندگی ، همچون ماهی سفید گیلان تشویق می کرد .و صدایی ازآذربایجان کهن ، نگاه پری را به خودش می ستود و در آرزوی رسیدن به او جانفشانی می کرد .

عصر گاهان پیش ازغروب آفتاب ، مردان وزنان ، یاد آور سنتی از سال های دیرین برای دخترکان جوان شدند که پیش از رفتن ، باید سبزه را گره زد و به هم پیچاند و آنچه از گذشتگان باور داشتند و آموخته بودند به زبا ن راندند که بگویند : سیزده بدر سال دگر خانه ی شوهر بچه بغل و شرمی که بر چهره ی جوان ها موج می زد . گذر زما ن ازیادها رفته بود و خورشید می رفت تا روشنایی و روز بودنش را به مهتاب نقره فام واگذارد . شب چهره بر کشید و غریو شادی کودکانه ی همگان ، از حنجره ها رساتر می شد و شادمانه زیستن را نویدی دوباره می داد . با چرخیدن و خندیدن و مرور خاطرات روزهای خوش و شیرین گذشته . 

+ نوشته شده توسط احسان در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 و ساعت 23:30 |

خانه ی دوست (خاطره ای از سال های دور )

نوجوانی را با دوستانی متفاوت گذراندم که هر یک نگاهی خاص را به جهان پیرامونی خود داشتند . ترتیب چندان مهم نبود که چقدر با هم فاصله ی سنی داریم .سعی بر این بود که از بزرگترها بیاموزیم و احترامشان را حفظ کنیم . در سیزده سالگی ، آشنایی با دوستی که برادرش چند سالی از من بزرگتر بود ، عاملی شد برای جهت گرفتن اندیشه و برخورداری از موقعیتی فرهنگی که در مقایسه با دیگر دوستان به این شرایط بسیار با ارزش می نمود . حیاطی قدیمی در یک کوچه ی بن بست با دری آهنین و سنگین که طرحی از نقش های متفاوت هندسی را بر خود داشت . درختانی سبز و کهنسال بخشی از حیاط را سایه انداخته بودند . با حوضی شش ضلعی آبی رنگ در وسط آن . کنار در ، اتاقی با ایوانی بلند پذیرای دوستانی بود که همیشه با علاقه درآن جمع می شدیم و چشم بر دستان هنرمندی می دوختیم که با قلم نازکی بر روی بوم نقش ها می زد و آفرینش را جلوه ای دیگر می داد. نقاشی رنگ روغن – مینیاتور – طرح هایی به شکل کاریکاتور و مجسمه های گچی و گلی و نرم شدن فلزات سخت در دستان هنرمندی که هیچ چیز را برای خود نمی خواست . دهه ی پنجاه در شهرمان روزهای تازه ای برای ورود تکنولوژی بود که هنوز جعبه ی جادویی تلویزیون نتوانسته بود بر ذهن واندیشه ی ساکنین خانه های ساده و بی پیرایه فرمان براند . به همین جهت کتاب ، مونس و همدم کسان بسیاری از اهالی اهل دل بود که لحظه های بی شماری را با ان می گذراندند که آن اتاق کوچک و به یاد ماندنی ترکیبی بود از آن چه که دوستان زیادی در آن روزها به دنبال آن بودند . کتاب های کاریکاتور سیاسی – معروفترین رمان های اروپایی و مجلات خارجی و فرهنگی دهه ی چهل و پنجاه –تصنیف های قدیمی و اصیل بر روی صفحات کوچک و بزرگ گرامافون ، کاست هایی با صدای خوانندگانی که مبتذل نمی خواندند . روزی پیکره ای کوچک از نیما را بر روی میز کار می دیدیم و دیگر روز شاملو ، حافظ ،گورکی و چخوف – رفتگری با جارو و نقاشی هایی متفاوت از طبیعت ، نماهایی از سیب زمینی خوارها و قایق کشان ولگا و یا خطوطی که باوری ذهنی را با ایده آلی ا ز  چشم اندازدور میهنمان را بر روی کاغذ ترسیم می نمود . گاه در لحظاتی همراه با سکوت ، هر یک ازدوستان غرق در دنیای خود ، کاری را برای دل خود پیشه می کردند . گوش دادن نوار کاست با هدفون ،ورق زدن مجلات اروپایی و خواندن انواع کتاب با مضامینی جدی و هدف دار درقالب رمان و داستان کوتاه . خیره شدن به حرکت مواج قلمی کوچک به هنگام ترکیب رنگ برای خلق یک اثرو دیدن گاه گاه مادری مهربان در حیاطی کوچک که همه ی عمرو جوانیش را نثار فرزندان خود کرده بود. آن خانه ،خانه ی هنرمندی گمنام از شهرمان بود .             8/ 1/88  

+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 0:36 |

نامه ای که هرگز خوانده نشد

تاحالا شده نامه ای رو از سر ذوق و خوش باوری به اداره ای بنویسین ،اما بعد گذشت ماهها ببینین که هیچ تاثیری نداشته و حس کنید به جای مطالعه مچالهه! شده.

فروردین 86 پس از چند بار تماس تلفنی با واحد صدای بجنورد بالاخره موفق به دریافت اجازه رسمی ملاقات با معاونت وقت صدا ،آقای سلیمانی شدم و عریضه ای رو تقدیمشون کردم که این جا با هم می خو نیم .

