X
تبلیغات
bojnourdan

 ازدهه ی 30به بعد استفاده از لُنگ‌هايي مرسوم شد كه ظاهراً بافت يزد بود كه به شكل کلی

 خريداري مي شد وپس از بريدن در ابعادي مشخص، براي جلوگيري از تداخل با لنگ مشتريان، مُهر بزرگی را

 به روی آن ها می زدند و كلمه ی حمام سراب كه به خط نستعليق با نقشي بيضي شكل به اندازه

 ی كف دست تهيه شده بود، با رنگ سرمه ای روی لنگ ها نقش می بست و اثر اين مهر تا ساليان دراز

 بدون رنگ باختگي بر روي لنگ‌ها مي‌ماند .


 اواخر دهه ی 40 و پس از سال 50 به بعد با گذشت سال‌ها، استفاده از لنگ و حوله ی مشترك به

 دستور اداره ی بهداشت به منظور پيش‌گيري از سرايت بيماري هاي پوستي ممنوع گرديد و فقط

 نوعي لنگ از جنس پلاستيك رنگي جايگزين شد كه استفاده ی ازآن براي برخي مايه ی خنده و تفريح

 بود. بعد‌ها با ممنوعيت لنگ پلاستيكي ، مشتريان موظف به آوردن لوازم شخصي براي خود شدند.

 ازجمله وسایل براي استفاده ی عموم ، نوعي دم‌پايي به منظور پرهيز از زمين خوردن مشتريان در داخل

 گرم‌خانه بود كه كف يا تخت آن از جنس چوب دست‌ساز با رويه‌اي ازلاستيك نازك مشكي بود. هم چنین

 زير‌سري وسيله‌اي بود كه هنگام دراز كشيدن و خوابيدن مورد استفاده قرار مي‌گرفت. قطعه چوبي به

 شكل مكعب مستطيل به ابعاد 30×10 كه روي آن‌را به‌حالت منحني تراشيده و تكه‌اي لاستیک از دو طرف

 به آن كوبانده شده بود که بشود به راحتی سر را برای مدتی طولانی روی آن گذاشت و ظرفي به

 نام " دُلچه " به شكل استوانه به‌ارتفاع تقريبي 20 سانتی متر از جنس ورق سفيد كه براي

 برداشتن آب از حوضچه‌هاي داخل گرم‌ خانه مورد استفاده قرار مي گرفت. جدا از صابون وکیسه کشی

 توسط كارگران داخل گرم ‌خانه ، مُشت مال بخشي ديگر از خدماتي بود كه به درخواست مشتري انجام

 می شد. نشستن بر روي زمين به‌حالت چهارزانو و ماساژ شانه و گردن و بازوها توسط دلاك، شروع

 ورزش سنگيني بود كه با كشيدن بازوها به سمت پشت و چپ و راست و زدن ضرباتي با كف دست به

 پشت سينه و زير گردن تقريبا خاتمه مي يافت .گرفتگي عضلات شكم ( همان تُخچَم در گويش محلي )از

 جمله كارهایی بود كه توسط دلاك انجام مي گرفت. نوعي طبابت محلي در گرم‌ خانه‌ي حمام كه بيمار

 پس از تحمل درد از ناحيه‌ي شكم و سينه از طريق ماساژ عضلات شكم به وسيله‌ي دلاك، سلامت

 نسبي خود را باز مي‌يافت که البته اين نوع ماساژ فقط در تخصص يك يا دو نفر از مجموع كارگران

 حمام بود. ( ادامه دارد...)

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در شنبه سی ام فروردین 1393 و ساعت 21:56 |

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392 و ساعت 0:51 |
در تاریک روشن 12 بهمن 1391 که اهالی کوچه های سعدی و تاتاری غرق در خواب سحرگاهی بودند، با
صدای مهیب آمد و شد ماشین آلات سنگین شهرداری که به قصد تخریب یک بنای قدیمی آمده بودند،
خواب بر چشمانشان خشکید و هم زمان با طلوع خورشیدو همراه با آن، از پشت بام هاشان، به
تماشای نابودی گنبدی خشتی نشستند که بیش از 140 سال خاطره را در سینه ی خود به یادگار نگاه
داشته بود. موذن پیر مسجد حاج شیخ احمد در همسایگی حمام، اذان ظهر را نگفته بودد که، نه از تاک
نشان بود نه از تاکْ نشان
. صبح سیزدهم بهمن، هریک ازاعضای محترم شورای شهر، تلاش در تبرئه ی
خود داشتند و اظهار بی خبری را پیشه کردند که تنها 5 ماه بعد، در کارزار تبلیغاتی شان و برای کسب
آرای دوره ی چهارم، تخریب گرمابه ی سراب را هم درکارنامه ی چهارساله شان آوردند! گزارش حمام
سراب، گذری ست به سال های دور کودکی که هرگز تجربه نخواهد شد. ( حدود 5 سال قبل، گزارشی در
مورد گرمابه سراب نوشتم که خانم انصاری لطف کردند و در سایت شیندخت گذاشتند. دراین جا با هم
می خوانیم.)



(( گرمابه ی سراب )) قسمت اول
حمام يا گرمابه ی سراب در قطعه زميني به مساحت تقريبي 1500 متر درضلع شمالي ميدان كارگر بين
كوچه سعدي و تاتاري جنب مسجد قديمي حاج شيخ رجب‌علي بعدها حاج شيخ احمد، يا امام خميني
واقع شده است كه رفت وآمد آقايان از خيابان شهيد بهشتي و ورود خانم ها از بن‌بستي در كوچه سعدي
انجام مي شود .



اين ملک موقوفه است كه واقف آن فردي به نام حاج رضا قوچاني که در گذشته‌هاي دور در بجنورد زندگي
مي‌كرده اما اصالتا قوچاني بوده و در محله‌اي در غرب حمام مي‌زيسته و به سال 1309 هجري قمري برابر
با 1250 خورشيدي طي وقف‌نامه‌اي تولیت آن را به فردی به نام کربلایی سید جعفر هاشمی نژاد واگذار
نموده است.



عنوان انتخابي براي آن بدين‌دليل بوده كه آب ورودي به شهر از طريق نهر ،ابتدا وارد حمام سراب مي
شده سپس به‌ سمت بايين شهر جاري مي‌شد .كه عموما سرآب ناميده مي‌شده و به مرور سراب نام
گرفته است. شكل ساختماني داخل آن در طول چند دهه اخير تحول بسياري يافته ازجمله تخريب و
بازسازي مجدد سقف گنبدي شكل صحن حمام كه دهه ی1320 توسط مرحوم كربلايي يوسف فيروزيان
انجام شده است.



شكل هندسي داخل حمام پس از تخريب خزينه با تعدادي دوش در ورودي سمت چپ و در روبرو با اندكي
فاصله دو رديف ديگر قرار گرفته كه در انتهاي راه‌رو نمازخانه كوچكي بر روي سكوي سيماني وجود دارد
.قسمت پايين ان حوضچه‌اي است پر از آب با عمقي كم كه براي تطهير كف پا ازآن استفاده مي شود.در
همان سال‌ها دو باب نمره خصوصي براي استحمام در محوطه حياط و در همسايگي مسجد ساخته شد
كه بيشتر مورد استفاده اعيان و اشخاص پول‌دار قرار مي‌گرفت كه بعدها به‌ دلايل نامعلومي از جمله
فاصله نمرات با محل كار كارگران، تخريب شد.
اطراف صحن داخل، داراي سكويي در اطراف براي نشستن و
جالباسي جهت آويزان نمودن لباس‌ها بود كه برچيده شد و جاي خود را به كمدهاي فلزي قفل دار واگذار
کرد. در آن سال‌ها، مشتريان پس از ورود، كفش خود را در قسمت كفش‌داري گذاشته و با گرفتن قطعه
مقوايي شم
اره دار در قبال كفش امانت، جايي را براي خود انتخاب مي‌ کردند. سپس لوازم با ارزش خود
را از قبيل ساعت مچي و بغلي، انگشتر و پول نقد را به فردي كه مسئول دريافت امانات و وجه استحمام
بود و اصطلاحاً « پاچالدار» ناميده مي‌شد، تحويل مي‌دادند و در مقابل قطعه فلزي برنجي مربعي شكل
كوچك كه كه به كش قيطان گره خوره بود، به مشتري داده مي شد تا به هنگام خروج از حمام با تطبيق
آن، امانت خود را دريافت نمايد.

وجود دو باب مغازه ی تعميرات كفش در ورودي گرمابه باعث مي شد تا مشتريان حمام با دادن دو ياسه
ريال، با كفشي تميز و براق گرمابه را ترك نمايند.


از جمله سرويس‌هاي ارائه شده به مشتريان در حمام، استفاده عموم مردم شهر و روستائيان و رهگذران
و مسافرين از لنگ و حوله يا قديفه بود كه هر يك به‌ دفعات مورد استفاده قرار مي گرفت كه براي خشك
نمودن آن ها در تابستان ها از فضاي محوطه حياط حمام و در زمستان‌ها از بخاري‌نفتي (چراغ
فورسانكاي) يا همان فارسونكه farsunka استفاده مي‌شد. اما در سال‌هاي دور و در فصل زمستان،
يعني قبل از ورود چراغ فورسانكاي و بخاري براي اين كار، از سقف شيب‌دار بالاي تنور نانوايي سنگك كه
كمي پايين‌تراز حمام، ابتداي كوچه ی تاتاري قرار داشت، استفاده مي‌كردند ....( ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392 و ساعت 19:21 |

بش قارداش چندین صد ساله که اینک چند صباحی ست به نام بوستان بش قارداش شناسانده می

شود، از سوی سازمان میراث فرهنگی، به عنوان منطقه ی نمونه ی گردشگری انتخاب شده که در ظاهر

باید به سود بسیاری از شهروندان بجنوردی باشد. برای مثال، از دیدکسانی که از دور دستی بر آتش

داشته و آوازه ی این محل را شنیده، تصوراتی گوناگون ازین جا دارند که حتما و باید محوطه ای بسیار زیبا

و تمیز و دارای امکانات تفریحی و از جمله سرویس های بهداشتی فراوان باشد که مانند دیگر پارک های

کشور از سپیده دم به صف انتظار نپیوندند!


اما با ورود مسافران و یا همان گردشگران سازمان میراث فرهنگی، با بوستانی روبرو می شوند که جز

یکی دو نفر نیروی خدماتی مربوط به سازمان پارک ها، هیچ کس پاسخگوی سوالات  بی شمار آن ها

نیست. این که تابلوی کوچکی که در کنار مقبره پنهان شده، بیانگر چه تاریخی است و در چه دوره ای

بنای امروزین برپاشده و . . .


نکته ی جالب توجه این که پس از آماده سازی مقبره و رواق های آن درسال جاری، فردی که درآن جا به

عنوان راهنما مشغول فعالیت بود، در حین معرفی سردار مفخم و خانواده اش، بیانی چنان اغراق آمیز را

به کار می برد که به راحتی می شد از چهره ی متبسم برخی بازدیدکنندگان صحت و قبولی آن همه ادعا

را دریافت کرد. درحالی که جز داخل مقبره، هیچ نشانی برای معرفی سردار مفخم وجود ندارد. ضمن این

که در سال های اخیر، بنای بش قارداش و استخر و مرد ماهیگیر آن، به عنوان نماد استان خراسان

شمالی به همه ی جهانیان معرفی می شود که قابل انکار هم نیست.


اما از اولین روزهای شهریور ماه، درهمین منطقه ی نمونه ی گردشگری، اقدام به برپایی سوله ی

نمایشگاهی کردند که از 12 تا 16 شهریور برپا بود و به همین سبب، عملا پارکینگ پایین بش قارداش به

مدت بیشتر ازسه هفته به این امر تجاری اختصاص داده شده و مسافرانی که مبلغ سه هزارتومان ورودی

می پرداختند، برای پارک اتومبیل خود با مشکل مواجه شدند. و این مسئله در حالی به معضلی تبدیل

شده است که چند سالی ست این استان دارای محل دائمی نمایشگاه های بین المللی است. که بعید

است برای دستیابی آسان شهروندان بجنوردی چنین تدبیری اندیشیده باشند و به نظر می رسد با

نگاهی سود جویانه به جیب مسافران و دیگران است وگرنه وقتی محل دائمی ویا همان به قول ششمین

استاندار محترم سابق استان 9 ساله مان آقای احمدی بیغش، نمایشگاه بین روستایی! وجود دارد، چه

لزومی به اشغال محوطه ی بزرگ بش قارداش است که باعث آزار و اذیت همه بشویم. زیرا در ورودی بش

قارداش، هیچ تدبیری برای تعداد اتومبیل ها و محل و حتی شیوه ی پارک شدن اندیشیده نشده بود و

فقط بهای وارد شدن به پارک را اخذ می کردند و بس. امید این که برپایی این نمایشگاه تحمیل شده به

بوستان بش قارداش، توجیهی برای مقایسه با برگزاری چند سال پیش اجلاس فرهنگی سازمان اکو در

بجنورد نباشد. چرا که بدون واکاوی در ماهیت دو نمایشگاه، تفاوت از زمین تا آسمان است . کلام آخر و

سه نکته: هوای داخل نمایشگاه، به دلیل نبود هواکش و سیستم خنک کننده، به شدت گرم بود و عموم

بازدید کنندگان، از گرمای بیش از حد انتظار آن جا در رنج بودند.


مواد غذایی که در سیاه چادرها عرضه می شد، همگی به شکلی غیر بهداشتی درحال پخته شدن و

فروش به بازدیدکنندگان بود که ظاهرا از سوی اداره ی نظارت بر فروش مواد عذایی، هیچ کاری انجام

نگرفته بود که جای گلایه هم دارد.


و شاید ناخوشایند ترین جلوه درنمایشگاه، حضور کسانی با یونیفورمی مشخص بود که باتومی مشکی

در دست داشتند که هرگز لزومی به این همه رفت و آمد ازسوی آنان در بین بازدیدکنندگان نبود. چرا که

بوستان بش قارداش، تنها درفصل تابستان از سوی نیروی انتظامی، پوشش داده می شود.


+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در شنبه یازدهم آبان 1392 و ساعت 15:29 |
حسین تیمورخانی، هنرمند نقاش و استاد مجسمه ساز ، درصبح سه شنبه 24 مهر92 به دلیل بیماری و 

در60 سالگی به سرای باقی شتافت. ازجمله آثار ارزنده ی وی، می توان به پیکره ی مرد ماهی گیر در

 بش قارداش و تندیس حافظ دربجنورد اشاره کرد. او طی سه دهه توانست درخلوت خود، دست به خلق

 تابلوهای ارزنده ای بزند که بسیاری ازاینان در طاقچه ی خانه ی دوستان این هنرمند ارجمند خود نمایی

 می کند. پیکره ای از نیما، شاملو، هدایت، گورکی و تولستوی و انبوهی از ساخته های ریزو درشت که

 هریک به نوبه ی خود، ارزش بی بدیلی دارند. اما جای سخن این جاست که طی سه روز مراسم

 سوگواری برای آن زنده یاد، هیچ یک از ادارات فرهنگی و متولیان هنر، حتی یک کلمه درباره ی ایشان

 نگفتند. جز یکی دو مورد گزارش که مطبوعات محلی خبر فوت و تشییع پیکر ایشان را دادند. این رفتار

 قطعاً و یقیناً یاد آور همان مثل عامیانه است که گفته اند: پهلوان زنده خوش است. چرا که دیگر پس از

 درگذشت او، هیچ بزرگداشتی جای خالی او را پرنخواهد کرد. چرا که او این همه سال را، غریبانه زیست.