جناب آقای محمودزاده ، مدیر کل صدا وسیمای مرکز بجنورد

راه اندازی شبکه استانی سیما برای دوستداران عرصه ی فرهنگ و ادب و فولکلور منطقه ی خراسان شمالی ،فرصتی ست مغتنم تا پس ازسال ها برنامه هایی از صدا و سیما را به زبان مادری خود دیده و بشنوند . واحد صدا به عنوان اولین رسانه فرهنگی – خبری توانسته است بخشی از اقشار را با خود همراه نماید وفراتر از زبان معیار ورایج در دیگر شبکه های رادیویی،گویش مادری را بر سر زبان بیندازد . از جمله گویشی خاص از منطقه ی گرمه جاجرم _ترکی و کردی .به طور طبیعی در اکثر برنامه های رادیویی در سطح ملی به هنگام اجرا ،شرایطی ایجاد می شود که مجری یا گزارشگر مجبور به ضبط مجدد متن شده یا در اجرای زنده با عذر خواهی از شنوندگان موضوع ختم می شود . واحد صدا در بجنورد صرفنظر از اطلاعاتی که گهگاه به اشتباه به شنوندگان خود می دهد ، در ماه های اخیر با تلفظ  غلط   بسیاری از مکان ها و روستاهای خراسان شمالی ، زمینه ساز بدعتی نو و جدید شده که تاثیری مستقیم بر روی شنوندگان دارد . از مجموع نام ها ، واژه ی مانه سملقان است که مجریان و گزارشگران واحد بجنورد همچنان با تلفظ غیر صحیح بر آن تاکید می ورزند. واین در حالی است که مجری برنامه کردی در مورخ چهار شنبه 22/1/86 با گویش کردی آن را خالی از اشکال تلفظ می نماید .وارد شدن به این حوزه که سِمِلقان یا سَمَلقان کدامیک از آن ها صحیح می باشد ، بحثی است تخصصی که نیازمند به ارائه مدارک مستند و کتبی است .اما با اطمینان می توان گفت که افکار عمومی منطقه ی مانه سملقان و شهر وندان سالخورده ی بجنوردی ،خود بهترین گواه و شاهد درسده ی اخیر برای تلفظ صحیح سملقان می باشند . درعین حال که این واژه ربطی به داستان های اساطیری نداشته و ندارد . جناب آقای محمود زاده ، شناخت جغرافیا یی مجریان و گزارشگران واحد صدای بجنورد از منطقه ی خراسان شما لی ، فوق العاده ضعیف است .زیرا جدای از واژه سملقان نام اکثر روستاها به شکلی غیر مصطلح و غلط تکرار و تکرار می شود از جمله رِیِن - رباط قلّی - قرّه میدان که امیدواریم دوستان ما در روزهای آتی با دقت نظر بیشتری  مبادرت به قرائت متن بنمایند .  26/1/86

+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 0:35 |

باز کن پنجره را که بهاران آمد

که شکفته گل سرخ به گلستان آمد

تو اگر باز کنی پنجره را

من نشان خواهم داد به تو زیبایی را

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهاران از تو             (حمید مصدق ) 

 

دوست ارجمند

حلول سال نو رستاخیز طبیعتی است که ما را  به خود می خواند همراهیتان با تولد دوباره ی زمین در

آغازی دگر از سال نو مبارک باد.  (احسان)

 

 

 نوروز آیین رفاقت را نگا هبا نی می کند که باور کنیم قلب هامان جای حضور دوستانمان هستند.

 

فرا رسیدن نوروز باستانی، یادآور شکوه ایران و یگانه یادگار جمشید جم بر همه ایرانیان پاک پندار، راست

 گفتار و نیک کردار خجسته باد.

 

نوروز، پیامبر مهر است که مرا وامی دارد تنها به خاطر تو دوست داشتن را یاد بگیرم.

 

از نوروز می اموزیم که هیچ وقت کسی را نا امید نکنیم شاید امید تنها دارایی اش باشد.نوروزتان مبارک باد

 

مهربان من

درشکفتن جشن نوروز برایت در همه ی سال سر سبزی جاودان وشادی ،اندیشه ای پویا و ازادی و

برخورداری از همه نعمت های خدادادی آرزومندم.

 

گل ها جواب زمینند به سلام آفتاب . نه زمستانی باش که بلرزانی .

نه تابستانی باش که بسوزانی .

بهاری باش تا برویانی

 

آغاز سال   14088  اهورایی/7031 میترایی / 6759 آشوری 3747 زرتشتی

2568 هخامنشی / 1388 خورشیدی  فرخنده باد

 

+ نوشته شده توسط احسان در شنبه هشتم فروردین 1388 و ساعت 0:17 |

مسعود بهنود در کتاب خانوم متنی رو از آندره مالرو نقل کرده که فکر کردم شما هم ببینید .

مالرو از جمله تاثیر گذارترین انسان های دوره ی جنگ دوم جهانی در فرانسه بوده که در قاموس یک نویسنده ظاهر شده .انسانی با زندگی سرشار از فراز و فرود های بسیار.« زندگی چیزی بی ارزشی است و هیچ چیز از آن ارزشمند تر نیست .سال ها پیش وقتی در عین نومیدی بودم یکی به من گفت :این زمین با یأس و امیدواری ، با عشق و نفرت ساخته شد .و هر ذره اش از این هاست . فقط مرغ های دریایی هستند که از توفان نمی هراسند حتی وقتی در میان دریاها جهت خود را گم کنند و جایی را برای نشستن نیابند ،آنقدر بال می زنند که یا توفان فرو نشیند و زمینی را پیدا کنند برای فرود آمدن یا در همان اوج آسمان ها می میرند .آن که به میان موج می افتد مرغ دریایی نیست .مرغ دریا یی در اوج می میرد ،آخرین توان خود را صرف اوج گرفتن می کند تا سقوط را نبیند .خیلی کوچک بودم که نفرت راشناختم و سال هارا با او گذراندم .اما وقتی زمان کوتاهی عشق به سراغم آمد ،دانستم که با او می توانم هر روز را سال کنم . وقتی فهمیدم که قوی ترین دیوها در مقابل فرشتگان ظریفی که آدمیزاده باشد چقدر حقیرند ، دانستم که زمان را انسان می سازد. من خودم آن را ساختم .»    آندره مالرو

---------------------------------------------------------------------------- خانوم –مسعود بهنود –چاپ نهم 1384- نشر علمی

 

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 و ساعت 23:48 |

این متن را دوستی برایم فرستاده که ظاهرا فقط یک ایراد دارد . آن هم نداشتن نام ونشان نویسنده ی آن است. .نگرشی  انسانی همراه با لطافتی پر از عاطفه و نوعدوستی برای کسی که مخاطبش را صادقانه دوست دارد و برایش آرزوهای زیادی  را در سر می پروراند .این نوشته ی کوتاه،  نگاهی ست  واقع گرایانه به زندگی  که  هر چه  هر درونش را بکاوی ، امید است و عشق و اعتماد و صبوری برای رسیدن به آرامش با پرهیز از نفرت و ناامیدی ودشمنی و غرور که امیدوارم همه ی ما ازین خصلت ها به اندازه کافی دور شده باشیم .

با درود به قلم رسای نویسنده ی آن و تقدیم به شما عزیزان

 

اول از همه برايت آرزو مى‌کنم که عاشق شوى

و اگر هستى، کسى هم به تو عشق بورزد

و اگر اينگونه نيست، تنهاييت کوتاه باشد

و پس از تنهاييت، نفرت از کسى نيابى

آرزومندم که اينگونه پيش نيايد

اما اگر پيش آمد، بدانى چگونه به دور از نااميدى زندگى کنى

برايت همچنان آروز دارم دوستانى داشته باشي

از جمله دوستان بد و ناپايدار

برخى نادوست و برخى دوستدار

که دست کم يکى در ميانشان بى‌ترديد مورد اعتمادت باشد       

و چون زندگى بدين گونه است،

 

برايت آروزمندم که دشمن نيز داشته باشى

نه کم و نه زياد ...... درست به  ا ندازه

تا گاهى باورهايت را مورد پرسش قرار دهند

که دست کم يکى از آنها اعتراضش به حق باشد

تا که زياده به خود غره نشوى.

 

و نيز آروزمندم مفيد فايده باشى، نه خيلى بی‌خاصيت

تا در لحظات سخت

وقتى ديگر چيزى باقى نمانده است

همين مفيد بودن کافى باشد تا تو را سرپا نگاه دارد.

 

همچنين برايت آروزمندم صبور باشى

نه با کسانى که اشتباهات کوچک مى‌کنند

چون اين کار ساده‌اى است

بلکه با کسانى که اشتباهات بزرگ و جبران‌ناپذير مى‌کنند

و با کاربرد درست صبوريت براى ديگران نمونه شوى .

 

و اميدوارم اگر جوان هستى

خيلى به تعجيل، رسيده نشوى

و اگر رسيده‌اى، به جوان نمایى اصرار نورزى.

و اگر پيرى، تسليم نااميدى نشوى

چرا که هر سنى خوشى و ناخوشى خودش را دارد و لازم است

بگذاريم در ما جريان يابد.

 

اميدوارم به پرنده‌اى دا نه بدهى و به آواز يک

سهره گوش کنى، وقتى که آو اى سحرگاهيش را سر مى‌دهد

چرا که به اين طريق، احساس زيبايى خواهى يافت.

 

اميدوارم که دانه‌اى هم بر خاک بفشانى

هر چند خرد بوده باشد

و با رويید نش همراه شوی

تا در یابی در یک درخت چقدر زندگی وجود دارد

 

 

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 و ساعت 23:46 |

با یکی از دوستای قدیمی بهتر از جان از هر دری صحبت می کردیم و با گفتن یکی دو خاطره ی سال های ماضی نقبی به گذشته زدیم که یاد آور سفرهایی شد که با گروه های مختلف کوهنوردی و زیست محیطی به نقاطی از کشورمان رفته بودیم و هر کدوم از ماها از گذشته های دور و نزدیک ، یادگاری هایی شیرین و تلخ به یاد داریم . اما چون عادت به نوشتن نداریم در نتیجه گاه به گاه فقط حرفی از اون به میون میاد و بس .

حاصل اون حرفا نوشته ای شد که اینجا با هم می خونیم:

غروب پانزدهم اسفند 1369 با چند تا از دوستا که تعدادی نهال آماده کرده بودیم ،در ساعت های اولیه ی شب از روستای رختیان به سمت قله ی سالوک حرکت کردیم .صعود در هوایی سرد آغاز شد امابا گرمی صدای یکی از دوستان که در دل شب و روشنای مهتاب ،تصنیف های استاد شجریان را می خواند ، چندان مانعی رو در پیش پامون نمی دیدیم . ساعتی رو در زیر تابش نور ماه که دامنه های پر از برف رو روشن تر می کرد به راه ادامه دادیم . لبان خاموش بود و سرها پربود از اندیشه .با بالا رفتن از تپه ها و رسیدن به بلندی های سالوک رفته رفته هوا تغییر کرد و برفی شدید همراه با باد و بوران باریدن گرفت که این کار سرعت رو برای قدم برداشتن کند می کرد . ضمن این که از روزهای قبل هم برف فراوانی باریده بود .در همین حین پای من لغزید و با داشتن کوله ای سنگین زمین خوردم و گالن چهار لیتری آب از دستم رها شد ودر تاریکی دل شب به قعر دره ای رفت .اما برای پرهیز از سرازیر شدن به سمت پایین ،دستم رو از اولین بوته گرفتم که از شانس بد گُل سنگی بود که برف ،خارهای تیز اونو پوشونده بود .به کمک بچه ها بلند شدم اما سوزش کف دستام تازه شروع شده بود .با زحمت زیاد به استراحتگاهی رسیدیم که همه به نام "محمد اپو " میشناسنش .اتاقی گلی با سقفی از تیر چوبی و پوشش کاهگلی . پیدا شدن اتاق در تاریکی شب نشانه ای بود از تموم شدن خستگی که وجود کوله پشتی سنگین و ارتفاع برف کار رو سخت کرده بود .اما به محض رسیدن به اون جا ،دری باز رو دیدیم که وزش تند با د برف رو به داخل رونده بود و حدود 20 سانت از کف اتاق مفروش برف شده بود . تند باد وحشی با برف به سر و رومون شلاق می زد و اصلا هم قصد کوتاه اومدن نداشت .داخل خونه شدیم و چند لقمه ای نون وپنیر صبحانه رو در حالی که پوتین و پایین شلوار همه مون خیس ویخ زده  بود ،سرپایی خوردیم و از پناهگاه بیرون زدیم و نهال ها رو به ناچار از ریشه داخل خاک گذاشتیم به امید آن که روزهای بعد توسط دوستای کوهنورد یا آدمایی که از اون مسیر رد میشن کاشته بشن .هیچکدوم تصور این صحنه رو نداشتیم و به طور طبیعی تو ذهن همه لحظه ای نقش بسته بود که همراه با خوردن شام در کنار شعله های اجاق ، برنامه های صعود فردا رو برنامه ریزی می کنیم وتا عصردره های اطراف رو زیر پا می ذاریم . اما دقایقی بعد به سمت رختیان راه افتادیم در حالی که چند ساعتی از نیمه شب گذشته بود و مهتاب همراهیمون می کرد،به خونه ی دوستی در روستا رسیدیم که ماشینا رو تو حیاطش گذاشته بودیم .آقا مختار متعجب و نگران در تاریکی شب در روباز کرد .سرما بیداد می کرد و همه یخ زده بودیم .اتاق گرمی رو برامون آماده کرد و چند دقیقه بعد با ظرف بزرگی پر از شیر داغ پذیرایی شدیم و بعد از قوت گرفتن دست و پاهامون کم کم آماده ی برگشتن شدیم که با دمیدن اولین طلیعه ی سپیده دم صبحگاهی به شهر رسیدیم 