 همان گونه که سه روز مراسم یادبود او در منزل مادری اش درسکوت محافل هنری برگزار شد، حضور

 علاقمندان و دوست دارانش جای همه ی این بی مهری ها و کم لطفی ها و بی توجهی های مسئولین

 فرهنگی هنری شهر را جبران کرد . هرچند که" هرگز برای دو نان، پیش دونان سرخم نکرد" .یادش گرامی

 و روحش شاد.      

 

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در سه شنبه سی ام مهر 1392 و ساعت 10:48 |
فصل ها درگذرند و روزها از پی هم دوان می آیند و می روند که هرگذری از اینان، درکشور ما، آبستن رویدادی

 تاریخی و به یادماندنی ست که گاه چنان تاریخ ساز می شوند که تا مدت زمانی طولانی معیار و ملاک تحولی

 تازه را یاد آور هستند. از جمله ی این وقایع اتفاقیه که دربجنورد به بار نشست، حضور شهروندان درانتخابات

 ریاست جمهوری و شورای شهر بود که شاید داستان شورای شهرمان، با کمی تفاوت ازدیگر نقاط کشورمان، از

 ویژگی های خاصی برخوردار بود. جمعیت کثیری که با دادن انواع وعده های غیر قابل اجرا سعی در به دست

 آوردن آراءشرکت کنندگان داشتند و شاخص ترین ویژگی این دوره از انتخابات شوراها، کسب رای قبولی از سوی

 دو تن از شرکت کنندگانی بود که توانستند در آخرین لحظات روزهای تبلیغات قانونی و در عصر چهارشنبه صلاحیت

 خود را احراز کنند و وارد میدان رقابت شوند که جالب ترین نتیجه ی این رد صلاحیت این بود که یکی از اینان

 توانست بالاترین رای مردم را از آن خود کند که شاید این اتفاق بی شباهت به حضور یک هموطن زردشتی در

 شهریزد نباشد که ظاهرا جمعیت آنان بیش از پنج هزار نفر نیست و توانست رتبه ی پنجم، همراه با آرای بیش از

 20000 یزدی را به خود اختصاص دهد! که امیدواریم منتخبین این دوره، چونان همکاران دوره های پیشن خود، به

 گرداب بوروکراسی و یا همان نظام کاغذ بازی نیفتند که هریک از اینان، وعده ی بی شماری را برای ایجاد آرامش

 و رفاه، به شهروندان بجنوردی داده اند که درمجموع، بررسی تنها تعدادی ازاین وعده های داده شده ی روزهای

 رقابت که ظاهرا برخی، حتی برای یک بار هم کتابچه ی قوانین شورا ها  و وظایف اعضاء را نخوانده بودند، نیاز به

 زمانی دیگر دارد.

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1392 و ساعت 0:33 |

با ورود ماه رمضان که همیشه با بازخوانی خاطرات بی شماری ازگذشته همراه است، بازهم ذهن آدمی به سال

 های دور سفر کرده و با یاد آوری آئین هایی، به مرور گذشته می پردازد که از جمله ی این رسم های به

 فراموشی سپرده شده، آئین شب خوانی است که تا اواخر دهه ی چهل، همه ساله توسط عده ای از

 همشهریان به اجرا در می آمد. شهری درآرامش مثال زدنی که شب هایش در فصل های بهار و تابستان، دل

 انگیز ترین دوران خود را می گذراند. آن هنگام که کاروان های شتر، درهمراهی با گام های سنگین و خسته از

 طی مسافت هایی طولانی، وارد شهر می شدند و صدای پای آن ها، به گوش کسانی می رسید که شب

 هنگام در حوالی میدان کارگر(دروازه قبله) و کوچه های پیرامونی آن درحال استراحت بودند. شب خوان ها که

 عموما به دلیل داشتن صدای خوش، وظیفه ی خواندن دعا و اشعارو ابیات کهن را به عهده می گرفتند، سعی

 می کردند با رفتن به پشت بام های کاهگلی و در زیر نور کم رنگ فانوس و با استفاده از حافظه ی سال های

 جوانی، شرحی از دلدادگی بنده گان به معبود را، به آواز بخوانند تا خفتگان درخواب برخیزند و با آوای جانسوز آن

 ها، مادران خسته ی همیشه ی زندگی های سخت و طاقت سوز آن روزها، آتشی به جان اجاق انداخته و

 چراغی را برفروزندو مقدمات خوردن سحری را انجام دهند. متاسفانه از سابقه ی این سنت کهن دینی، اطلاع

 چندانی در دست نیست. اما شواهد امروزی در شهرمان، نشان ازین دارد که از ابتدای سال1300 خورشیدی،

 افرادی از سرعلاقه و بدون در نظر گرفتن سرما و گرما، این وظیفه را به بهترین شکل ممکن انجام می دادند که در

 حال حاضر، ازمجموع حدود 15 نفر، تنها دو تن ازاینان در قید حیات هستند و بقیه سر بردامان مادر زمین گذاشته

 اند. ازجمله محله هایی که درآن ها شب خوانی انجام می گرفت، می توان به کوچه های معماریانی، سعدی،

 تاتاری، اخوان، کوچه ی تفضلی(محل فعلی منسوب به کوچه ی دکتر حکمتی)، کوچه ی عدالت، پای توپ و چند

 محله ی دیگر اشاره کرد. یادشان گرامی.

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در چهارشنبه نوزدهم تیر 1392 و ساعت 13:21 |

با میهمانان نوروزی مان که تعدادی ازآنان سال ها بود دردیار غربت زندگی سرد را تجربه می کردند، به

 مشهد و دیدار حکیم توس رفتیم که هیچ یک تصویری از آن جا در ذهن نداشتند. ماشین ها را در

 پارکینگی جای دادیم که فقط مسئولتشان گرفتن ورودی بود وبس. پا را از ماشین به زمین نگذاشته

 بودیم که با تعدادی متکدی پیرو جوان روبرو شدیم که هریک داستانی را برای گرفتن وجه نقد واگویه می

 کردند و هنوز رها نشده بودیم، دخترکانی فالگیر، با خواندن دعاو وردهایی، سعی در جلب نظر همه

 داشتند و گام به گام با ما می آمدند تا فالی را برای دخترو پسری بگشایند و بر کف دستشان چیزی

 ببینند.

 پارکینگ راطی نکرده بودیم که مشام همگی به بوی نامطبوع مدفوع اسبانی کرایه ای آشنا شد که

 درکنارآرامگاه آن حکیم فرزانه، می تاختند. کمی پیشتر، زنانی نشسته بر زمین و درحال آمد و شد،

 مشغول تبلیغ اجناسی همچون فرفره و بادکنک و سیخ کباب، به زبان بومی بودند. ازمیان هیاهوی تبلیغ

 فروش کالا که گذر کردیم، زنانی درکسوت بی سرپرست و صاحب یتیم را دیدیم که نوشته ای در

 مقابلشان گذاشته تا رهگذران به کمک آن ها بشتابند. دراندیشه ی دورشدن از این همه معضل

 فرهنگی در پای توس بودیم که مردی با چهره ای موجّه و دسته ای قبض در دست، به سویمان آمد.

 بدین تصور که متصدی پارکینگ است. اما با لحنی خاص برای کودکان بی سرپرست پول می خواست و

 قبض هایش هم کمتر از دو هزارتومان نبود!     