 

+ نوشته شده توسط احسان در شنبه یکم فروردین 1388 و ساعت 23:50 |
با آرزوی سالی خوش برای همه ی دوستان و همشهریان گرامی

+ نوشته شده توسط احسان در جمعه سی ام اسفند 1387 و ساعت 12:52 |

 

گاهی تو ذهن آدم عبارت هایی رفت وآمد می کنند که شایداصلا

ارادی هم نباشند . مثلا همین بیت سر در وبلاگ که مدتی قبل

 یادم اومد و چندین روز به شکلی ناخود آگاه فکرم رو به خودش

 مشغول کرده بود . تا این که یک دفترچه یادداشت شغلی دهه ی              

سی و چهل که میراثی بود ، از دوستی برام رسید . شاید تنها 

 شعری که اون جا یادداشت شده بود ، همین بیت

 (

 شب عاشقان بی در دل چه شب دراز باشدتو بیا کز اول شب در صبح باز باشد )  بود

درحالی که تمام صفحات ، ابعاد و اندازه و گزارش ساختمان های

بجنورد اون روزها بود .مدتی به این دفترچه جلد قرمز نگاه می

کردم و بقیه مطالب رو می خوندم و برام سوال بود که صاحبش

با چه انگیزه ای از بین اون همه شعری که می خوند ،این بیت

رو انتخاب کرده ؟ تا این که یک روز صبح تصنیفشو با صدای

ایرج از رادیو شنیدم . به عبارتی سه موضوع مجزا با محوریت

این بیت که تصمیم گرفتم سر در وب رو باهاش مزین کنیم .این

مقدمه بهانه ای بود که بگم جدای از شعر ،نثرهای روان و

دلنشین هم زیادند .از جمله عبارتی از کتاب " سووشون به قلم

بانو سیمین دانشور " که در دفترم اسمشو گل گذاشتم وشعری که

شاعرش رو نمی شناسم

 

 

« بعضی آدم ها عین یک گل نایاب هستند ، دیگران به جلوه شان

حسد می برند.خیال می کنند این گل نایاب تمام نیروی زمین را

می گیرد .تمام درخشش آفتاب و تری هوا را می بلعد و جا را

برای آن ها تنگ کرده ، برای آن ها آفتاب و اکسیژن باقی

نگذاشته .به او حسد می برند و دلشان می خواهد وجود نداشته

باشد . یا عین ما باش یا اصلا نباش »                                

 

دیداریار غایب دانی که ذوق دارد                                      

ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد                                

ای بوی آشنایی دانستم از کجایی                                    

پیغام وصل جانان پیوند روح دارد                                   

باشد که خود به رحمت یاد آوری ما را                            

ورنه کدام قاصد پیغام ما گذارد ..        

+ نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت 0:53 |

اندیشمان

دلبستگی یا وابستگی ---این دو عبارت اگر خود کلید واژه ی امروزمان نباشد چندان به بیراهه نرفته

ایم .زیرا هستند کسانی که هرگز خود را پای بند و دچار این واژگان ننموده اندکه شاید زندگیشان هم بی

عشق ودوست داشتن و علاقه مندی می گذرد.اما تاثیر گذاری برخی انسان ها که خود گاه الگو و سر

مشق دیگرانی می شوند را نمی توان از نظر ها دور داشت .آنانی که در کوتاه مدتی در حرکتی فرهنگی

، در فضایی دوستانه می درخشند و همچون ستاره ای مشتعل پیرامون خود را روشن می سازند  و

راهگشای دیگرانی می شوند که زندگیشان غرق درظلمت و تاریکی ست .اینان خود را کمتر می بینند و

کمتر به خلوت خود پناه می برند .تلاش و کوششی بی وقفه را برای مهر آمیزی به اطرافیان خود به کار

می گیرند و می آغازند و به یک معنا شمعی را می مانند که با سوختن و ذوب شدن خود ،دیگران را

روشنی می بخشند .افراد اینگونه ای، محبو بیتشان چندان وسعت می گیرد که بسیاری  دل بسته ی

بدان ها می شوند بی آنکه کلامی بر زبان بیاورند .زیرا علاقه مندی و همزیستی ذهنی در فضای فکری

یکدیگر که گاهِ درخشیدن است، از تلألو آن روابطی انسانی بر اساس چار چوب های انسانی تر ریشه

می گیرد . اما وابسته شدن ،همچون انسانی را می ماند که به کسی خود را متصل نموده و باری بر

دوش آنی باشد که او را می فهمد و باید همراهیش کند .

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 و ساعت 0:30 |

 

 

نوشته ی مقابل شما نه نشانی از نثر بیهقی دارد و نه قاجار و شاید ترکیبی باشد از زبان های گذشته و حال، که بیشتر در زبان طنز به کار گرفته می شود . و هر چه هست تقدیمتان باد .....

 

دربرگ ریزان پاییز 76 که چهار فصلش همه آراستگی بود ، به خانه ای کوچیدیم در همین حوالی . از سمتی متصل به همسایه ای تازه و از جهتی رو به بستانی که با طلوع ماه ، چهچهه ی بلبلان کوهی روی درختان کهنسال آن با نغمه خوانی در ظلمات شب ، دل های  تاریک ما و همسایگان را روشنی و صفا می بخشیدند . چند سالی در روزهای آفتابی با گرد خاک و ایام بارانی ، با گل ولای زیست گاهمان!!سر کردیم تا روزی که به یاد آوردیم هویت سجلی محله مان دچار خدشه شده و برای نوشتن نشانی بر روی مکتوبی که به سوی عزیزی روانه می داریم ، شیری بی یال و دم را می مانیم که ابهتی از او بر جای نمانده .

و به ناچار به بلدیه شهرمان رهسپار شدیم و برای گرفتن اجازتی مختصر در باب نامگذاری محله مان سر بر آستانشان ساییدیم . در آغاز نام را جویا شدند و سپس ابروان گره خورده ای را نظاره کردیم و برای خلاصی از مزاحمتمان ما رابه فصلی دیگر حوالت دادند که نام  ًستارخان ً شما را به شورای نامگذاری خواهیم برد . و در  میان بهت و حیرت آن عالیجنابان با توضیح مختصری از ستارخان یا همان سردار ملی دوران مشروطیت ضد استبدادی ، سخن ها به میان آوردیم که فرمودند :ما را همین بس که بلاد خراسان بزرگ ، کوی و برزنی بدین نام نداشته و این افتخاری ست که نصیب شما خواهد شد . روزها به انتظار نشستیم و ماه ها گذشت . در اندازه ای که گاه به دوستان و آشنایان ، محله مان رابه نام بزرگی که بی پیرایه و در سلامت نفس زیست یا همان ستارخان ، معرفی می کردیم و رسید آن روز موعود که پیشانی محله را به قطعه ورقی فلزی آراستند و هم محله ای ها نام مبارک  ًتفاهم ً رابرآن دیدند .آه از نهاد مان بر آمد که گویی از نگاه بلدیه نشینان ما را تفاهمی نبوده که بدین نام خوانده اندمان . اما چاره ای جز آن نبود و باید حکم را می پذیرفتیم .زیرا صاحب هویتی شده بودیم ! سه چهار سالی را بدون بهره مندی ازگاز سراسری در میان کوچه سیدی و خیابان هفده شهریور گذراندیم .اما گرد و خاک و گل ولای ،آسیبش بیشتر از بوی نفت و سیاهی دوده های بخاری بود و دوباره همان راه رفته را پیمودیم و سال ها بحث و جدل و کشمکش عریضه ای در باب عرض و پهنای کوچه وخیابان وبه گوشمان خواندند و حق آسفالت خواستند که ندادیم و پیروز میدان شدیم !و بدون هزینه ازسوی همسایگان ،کوچه را با فرشی  قیرین آراستیم که کاش نمی شد آن چه که امروز بر سر محله آمده .

به مدد واقع شدن در چند راهه ای که از هر سو گذری  ترسیم شده ، انواع کامیون ها از مقابل چشمان تیز بین عوامل نظمیه می گذرند و در محله مان جولان می دهند . از کامیون و تریلر با محموله ی گچ و سیمان سنگ ساختمان بگیر تا ماشین آلات راهسازی که تعمیرات را هم در پهنه ی خیابان سامان می دهند . گویی در شاهراه یا بزرگراهی آسیایی زیست می کنیم و شاید از آن جهت باغ محله مان را بی درخت کردند که درآینده های دور طی برنامه های چند ده ساله ، بخواهند کوچه سیدی را عریض کنند که روزی با صدای هولناک ماشین های بزرگ و خروش بی امان اره ای موتوری ،هراسان از خواب بر خاستیم و فرو افتادن درختان کهنسالی را به نظاره نشستیم . باغی بزرگ که پناه پرندگان بی پناه و بی شماری بود و درختانی بس عظیم و سر به فلک کشیده که آبروی محیط زیستی منطقه مان بود ند .با بیل مکانیکی ریشه ها را از اصل برون آوردندکه اگر محیط زیستی پدیدار شود ،نه تاکی مانده باشد و نه تاک نشان ! مدارک باغ زدایی هم اصلی بود و درختانی که سال ها به دور از چشم پناه سازان مخفیانه نفس می کشیدند و هوا را تازه می کردند ، به نسیم مژه برهم زدنی با سبزی تمام سر بریده شدند تا در قاموس میز و مبل و تخت برای آرامش مردمانی به خانه ها باز گردند و دیواری بلند که نگاه مخفیانه عابران را از سبزی کف باغ بر گیرد تا مرغان هوا را تماشا کنند . باغ عطاران هم به سرنوشتی گرفتار آمد که سال ها پیش از آن باغ اردشیر خان و باغ مطهری نیروگاه درمقابل پناه سازان سر تعظیم فرود آورده بودند و اینک تنها یادگار مانده از گذشته های دور در کوچه ی معصوم زاده ، نفس پنهانی می کشد . گو این که ظاهرا نفسش به شماره افتاده . اما باید به انتظار نشست تا شاهد سیاست های بعدی اداره ی بلدیه که ماهیانه میلیون ها تومان را صرف ایجاد فضای سبز در کوهها می نماید باشیم

+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 و ساعت 1:12 |

پرتو عمر چراغی ست که در بزم وجود ---به نسیم مژه بر هم زدنی خاموش است

 

ما با حیدر آقا کمی همسایه بودیم ، اونم با چند کوچه فاصله ی مکانی و چند دقیقه فاصله ی زمانی .اما قبل از همسایگی ،سال 54 در دبیرستان دانش همدیگه رو شناختیم .روزی از روزها ،جوانی ورزیده با موهایی کاملا سیاه و سبیلی پر پشت وارد دبیرستان شد .اون روزا ورزش صبحگاهی مرسوم بود . حیدر آقا با دمیدن سوت ،قبل از رفتن ما دانش آموزان به کلاس ،همه رو نرمش می داد در حالی که همراه با نرمش آهنگی هم با پیانو از بلند گو پخش می شد .پاییز و زمستان 57 هم خاطرات زیادی رو از کارکنان دبیرستان تو ذهن همه به یادگار گذاشت .یکی دو سال بعد ورزش کوهنوردی شکل و شمایلی به خودش گرفت و اکثر ماها ،با شوق زیادی پوتین ،گتر و کیسه خواب و بقیه ی وسایل کوهنوردی خریدیم .با خیلی از دوستان و حیدرآقا شب های زیادی رو در مهتاب و سرمای جانسوز کوهستان های اطراف بجنورد در کنار آتش فروزان به صبح رسوندیم .اخرین باری که 5 نفری به یکی از کوههای اسفراین رفته بودیم ،خاطره ی جالبی رو برامون به یادگار گذاشت .با لند رور حیدر آقا رفتیم و شب تا نزدیکای سپیده دم همراه با شعله های پر فروغ و زیبای آتش بیدار بودیم .موقع برگشتن ،چادر رو می خواستیم جمع کنیم که درد سری شد و چند ساعتی هر کدوم نوبتی و با دقت وتلاش ،سعی که چادر فنری رو ببندیم اما نشد و جبراً نیمه باز پشت لند رور گذاشتیم و با مرور کلی خاطره ی خوش دو روز با هم بودن ،از اسفراین بر گشتیم .یادش گرامی ---- دانش آموز سال 1354---13/12/87

+ نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 و ساعت 16:23 |

 با پشت سر گذاشتن همه ی غم ها و شادی ها سالی نو در راه است و گوش می سپاریم به پیامی از شاعر سال های دیرین که به بهار می خواندمان . سالی پر از شورید گی و شیدایی را برایتان آرزومندم .

 

بهار می شود

 

یکی دو روز دیگر از پگاه ،چو چشم باز می کنی ،

زمانه زیرو رو ،زمینه پر نگار می شود

هر آنچه خفته بود زیر برف ،

هر آنچه مانده بود زیر خاک –

جوان وشسته رَُفته آشکار می شود .

به تاج کوه ،زگرمی نگاه آفتاب ،بلور برف آب می شود

دهان دره ها پر از ،سرود چشمه سار می شود

در این بهار آه !!چه یادها ،چه حرف های نا تمام

بسان شاخ پر شکوفه بار دار می شود

نگار من ، امید نو بهار من

ببین چگونه از گلی خندان

باغ ما بهار می شود .(فریدون مشیری )

 

+ نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 و ساعت 0:2 |

اکثر ماها شاید این جمله رو شنیدیم که بزرگی گفته بیچاره ملتی که قهرمان نداشته باشه یا قهرماناشو نشنا سه .ما که دیگه دنبال قهرمان نیستیم اما وظیفه داریم حداقل اونایی رو که کمی در تاریخ و فرهنگ ما تاثیر گذار بودند بشناسیم .جمال زاده یکی از اون آدمایی که اسمش در تاریخ فرهنگ ایران ثبت شده و اروپایی ها اونو بیشتر از ما میشناسن چه بخوایم چه نخوایم. یادش بخیر

یاد نامه ی محمد علی جمال زاده

 

سابقه داستان نویسی در ایران به بیش از یک سده قبل بر می گردد.آثاری با نثر روان فارسی که شاید بتوان" حاج زین العابدین مراغه ای" (1276-1203) را درعصر قاجارجزء نویسندگانی به شمارآورد که ره آورد سفرش به کشورهای مختلف را در قالب خاطرات نگاشته است.خاطراتی که بیشتر شرح رنج و درد آدمیان را بازگو می نماید.ظاهرا سیاحتنامه ی ابراهیم بیگ تنها اثر مکتوب و ماندگار او می باشد.سال ها پس از آن و با ظهور عصر مشروطیت و رخداد های بزرگ سیاسی فرهنگی ،انسان هایی با افکاری جدید پا به عرصه ی وجود گذاشتند که با سپری شدن عهد ناصری و رواج ارتباطات با جهان خارج ،آثار و نوشته های خود را با رنج فراوان از قبیل چاپ در دیگر کشور ها و آوردن آن به ایران ،به دست خوانندگان می رسانند."در زمینه ی آماده سازی نثر پارسی،آخرین گام بلند را استاد دهخدا با نوشتن سلسله مقاله های چرند و پرند در روزنامه ی صور اسرافیل و وارد کردن عامل لحن در نثر روایی پارسی داشت.کار او را سپس جمال زاده با نوشتن یکی بود یکی نبود،پی گرفت و صادق هدایت در مجموعه قصه هایش به کمال رسانید."¹  که ازپیشگامان این نهضت فرهنگی سیدمحمدعلی جمال زاده می باشد.اودراصفهان زاده شدوکودکی اش در آن جا گذشت .اما به دلیل مبارزات ومشروطه خواهی پدرش که در مساجد اصفهان خطابه ایراد می نمود ودشمنی حاکم اصفهان با او،جبرابه تهران آمدند.پس از اتمام تحصیلات اولیه برای ادامه به بیروت رفت که مسایل پیش آمده ی بعدی اوراواداربه اقامت اجباری در بیروت وبغداد وسپس درکشورهای اروپایی نمود .علاقه مندی جمال زاده به سرنوشت میهنش باعث شدبا مراجعت از اروپا وپیوستن به عشایرغرب ایران در جهت متحد نمودن آن ها برای مبارزه با قوای متجاوز خارجی ،ماه های زیادی را بین اقوام مختلف زندگی کند.هرچند که حاصل آن همه تلاش وازخود گذشتگی ثمری در پی نداشت .او بیش از80سال از عمرش را در خارج از ایران گذراند .سال هایی که جز یک دوره سکوت دردوران سلطنت رضاشاه تماما به هوای عشق به فضاهای فرهنگی ایران نفس کشید وبرای میهنش نوشت .قصه های عامیانه ی سرشار از طنز و کنایه که هر یک از شخصیت های داستانی ،روایتگر شرح حال سیاستمداران و سیاست پیشگان ایرانی آن دوران بود .هر چند که بر خلاف میل منتقدان ادبی اش هیچ گاه لحن نوشتاری خود را تغییر نداد .از اولین داستانش که یکی بود یکی نبود تا آخرین مقاله و رساله وکتاب همچنان در حال هوای مشروطه خواهی آن دوران و مبارزه با استبداد و مستبدین قلم زد .تا آن جا که در باب تسلط بی چون و چرای او به دنیای کنایات و ضرب المثل ها ،یکی از منتقدینش چنین نگاشته که "انگار این اصطلاحات را توی کتابچه نوشته و با خودش برده به ژنو و هر وقت می خواهد معلوماتی صادر کند آن ها را پشت سر هم ردیف می کند .بی جا ،بی علت ."² که این تحلیل شاید اندکی از انصاف به دور باشد .زیرا شیوه ی نگاشتن و نثر روانی که در قالب کنایه و طنز،جمال زاده را به نوشتن واداشت ،باعث شد تا همه ی آن چه که به شکل فرهنگ شفاهی سینه به سینه توسط نیاکان ما نقل شده بود ،با خلق شخصیت هایی متفاوت فرهنگی از طبقات مختلف اجتماع ،آن ها را به نقش آفرینی فرا خواند و طی سالیان همه ی کنایات و ضرب المثل ها و اصطلاحاتی را که از کودکی شنیده و خوانده بود ،به روی کاغذ بیاورد . تلاشی بی وقفه که پس از جمال زاده توسط استاد فقید دهخدا و امیر قلی امینی و بسیاری از پزوهشگران فرهنگی تداوم یافت .