  ازدور، صدای دلنشین آهنگی خراسانی می آمد و مردی را در هیبت خواننده ای با لباس محلی زیارت

 کردیم که با زخمه زدن بر سازش، دل هر رهگذری را به درد می آورد. صدایی پراز اندوه که غمگنانه می

 خواند و نوای جانسوزش را به گوش همه می رساند. او در سایه ی درختی کهن سال خیمه زده بود

 وچشم بردستانی دوخته بود که هرازگاه، قطعه ای اسکناس هدیه اش می کردند درحالی که می شد

 همین موسیقی محلی را متولیان فرهنگی مجموعه ی توس، به شکل خوشایند تری به بازدید کنندگان

 هدیه کنند.

سال ها پیش تر در توس، برای به جان نشستن دوست داران حماسه سرای ایران  وبهره بردن از دریای 

خروشان معرفت آن حکیم فرزانه ی میهن پرست، نقّالی درکسوت درویشان، با خرمنی از موی سپید،

 صدایش را با اندیشه های انسان دوستانه ی فردوسی هم ساز می کرد و با کوبیدن دست هایش، همه

 ی علاقمندان به تاریخ سرزمین ایران و توران را بر پای بنای سنگی آن می نشاند و ذهن را به سوی

 ادبیات زیباو دلنشین پارسی آن روزگاران پرواز می داد درحالی که امسال هیچ خبری نبود و بازار فروش

 کالاهای به ظاهر فرهنگی، داغ تر از پیش بود و تندیس هاو عکس هایی از آرامگاه فردوسی ازپرفروش

 ترین هدیه های نوروزی آن محوطه بود که خوشبختانه درساختمان موزه، خرید شاهنامه بسیار رونق

 داشت. درسمت چپ موزه، شاعرنام آشنای "هوابس ناجوانمردانه سر است" غریبانه آرمیده که بوی

 غربتش را حتی از  سنگ نبشته ی قبرش هم می توان فهمید و در ضلع شمالی آرامگاه، در سیاه

 چادری باز هم آش می فروختند! و در انتهای انواع فروشندگی ها، غرفه ی کتاب بود که نمی شد به

 آسانی از مقابل آن گذشت و دیدن چهره ی آرام اخوان ثالت و تصویر مغموم شاملو، هر بیننده ای را به

 خود جلب می کرد. اما لحظه ای نمی گذشت که بوی نامطبوع تهویه ی سرویس های بهداشتی، ذهن

 را از اندیشیدن به کتاب دور می کرد و رفتن را بر ماندن و خریدن ترجیح می دادی.

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در پنجشنبه سی ام خرداد 1392 و ساعت 22:31 |

هرسال که می گذرد، گاه نیم نگاهی به گذشتن آن می کنیم که چه کردیم و چگونه شدیم. هرچند که

 این چگونه شدن را مطبوعات و هفته نامه ها به بررسی آن می پردازند. اما گاه، به دلیل مورد قضاوت

 گرفتن برخی نوشتن ها سعی می شود کمتر بدان ها پرداخته شود.

تابستان 90، مصادف بود با تعطیلی چند ماهه ی یکی از جایگاه های سوخت درمنطقه ی نیروگاه که

 مشکلات بی شماری را برای تهیه ی بنزین ایجاد کرد هرچند هیچ اداره و مسئولی پاسخگوی این همه

 تعطیلی نشد که چند روز مانده به پایان سال تا 29 اسفند هم جایگاهی دیگر برای تعمیرات تعطیل شد!

 که صف تهیه ی بنزین در محل شرکت نفت، عملا راه رفت و آمد بر دیگر اتومبیل هارا بسته بود.  

بهمن سال گذشته مصادف بود با از دست دادن اثری فرهنگی به نام حمام سراب با سابقه ای 140 ساله

 که برای تخریب آن عمرش را به کمتر از80 سال رساندندو دوستان فرهنگی مان درشهرداری توانستند در

 مدت کمتراز دو ماه، هیچ نشانی از گرمابه را برجای نگذارند و اینک به محوطه ای برای توقف اتومبیل ها

 تبدیل شده است. واین درحالی ست که کاروان سرای سردار که از آخرین اثر بازمانده ی دوران قاجاریه

 است، به تلی از خاک تبدیل می شود و در حال فرو ریختن است.

و درآخرین روزهای اسفند، هم چون سال های پیشین، حرکت شتابان گروه رنگ آمیزان برای خط کشی

 درامتداد خیابان امام خمینی از ورودی شهر تا بولوار خرمشهر از همه چشم گیرتر بود. رنگ هایی که

 یک ماهه نشده جان باختند و همه ی این ها را به حساب میهمانی می گذاریم که از شهرمان می

 گذرند! چرا که این شتابزدگی را باید به حساب غافلگیر شدنمان از ورود نوروز باید گذاشت. زیرا بارش

 تنها برف کمی سنگین زمستان  90، همه ی متولیان برف روبی را متحیر کرده بود!


یکی دونماد تازه هم درمیدان ها گذاشته شد اما هیچ یک از مسئولین فرهنگی شهر، چاله ها و دریچه

 های معیوب فاضلاب رسمیت یافته را در محلات و کوچه های خاک خورده ی قدیمی و سنت زده و پررفت

 وآمد همچون حنایی و یادگار را ندیدندو خیابان زایشگاه که چاله هایش، چونان لالایی برای کودکانی

 ست که در راه به دنیا آمدن از روی آن ها می گذرند تا بدانند که " جهان جای تن آسایی نیست!


 ورودی روستای ملکش را هم فراموش نکنیم که از سال گذشته به وسطه ی احداث پل روگذردرچهارراه 

خوشی، نام جاده ی تهران را به خود گرفته است و روزانه هزاران اتومبیل سواری و کامیون از آن معبرکم 

عرض می گذرند و با عابرانی مبهوت ازاین همه بی نظمی و آشفتگی در عبور و مرور.

آخرین روزهای منتهی به نوروز، اتفاق به گچ کشیدن سنگ نبشته ی قدیمی در بش قارداش

  را شاهد  بودیم که دل بسیاری از دوستداران فرهنگ و ادب این سرزمین کهن را به درد آورد. تنها 4 نفر

 از 7 نفر از شورایی ها نرم نرمک به مخالفت پرداختند  و 4 روز بعد سپیدی غبار از رخسار گفتار نیک

 برچیده شد. اما تنها یک سوال هم چنان بی پاسخ ماند که خواندن سخن زرتشت پیامبرچه آسیبی به

 بازدیدکنندگان بش قارداش رسانده است که اینک فرد یا افرادی تصمیم به حذف آن گرفته اند؟


 ازیاد نبریم که سرویس های بهداشتی تازه تاسیس بش قارداش که چند ماهی بود به دلیل ترکیدگی

 یک لوله تعطیل بود، پیش از سال نو افتتاح شد.

یکی دوروز مانده به نوروز ، پس ازسال ها، آرامگاه سردار مفخم(1)به هزینه ی شخصی دکتر امان الله

 شادلو، مورد مرمت چندین باره قرار گرفت و بر روی مشتاقان کنجکاو این مقبره باز شد و روزانه هزاران

 نفر توانستند از سنگ مزار و عکس های قدیمی موجود درآن بازدید کرده درحالی که جای یک دفترچه

 برای نوشتن نظرات  هم میهمانمان خالی بود. سیاه چادری هم بر پا داشته بودند که ابتدا کنار

 مقبره بود و دیگرروزی به روی ایوان نشست که بی هیچ توضیح و راهنمایی، فقط نانی محلی می پختند

 و کاسه ای آش فروخته می شدکه هیچ اثری از یک کار فرهنگی با نام سازمان میراث فرهنگی درآن جا

 مشاهده نمی شد. از جمله اقدامات انجام شده در بش قارداش، کاشتن تعدادی نهال در روز درختکاری

 بود که پیشتر و در طی سال 91 بین 5 تا 6 درخت کهن سال در جاده ی منتهی به رودخانه را به دلیل

 کهنه و پوسیده شدن از بیخ بریدند.