یکی از دست نوشته های جمال زاده که کتاب چندان مشهوری هم نیست ،راه آب نامه است³ که از چند منظر قابل بررس وتحلیل می باشد .او در این داستان تقریبا کوتاه ،با نگاهی روانشناسانه ،افراد پیرامو نی خود را به زیر ذره بین اجتماع برده و موشکافانه هر یک را به لحاظ شخصیتی و اخلاقی به خواننده معرفی کرده است .آن چنان که پس از او صادق هدایت ( 1330-1281 ) با همان نگاه تیز بین خود حالات وروحیات "حاجی آقا "را تشریح کرده است .راه آب نامه صرفنظر از نگاه روانشناسانه بُعدی فولکلوریک را با خود همراه دارد .لحظه لحظه ی این داستان ،سرشار از ضرب المثل – کنایه – اصطلاحات بسیار قدیمی ست که متا سفانه اکنون از سر زبان ها افتاده که گاه در امثال و حکم استاد دهخدا هم نمی توان آن ها را یافت .جمال زاده در این اثر 132صفحه ای خود حدود 303کنایه و اصطلاح و ضرب المثل را به کار گرفته و تقریبا 112عبارت کوتاه همراه با کنایه و جمله ی طنز گونه را وارد داستان نموده است .داستان، شرح حال جوانی است که با نیمه تمام گذاردن تحصیلاتش در خارج ، برای ازدواج خواهرش به تهران می آید و پس از چندی به دلیل تعمیر راه آب محله شان که مسئولیتش به عهده ی اوست ،پول پس انداز خود را برای برگشتن به اروپا صرف تعمیر می کند و به دلیل عدم پرداخت حق السهم از سوی همسایگان به ناچار در تهران می ماند. راوی دستان با توانایی و شیرینی تمام مجموعه ی خصوصیات اخلاقی و فردی یکایک ساکنین محله خود را برای خواننده تشریح می کند. شاید پر بیراه نباشد که بگوییم نویسندگان سال های بعد در آثارشان از جمله "علی محمد افغانی" (-1304 )در اثر ماندگار خود"شوهر آهو خانم" که دکتر محمد معین در فرهنگ لغت خود بسیار از آن نام برده،تاثیر گرفته از داستان های جمال زاده،علی الخصوص راه آب نامه است.جمال زاده توانسته است با مهارت و زیبایی تمام به طور میانگین در هر 2 صفحه 5 ضرب المثل و کنایه را وارد داستان نماید و در یکی از صفحات در اوج لطافت کلام 17 ضرب المثل و کنایه جا خوش کرده اند.در حالی که هر یک از آن ها به درستی در جای خود نشسته اند و تمامی آن ها واگویه ای از حالات و رفتار کسانی است که از زبان روایتگر داستان نقل می شود.

==============================================================================================

1-سر چشمه های مضامین شعر امروز ایران / ولی الله درودیان / نشر نی / چاپ اول 1385/

2-یادنامه ی محمد علی جمال زاده / به اهتمام علی دهباشی /  نشر ثالث / مقاله حسن عابدینی/ چاپ اول 1377/

3-راه آب نامه / محمد علی جمال زاده / نشر معرفت / چاپ دوم 1339/

 

+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت 23:50 |

غلط نپژوهیم

علاقه مندی به گرد آوری و ضبط خا طرات فرهنگی رفتار و گفتار های عامیانه ، از سده ی پیش در کشورمان توسط کسانی شکل گرفت که با عنوان مستشرق پا به ایران نهاده بودند .

ا فرادی همچون پطروشفسکی – پروفسور ها نری کربن و ژوکوفسکی از روسیه در سال های 1883 تا 1886 میلادی حدود 120 سال قبل،که با گذرا ندن سالیانی از عمر خود در ایران ، موفق به نگارش و تدوین گوشه ای از ادبیات فولکلور یا همان رفتار های عامیانه ساکنین این مرز و بوم شده اند که تلاشی بود خستگی ناپذیر از سوی همان مستشرقین که بعد ها به نام خاور شناس به شهرت رسیده اند .

شاید یکی از دلایل علاقه نشان دادن به این فرهنگ اجتماعی از سوی آنان ، تضاد رفتاری بین شرق و غرب بود که برایشان کاملا تازه می نمود .

شنیدن صدای دلنشین لالایی مادری که فرزند دلبندش را در غروبی زیبا به سوی خواب می برد و دیدن صحنه ی خداحافظی با مسافری که خانواده اش به هنگام بدرقه ، ظرفی آب را در پشت سر او به زمین می ریختند و هزاران کلام و رفتار انسانی بین مردمان ایران زمین از جمله انگیزه های کسانی بود که دل به فرهنگ بخشی از فلات ایران سپرده بودند.در بین نویسندگان معاصر، زنده یاد صادق هدایت اولین پژوهشگری بود که باور های عامیانه اهالی پایتخت را در کتابی به نام نیرنگستان به چاپ رساند.که سال هاپس از او این  کتاب راهنما و مأخذ بسیاری از پژوهندگان ایرانی و خارجی ادبیات فولکلوریک کشورمان می باشد.