با ورود سال نو و رسیدن میهمانانی که هزاران کیلومتر راه را برای دیدن بجنورد طی طریق کرده بودند، به

 موزه مردم شناسی شهرمان رفتیم که درلحظه ی تهیه ی بلیت برای ورود به موزه ، با برخورد ناپسند

 مامور یگان حفاظت از میراث فرهنگی مواجه شدیم که درکمال عصبانیت و بی حوصلگی، با بی سیمی

 که در دستش بود، بخشنامه ی ورودی به موزه هارا نشانمان داد. جالب این که برای بلیت 20000ریالی ،

 از تعرفه های 2000 و 3000 ریالی گذشته استفاده می کردند که سال های گذشته چاپ شده بود و

 بروشور و دفترچه هایی رابه میهمانان نوروزی شهرمان هدیدکردندکه به مدد سختگیری های مسئولین

 فرهنگی، از اشتباهات تایپی و غلط نگارشی هم بی بهره نبودند! موقعیت اشیاء موجود درموزه هم،

 همچون اقوام چندان تغییری نکرده بود و هم چنان جای معرفی یکی از قومیت ها که میزبان دیرینه ی این

 دیار بوده را غبار فراموشی گرفته است. قومی غریب در سرای هزاران ساله ی خود.

به دلیل احداث پل روگذر درچهارراه خوشی، مشکلاتی ترافیکی از تابستان گذشته ایجاد شده که

 درروزهای پایانی سال و نوروزبه اوج خود رسید. آن چنان که ورود روزانه چندین هزار خودروی سواری و

 اتوبوس از مسیر پلیس راه، رفت وآمد و دورزدن درانتهای نیروگاه را به شدت سخت کرده بود که کاش

 متولیان راهنمایی و رانندگی، با گماردن یک مامورو روشن کردن چراغ چشمک زن همیشه خاموش آن،

 یادی از نیروگاه هم می کردند که اهالی آن منطقه هم مانند دیگر شهروندان بجنوردی، عوارض زیستن

 در این شهر را می دهند! وبدتراین که نزدیک 8 سال است که از تقسیم استان می گذرد و هنوز تعدادی

 از چهارراه ها و تقاطع های به چراغ راهنمایی مجهز نشده اند وفراتر ازین معضل و کمبود، خاموش کردن

 چراغ های راهنمایی در تقاطع پرترددی همچون چهارراه باسکول است که هرشب ساعت 10 به مانند

 وظیفه ای انجام می شود که عبور ازآن در لحظات شلوغ، عموما همراه است با شنیدن انواع توهین از

 جانب رانندگانی که خود را برای عبوردراولویت می بینند. 

ازجمله ی جالب ترین اتفاقات رخ داده در شهرمان که  چند سالی ست تکرار می شود، تعطیلی کتابخانه

 ی اداره ی ارشاد است که تقریبا از نیمه ی دوم اسفندماه، مسئولین فرهنگی برای گرفتن انواع آمارهای

 تکراری و شاید غیرلازم، ازدادن کتاب به خوانندگان خودداری کرده و فقط کتاب های امانت داده شده را

 پس می گیرند. سوال این جاست که تکلیف افراد علاقمند به کتابخوانی در طی 15 روز تعطیلی عید

 نوروز چیست و با ندادن کتاب، کدام معضل فرهنگی را درمان کرده ایم؟


ازکابل برگردان اداره ی مخابرات که بدون رضایت شهروندان اقدام به تعویض شماره تلفن های ثابت

 درکوچه ی شترخانه و محله های اطراف آن کرد بگذریم، جا دارد که به تحولات چشمگیری همچون نصب

 چراغ راهنمایی در خیابان چمران ( بش قارداش) و کوچه ی حنایی اشاره کرده و بانک هایی که اسفند

 ماه، همشهریان بجنوردی را برای دادن اسکناس های نو و تانخورده، سرگردان کرده بودند که برخی

 مجبور شدند دست به دامان دوستان وآشنایان برای تهیه ی آن بشوند!


سال 91 را با همه ی فرازو فرودهایش پشت سر گذاشتیم. سالی بدون داشتن سینمایی رسمی و

 ترافیکی آشفته که برداشتن تابلوهای توقف ممنوع و تعطیلی پارکینگ های رایگان حاشیه ی شرقی

 میدان کارگرو میرزا کوچک خان و آزاد شدن پارک اتومبیل در طرفین بیشتر خیابان ها از طریق فروش کارت

 پارک هم کمکی به حل معضل هزارتوی ترافیک شهرمان نکرد. 

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 و ساعت 21:39 |

اولین برنامه ی پیاده روی ورزش استان خراسان شمالی، با عنوان همایش بزرگ پیاده روی که از طریق شبکه سوم سیما با پخش مستقیم همراه بود، روز جمعه ششم اردیبهشت برگزار شد درحالی که درهمان ساعات،

بینندگان بجنوردی، برنامه ای ازاستان اصفهان را از شبکه ی محلی خراسان شمالی تماشا می کردند. و بنا به

 گزارش خبرساعت 10 صدای خراسان شمالی روز شنبه، جمعیتی در حدود135 هزار نفر شرکت کرده بودند. در

 باب ورزش های همگانی و پیاده روی به اندازه ی کافی سخن ها رفته و مزایای آن بر کسی پوشیده نیست و

 تلاش ادارات و سازمان هایی که مسئولیت اجرا را به عده گرفتند، قطعاً قابل تقدیر است. اما یکی دو سوال

 در ذهن برخی از شهروندان باعث نگارش این سیاه مشق شدکه اساساً جوایزی با عنوان اتومبیل پراید و پژو 405

 چه مناسبتی با ورزش پیاده روی دارند؟ درحالی که شاید با مبالغ هزینه شده برای این دو جایزه بزرگ، می شد

 صدها دوچرخه خریداری کرد و تعداد برندگان هم به همان نسبت بالاتر می رفت و می توانستیم زیباترین صحنه

 های ورزشی را هنگام رکاب زدن برندگان در بازگشت از بوستان بش قارداش را به چشم ببینیم.(ضمن این که

 ظاهراً هزینه ی خرید سیستم به ارزش 12 میلیون تومان برای ثبت نام شهروندان را هم به این مجموعه باید

 اضافه کرد). دوم این که مسئولین برگزار کننده فقط به دادن آخرین آمار بسنده کرده و در کمتر جایی به مناسبت

 سرگردانی این جمعیت در بش قارداش برای برگشتن به بجنورد، عذر خواهی که بعید است، اما کمترین توضیحی

 هم داده نشد که با 65 اتوبوس که در هرنوبت فقط 4500 نفر را می توانستند به مقصد برسانند، بقیه ی افراد

 شرکت کننده چگونه باید خود را به بجنورد می رساندند؟ که اگر در خوشبینانه ترین حالت که رفت و برگشت

 کاروان اتوبوس ها کمتر از 30 دقیقه باشد، باز هم آخرین گروه مانده در بش قارداش باید 6 ساعت منتظر می

 ماندند. درحالی که مجریان برنامه همایش بزرگ پیاده روی، از ساعت پایانی ثبت نام روز پنج شنبه و دریافت

 آخرین تعداد شرکت کننده، به خوبی می دانستند که با  65 اتوبوس هرگز نمی توان این جمعیت را به شهر

 بازگرداند. حتی اگر بخش عمده ای، داوطلبانه پیاده بر می گشتند که اکثریت و از روی اجبار، تن به بازگشتی

 از همان مسیر و برخی هم از راه کهنه و حاشیه ی رودخانه، خود را به شهر رساندند. که البته  نبود آنتن برای

 تماس افراد شرکت کننده با خانواده های خود را هم به این کاستی ها باید اضافه نمود.