اما در شهرمان بجنورد که اقوام متنوع و متعددی زندگی می کنند،کمتر به این مهم پرداخته شده است.زیرا با علم به اینکه مقوله پژوهش فارغ از هر گونه دستور العمل و بخشنامه اداری می باشد، اما نیازمند به حمایت جدی مسئولین فرهنگی است. آن گونه که طی این سال ها در مطبوعات محلی شاهد بوده ایم،هر کسی از ظن خود یار فرهنگ عامه شده و بدون رعایت آیین نگارش و قواعد نوشتاری،سعی در تدوین مجموعه ای کوچک و یا معرفی آن درنشریات نموده که امیدواریم پژوهشگران این عرصه، با درایت و پرهیز از هر گونه رفتار فردی که هیچگاه زیبنده چنین پژوهش هایی نمی باشد،با مشاوره و تبادل فرهنگی با دیگر دوستان،اقدام به تدوین و عرضه ان بنمایند.

23/7/87 

+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت 23:45 |

- 18 اسفند برابر 8 مارس

نزدیک به 100 سال قبل ( 1913 ) در حادثه ی آتش سوزی در یک کارخانه ی نساجی در آمریکا ،حدود  140 زن کارگر در آتش سوختند که علت این اتفاق ،بر خوردار نبودن فضای کارخانه از لوازم ایمنی و آتش نشانی بود و همین عامل باعث بروز خشونت هایی پس از حادثه شد که در اکثر کشورهای اروپایی به یاد جان باختگان تظاهراتی شکل گرقت  . سال ها بعد به مناسبت بزرگداشت زنان کاگر ، با تصویب سازمان ملل  8 مارس روز جهانی زن اعلام شد .

آنچنان که در بسیاری از کشورها از جمله روسیه ارمنستان چین کوبا و ایتالیا این روز را تعطیل رسمی و در رومانی به نام روز مادر اعلام شد . ماندگار ترین اثر فرهنگی به یاد جان باختگان این حادثه ، ترانه ای با نام گل سرخ می باشد . روز جهانی زن بر همه ی زنان میهنمان مبارک .

+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت 17:24 |

برگرفته از سایت شیندخت

نوروز عَيدِ مِز / آقای احمد فیروزیان

 

شعر ترکی "عید نوروزمان" از آقای فیروزیان را آقای حصاری‌مقدم زحمت کشیدند و برایم فرستادند، قسمتی از ایمیل ایشان را که توضیحاتی در مورد شعر نوشتند را اینجا می‌گذارم.

خا نم انصاري
مطلب زير اولين سروده يكي از هم‌شهريان بجنوردي به نام آقاي "احمد فيروزيان" متولد 1319 كه با تاثير از شعر آقاي سراج شكل گرفته است. ناگفته نماند دوستاني چند پس از شنيدن صد اي " ياد السن " به تكاپو افتاده و سعي دارند ابياتي را به زبان مادري‌مان بر روي كاغذ بياورند كه همه اينها مرهون تلاش و همت شما در اين وادي ست .

نوروز عَيدِ مِز / عيد نوروزمان


عيدَ ياخِن اُلَرـ دِ
حاجي نوروز چِخَرـ دِ
قرمز پالتو گي يَر ـ دِ

عيد نوروز نزديك مي شد
حاجي نوروز درمي آمد (مي آمد)
پالتو قرمز مي پوشيد

ايزِنِه قَره ائد ر ـ دِ
طبلِ نِه قِز دِرْر ـ دِ
قرمز كُلتَه قُيَر ـ د

صورتش را سياه مي كرد
طبلش را گرم مي كرد
كلاه قرمز (بر سرش)مي گذاشت

ملتِ شاد ائدَر ـ دِ
غصه نِه پاك ائدَر ـ دِ
عيدِ خبر بئِرَر ـ دِ

مردم را شاد مي كرد
غصه (ها) را پاك مي كرد
(آمدن)عيد را خبر مي داد

اِكِّه قَران آلَر ـ دِ
ايل آخِرِه گَلَر ـ دِ
انَم خَلته تيكَر ـ دِ

دو ريال پول مي گرفت
آخر سال (كه)مي آمد
مادرم كيسه پارچه اي (كوچك)مي دوخت

خَلِي خَلتَه چِخَر ـ دِ *
خَلِي خَلته نِه دييَر ـ دِ
كيچَه لَرـ دَ ـ گَزَرـ دِ

خلي خلته در مي آمد
خلي خلته را مي گفت
در كو چه ها مي گشت

چارشنبه گين اُلَر ـ دِ
آتَم كُندَه يِقَر ـ دِ
كُندَه نِه اُت بِئرَر ـ دِ

روز چهار شنبه(سوري كه)مي شد
پدرم هيزم جمع مي كرد
هيزم (ها) را آتش مي زد

اُت ايستِن دَن كِئچَر ـ دِ
سارِه لِقِه تئكَر ـ دِ
قِرمز لِقِه آلَر ـ دِ

از روي آتش رد مي شد
زردي را مي ريخت
قرمزي را مي گرفت

عَيدِ خَبَر بِئرَن ـ دَ
بِهِي توپِه آتَن ـ دَ

(هنگام)خبر دادن عيد
پرتاب كردن توپ بزرگ (هنگام تحويل سال نو)

آتَم مَنِه گئرَن ـ دَ
تازَّه ر ختِ گي يَن ـ دَ
اِئپِش َمن دن آلرد

پدرم كه مرا مي ديد
(هنگامي)لباس تازه پوشيده بودم
از من بوسه مي گرفت (مرامي بوسيد)

اكِّه قَران بِئرَر ـ دِ
اُ ـ زَمان لَه ياد اُلسِن
بُجنورد لِه دِلشاد اُلسِن

دو ريال مي داد
آن زمان ها ياد شود
اهل بجنورد شاد شود

* بخشي از مراسم ملاقه زني شب چهارشنبه سوري كه توسط دختران و پسران نو جوان در بجنورد اجرا مي شده است. آن ها با سر كردن چادر به در خانه ها رفته و با نوايي آهنگين اين شعر كودكانه را مي خواندند :

"خَلِي خَلِي خَلتَمِه به
ديشي دَكِه كُلْتَمِه به
سوا گَل يَم يِمِرتَمه به"

خاله خاله كيسه ي پارچه ايم را بده
كلاهم را كه در سوراخ است بده
فردا مي آيم تخم مرغم را بده

تصحیح و برگردان:آقای احسان حصاری‌مقدم

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 و ساعت 0:46 |