کاش برگزارکنندگان همایش، به این موضوع هم کمی می اندیشیدند که در فرصت مانده تا صبح، می شود از

 پایانه ی مسافربری بجنورد و شهرستان های شیروان و اسفراین هم تعدادی اتوبوس را به کمک گرفت تا شرکت

 کنندگان دراین پیاده روی بزرگ، با خاطری خوش به انتظار آینده و نوبت دوم برگزاری این همایش بنشینند تا همای

 سعادت پژو 405 و پراید چندین میلیونی بر سر آنان هم بنشیند.


سوم این که، سهم مسافرین اسفراین بجنورد که دراین جاده درحال رفت و آمد بودند چه بود و ساعاتی را که

 معطل و منتظرباز شدن راه بودند را به حساب چه کسانی باید نوشت؟

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در سه شنبه دهم اردیبهشت 1392 و ساعت 22:11 |

پیش از نوشتن این سیاه مشق، کلامی دل انگیز از شاعرشوریدگی وعاشقی ها،  هوشنگ ابتهاج (ه.الف سایه)

 به ذهنم رسید.

"  ارغوان، این چه رازی ست که هربار بهار، با عزای دل ما می آید؟ "

این که چسان، دوستانی جان را از کف دادیم و در طلیعه ی اولین صبح نوروزی، رفیقی از سال های دوررا به خاک

 نهادیم و با چشمی تر، لحظه ی ورود سال نو، بر مزار دوستی بودیم که چهل سال همراهی مان کرد و در اولین

 روز زمستان به ناگه تنهایمان گذاشت. آن سان که" يك دم درين ظلام درخشيد و جست ورفت " گاه می اندیشم

 که چگونه می توان یاد دوستان نیک و مردان مرد همه ی این سال های گذشته را گرامی داشت؟

چه شب های بی شماری را که در کوهستان و دشت های وسیع دامنه ی سبلان و ارتفاعات علم کوه و بینالود و

 قورخود و آلاداغ و سالوک دوست داشتنی، با شمارش ستارگان به صبح نرساندیم 

تلخکامی شنیدن خبرهایی دراولین روزنوروز، شیرینی عید رابه کام برخی تلخ کرد. اما گردش روزگار است و یاد

 یارانی که که دیگر با ما نیستند و هزاران خاطره ی خوش را از خود به یادگار گذاشتند . یادشان گرامی .


+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در شنبه سی و یکم فروردین 1392 و ساعت 21:43 |

با گذراندن روزهایی از سال نو، سیزدهمین روزآن نقطه ی عطفی ست که بیش از سه دهه است برسر نام بردن ازین روز در قالب های رسمی، بحث هایی شده و می شود.سیزده بدرکه شاید تنها در ایران درطول چند سده اعتباریافته است، پایانی ست برای دیدو بازدیدها و حضور در دل طبیعت که با سپردن سبزه ی نوروزی به ایزد بانوی آب ها، طلب سبزی و طراوت و بارش باران هایی پی در پی در فصل بهاران را می کردندتا در تابستانی پراز امید و شادمانی، به سوی مزارع و کشتزارهایشان برانند و محصولی باران خورده و ناب را درو کنند.

تا اوایل دهه ی چهل درشهرمان بجنورد، این روز را با برگزاری مراسمی خاص گرامی می داشتند. زن میان سال و سخت کوشی با نام خّرم که عموم شهروندان می شناختندش، انگیزه ای بود برای گردآوری جمعیت بی شماری از اهالی دروازه قبله و سبزه میدان و پای توپ و شاهنده آباد و دیگر محله های بجنورد به ایش دَرَخت ( سه درخت) و حوالی  شِئد قلی خان ( شطّ قلی خان) که از سپیده دم تا پس از غروب آفتاب بهاری، نوازندگان می نواختند و گروه گروه از مردم در کنارهم، به شادمانی و پای کوبی می پرداختند.

 روزگارانی که از هرکوی و برزن، درشکه ای درحال تاختن به سمت پای توپ بود تا دیگ غذایشان را بر سر اجاق هایی از کلوخ وسنگ باربگذارند و غریق موج شادمانه ای شوند که دخترکانی نوجوان، پنهان از دیده ها، سبزه ها را به امیدرفتن به خانه ی بخت، گره می زدند.

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در جمعه شانزدهم فروردین 1392 و ساعت 1:0 |
حلول سال نو، رستاخیز طبیعتی ست که ما را به خود می خواند.

همراهیتان با تولد دوباره ی زمین در آغازی دیگر از سال نو مبارک و روز هاتان پر از شادمانی باد.  

  

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در پنجشنبه یکم فروردین 1392 و ساعت 2:14 |

درهنگامه ی ورود بهار و همراه با گرم شدن دل زمین، بارش برفی ناگهانی، جامه ای سپیید را بر تن درختان برخاسته از خواب زمستانی پوشاند. برفی که شاید با رویش جوانه ها و سرزدن شکوفه ها، کمتر کسی به انتظارش نشسته بود.   

        

     

  

     

     

   

 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

 1/ محله ی ما 
 2/ کوچه ی سیدی در همسایگی ما 
 3/ باغ سابق آقای عطاران و آخرین درختان بازمانده از آن 
 4/ چهار راه باسکول به سمت میدان کارگر
 5/ باغ آقای جزایری، از معدود باغ های باقی مانده در سطح شهر 

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 و ساعت 22:0 |
بی شک همه ی آموزه های دوران کودکی مان، مرهون تلاشی ست که مادران ما رنج ها را به جان خریدند و کمر همت برای تربیت ما بستند

آن هنگام که نوزادی در گهواره بی تابی می کرد و زبانی برای سخن گفتن نداشت، طنین حزن انگیز لالایی مادران، موسیقی دلارامی برای کودکی می شدکه با او برای خفتنش همراهی می کرد.

لالایی آرامش بخشی که مادر را با چشمانی خواب آلود تا سپیده دم بیدار نگاه می داشت تا تبی از جان کودکش رهانیده شود .

روزهایی که صدا بود نگاه و لبخند و تبسم شیرین مادرانه .

یاد همه ی مادرانی که دیگر با ما نیستند گرامی باد. 

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در چهارشنبه دوم اسفند 1391 و ساعت 20:32 |

سلام

تشکری صمیمانه برای همه ی دوستانی که از سر لطف، گاهی نیم نگاهی به این صفحه انداختند. وعزیزانی که چند خطی را در ذیل سیاه مشق هایم قلمی کردند. به باور خودم، بجنوردان برای نوشتن از بجنورد بوده و هست. اما دریغ که دیگر نوشته ها بی ارزش شده اند و کسی را یارای شنیدنشان نیست. شاید دیگر زمانه ی ازدل نوشتن ها هم به سرآمده باشد. اما حرمت دوستان عرصه ی ادب و فرهنگ شهرمان، هم چنان برایم مورد احترام است .سپاس برای همه ی همیاری های صمیمانه تان. 


+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در جمعه بیست و هفتم بهمن 1391 و ساعت 23:47 |

پیشینه ی تاریخی فرهنگی هر منطقه بر اساس یافته های کاوش گران و پژوهندگان ادبیات فولکلوریک باز خوانی و معنا می شود که فارغ از سابقه ی فرهنگی، عموما اولویت درمعرفی، از بناها آغاز شده و عوامل تاثیر گذار در رشد و پویایی همه ی رویدادها را به ترتیب معرفی می نمایند.

شهرمان بجنورد، فارغ از همه ی نشانی هایی که در کتب تاریخی از آن سخن به میان آورده اند، دارای سابقه‌ی کمی نیست و بیش از چند سده است که با نام های بزنجرد، بیژن یورد و بجنورد ادمه ی حیات می دهد

هویت فرهنگی این شهر را آثار به جا مانده از دهه های گذشته نشانگر می شود که از جمله ی این آثار که بر اثر سوء مدیریت ویران شده اند می توان به برج منظر، سردر املاک، عمارت خسرو خان، چهارطاق تیموری، یخچال هاو کاروان سرای سردار اشاره کرد که منبع آب هم از این خسارت بی بهره نماند و اینک نوبه ی گرمابه‌ی سراب است که با سابقه ای بیش از 140سال در حال تخریب و جایگزینی محل آن با نام پارکینگ عمومی شهرداری است
در نبود محل پارک و اوضاع وخیم ترافیک شهری، جای هیچ گفتگو و جدل نمانده است و همه آن را پذیرفته ایم. درحالی که مسئولین اداره ی میراث فرهنگی درقبال تخریب این اثر قدیمی، سکوت اختیار کرده اند.
چرا که شاید این حق شهروندان بجنوردی باشد تا دلیل ارائه ی مجور تغییر کاربری یک اثر چندین ساله را با محل پارکینگ بدانند. درحالی که اعضای شورای شهر و مدیران شهرداری دریک اقدام سود مندانه، پارک کردن در عموم خیابان ها را آزاد کرده و درآمدی برای این مجموعه ی خدماتی ایجاد کرده اند.
هرچند که شهرداری درهمان محدوده ی بافت قدیم از میدان کارگر تا میدان شهید و در ورودی کوچه ها، بازهم توانایی ایجاد پارکینگ را دارد واین احتمال هم وجود دارد که با سیستم پارک بان، شاید افتتاح پارکینگ های جدید هم از دستورکار خارج شود. 

حمام سراب، توسط فرد نیکوکاری به نام حاج رضا قوچانی درسال 1309هجری قمری برابر با 1250شمسی وقف شد و تا چندی پیش، پرشتاب و بی وقفه درتمام سال ها به ارائه‌ی خدمات به مشتریان خود می پرداخت که با بحث افزایش بهای انرژی و کم شدن ساعات کار روزانه، عملاً از دایره‌ی سود دهی خارج و به فروش گذاشته شد.

به نظر تنها اداره ی میراث فرهنگی است که می تواند برابر قوانین مطرح دراین باره حرف آخر را بزند. هرچند که با اطمینان می توان گفت که مشکل شهرما فقط نبود پارکینگ نیست. بلکه شیوه ی غیر صحیح مدیریتی است که بسیار کند و ضعیف عمل می نمایند.
چرا که معضل ترافیک خیابان ها و نبود پارکینگ، مختص به بجنورد نبوده. اما این مشکل در بسیاری از شهرها با اجرای روش های درست تا حدودی مرتفع شده است. زیرا انرژی ضابطین قانون، صرف جریمه ی نبستن کمربند درگره های ترافیکی با سرعت زیر 30 کیلومتر نمی شود!

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در شنبه سی ام دی 1391 و ساعت 15:32 |

 

ردیف اول از پائین ( چپ به راست )

 اصغر رغیب، دکتر علی رغیب، حاج فرج الله دباغیان، حاج براتعلی عباسپور، آقای مسعودیان، پدر آقای مسعودیان (نشسته پشت آقای مسعودیان )، کربلایی حسینقلی فرداد، احمد فرزاد، علی اصغر نقی پوران ( نشسته پشت آقای فرزاد )

 

ردیف دوم از پائین ( چپ به راست)

( ... ) ( نشسته پشت آقای احمد اسماعیلی )، احمد اسماعیلی، حاج عباسقلی اسماعیلی،...، کربلایی یوسف فیروزیان، کربلایی حسینقلی شهابی، حاج آقامیر هاشمی نژاد، حاج حسن قرائی، محمد ابراهیم ناصری مقدم، براتعلی نقی پوران

 

ردیف سوم از پائین ( چپ به راست )

کربلایی درتومی، سید مرتضی، کربلایی اکبر صمدی، رضا اسماعیلی، حاج غلام رضا معمارزاده، محمود کاملیان، حاج عبدالحسین قرائی، عباس کاملیان، محمد ناصری مقدم، روئینی، عباسقلی فرزاد، علی اصغر ترابی نژاد

 

ردیف چهارم ( از چپ به راست )

احمد قرایی، محمد شرکت، الله قلی رغیب، حاج علی اکبر رحمانی، احمد فیروزیان ( ایستاده پشت علی اکبر رحمانی ) ، اسماعیل درخشان، بابا شرکت، حاج محمد دباغیان، اکبر سلخی، حاج رجبعلی ترابی نژاد ( ایستاده پشت آقای سلخی ) ، نصرالله صفاریان

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

 حسینیه کمیسری به سال 1285 توسط نیکوکاری به نام امان الله خان درکوچه تاتاری راه اندازی شد و سال ها بعد فردی به نام کمیسری مسئولیت آن جا را به عهده گرفتند.

با درگذشت ایشان، تولیت آن جا به یکی از اهالی کوچه سعدی به نام کربلایی سید جعفر هاشمی نژاد راد واگذار گردید که پس از وی تا سال 1368 توسط حاج آقامیر هاشمی نژاد و هیات امنا مدیریت شد.

ساختمان حسینیه در طول حیات خود، 3 بار مورد تجدید بنا قرار گرفت که این عکس درمحرم سال 1331  برداشته شده است و عموم افراد حاضر در عکس، از ساکنین کوچه های سعدی، تاتاری و فخران ( برق ) هستند.

 پس از درگذشت حاج آقامیر هاشمی نژاد، حسینیه کمیسری توسط هیات امنا اداره می شد تا این که در اواسط دهه ی هشتاد، تولیت این تکیه قدیمی از آنان سلب شد و از آن تاریخ به بعد دیگر رهگذران از کوچه تاتاری، صدای هم زدن حلیم و خروج بخار از روزنه های پنجره کوچک حلیم خانه را نشنیده و ندیدند.

- - - - - - -

نشریه شهروند شورای اسلامی شهر بجنورد - ۱۶ آذر ۹۱

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391 و ساعت 15:30 |



+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در دوشنبه ششم آذر 1391 و ساعت 23:52 |

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در دوشنبه یکم آبان 1391 و ساعت 0:3 |

هنوز از تماشای خشت های کف کوچه ی بن بست که آدمی را به سال های دورتر می برد، چشم برنداشته بودی، مقابلت دری از جنس چوب با نقش و نگار در حاشیه ی چارچوب و کوبه ی آهنین مردانه و زنانه را بر روی لنگه ی در می دیدی که در گوشه ی سمت راست آن با زغال و به خطی خوش نوشته بودند " خونه ی معصوم خانوم".

با گذشتن از هشتی کاهگلی، چشم انداز حیاط با حوضی پهن و بزرگ را می دیدی که وسط ساختمان آرمیده بود و چشم را نوازش می داد. درکنار شیر آب، دختر یا پسری جوان مشغول شستن ظرف های خود بودند. اتاق ها از سمت راست حیاط، با پنجره های رنگ رو رفته و پرده هایی به رنگ سفید ، دست به دست هم ایستاده بودند و با نگاهی به سمت آفتاب. نزدیک به 8 اتاق کوچک و بزرگ، پذیرای دختران و پسران نوجوانی بود که به عشق و سودای تحصیل در دانشگاه، از بجنورد به مشهد آمده بودند. که در این میانه، تنها یکی از آن ها دانشجو نبود.

اوایل دهه ی پنجاه، معصوم خانوم، پس از سال ها زندگی در کوچه ی سعدی بجنورد، به مشهد کوچید و درکوچه ای بن بست، خانه ای را برای خودش تهیه دید و از همان محله ی قدیمی زندگیش، دختران و پسرانی را به عنوان کرایه نشین، میهمان خانه ی خود کرد که هر صبح شتابان به دانشگاه می رفتند و خود در محوطه ی بزرگ حیاط با گل هایش سخن می گفت و با آب پاشی فلزی، شمعدانی هایش را می شست و چشم بر در می دوخت تا دخترکانش از در بیایند و آسوده خاطر به اتاقش برود و در تنهایی همیشگی اش زندگی را ادامه دهد.

 معصوم خانوم، زنی سخت گیر بود و با لهجه ای شیرین سخن می گفت که گویشی به یادگار مانده از کویر تفتیده بود که از سال ها پیشتر با خانواده اش به مشهد کوچیده بودند. بچه ها، کمتر از گذشته اش یاد آور می شدند زیرا می دانستند که انبوهی از غم و اندوه، همه ی خاطرات گذشته ی زندگی با مردی ست که چند صباحی بیشتر در کنارش نماند و به دردی جانکاه او را تنها گذاشت.



هر صبح در هنگامه ی سپیده دم که ازخواب برمیخاست، با آب زلال حوض بزرگ وضو می ساخت و به نماز می ایستاد. از اتاق بیرون می آمد و درها را می کوفت و همه را به نامشان صدا می زد که « آفتاب دمید و کاروانیان رفتند» و تکرار هرروزه ی این بانگ صبحگاهی ، گاه خوشایند بچه هایش نبود و کمتر کسی میل مخالفت با گفته های او را داشت.

پس از نماز، حیاط را آب پاشی می کرد و بوی خوش کاهگل دیوارهای گلی، به هوا پراکنده می شد و یک یک خشت ها را جارو می زد و به اتاقش می رفت و به تماشای دختران و پسرانی می نشست که هرکدام به راهی می رفتند و برایشان در دل دعا می خواند . 

تنها علاقه اش به دنیای بیرون از چاردیواری قدیمی اش ، طی کردن فاصله ی چهارراه لشگر تا حرم امام رضا بود که هرگاه تنهایی اش به دلتنگی هایش می افزود، چادرش را به سر می کشید و قدم زنان روبه سوی حرم می شتافت.

 معصوم خانوم، هرگز طعم مادر شدن را نچشیده بود اما لحظه ای که حس مادرانگی اش برانگیخته می شد، با نگاهش چشم ها را می خواند و احساس بچه ها را نسبت به یکدیگر می فهمید ودر پنهان هشدارشان می داد. در میان همه ی بچه ها، پسرکی نوجوان درگوشه ای تنها، خانه ای داشت با وسایلی اندک که هرصبح به کلاس درس می رفت و درخلوت عصر پاییز و در برگ ریزان درختان بلند قامت حیاط، با معصوم خانوم به گفتگو می نشست. او را به اجبار برای خواندن درس به مشهد فرستاده بودند.

 روزها گذشت و سال 59 با بهار دل انگیزش نمایان شد اما هنوز طعم خوش آن بر دل ها ننشسته بود که دانشگاه ها تعطیل شدند و بچه ها همگی به بجنورد برگشتند. و هریک به دنبال بخت خود رفتند. روزهایی پر از فرصت که همگی سوختند. سال ها بعد با گذشت زمان، بچه های معصوم خانوم هریک سامانی گرفتند و زندگی تازه ای را آغازیدند. 

اما از اینان سه نفرشان در میانه ی راه ، بار زندگی را از دوش برزمین گذاشتند. دانشجوی پزشکی ورودی 56 به ضرب دشنه ی نارفیقی بر زمین افتاد و دو دیگر، با بیماری و مرگی نابهنگام، راهی دیار پس از مرگ شدند.

معصوم خانوم هم درتنهایی و خلوت خودش، با ورود به هفتمین دهه از زندگی اش، پیری را تجربه می کرد که ناگه در غروبی سرد و غمگین، مرگ، او را در ربود و حیاطش با هزاران خاطره ی تلخ و شیرین، پذیرای طلوع سپیده دمانی شد که دیگر صاحب خانه، برای گرفتن وضو بر سر شیر آب کنارحوض حاضر نمی شد. 

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391 و ساعت 17:0 |

"اگر باردیگر درکلاس بخوابی، بیرونت می کنم". این جمله را درحالی از زبان زنده یاد آقای شیرازی شنیدم که گیج خواب بودم و لحظاتی پیش، سر از خوابی عمیق و شیرین برداشته بودم که با گشودن چشمانم، چهره ی مهربان مردی را دیدم که مدتی بود در غیبت خانم مودی، معلم کلاس پنجم ما، در دبستان سنایی شده بود. با نگرانی سعی کردم به خودم بقبولانم که کارم درست نبوده و ترس و شرم از آمدن پدرم به مدرسه ، بیشتر هوشیارم کرد چرا که در آن روزها هر توضیحی را از پدر و مادرها می خواستند و دانش آموزان صاحب هیچ نقشی نبودند. دلیل خواب افتادن در کلاس را نمی توانستم بگویم که معادل محروم شدن از شب های رمضان می شد.

ازخانه ی ما تا حمام سراب (1) که میراثی به یادگار مانده از پدر بزرگ مادری بود، راهی نبود و بیشتر شب ها که پاسی از آن می گذشت با دوستانی از کوچه سعدی به آن جا می رفتیم تا شاهد نواختن طبلی باشیم که حسین خاور(2) با دستانی خسته و لرزان، بر آن می کوفت تا خفتگانی را برای خوردن سحری بیدارکند و پس از استراحتی کوتاه، دوباره با قدرتی بیشتر از قبل، طبل را می نواخت تا همگی متوجه صدای اذان از مسجد ها شوند و ازخوردن و آشامیدن بپرهیزند.

 پس از پایان این نواخت با سابقه ای چندین ساله، به کمک دوستان، طبل را از پشت بام به زمین می آوردیم و با چوبی نازک و درخلوتی، تمرین می کردیم. گاه با رفتن به کوچه ی دروازه قبله (میدان کارگر)  و با تماشای از پشت شیشه های بخارگرفته، گوش به صدای نقالی می دادیم که مشتریان قهوه خانه را محو تماشای خود کرده بود و گاه، پادشاه را می دیدیم که قمر وزیر را فرا می خواند و از جلاد می خواست تا حکمش را اجرا کند و مجرمی را با ترنایی که به لنگ قرمزی پیچیده بودند، مجازات کند.

 یک قدم آنسوتر، درقهوه خانه ای دیگر در همان کوچه، دو گروه به ردیف و با دستانی مشت کرده، مقابل همدیگر نشسته بودند و بازی گل یا پوچ را تا ساعتی مانده به سحر ادامه می دادند. جمعیتی هم بر روی نیمکت ها چشم به این گروه دوخته بودند تا برنده ی این بازی را تشویق کنند و قهوه چی با سینی های پر از چای داغ، به پذیرایی آن ها برود و یا جعبه ای زولبیا را به حساب بازندگان بازی، تعارف کند.

کمی مانده به سحر، فردی که نوازنده ی طبل سحری را همراهی می کرد، در فاصله ی گرم کردن طبل، با دمیدن بر شیپوری کوچک از مقابل حمام سراب تا کوچه های دروازه قبله، درتلاش بود تا صدای موسیقی قطع نشود. باشنیدن صدای موذن از پشت بام مساجد، نواختن موسیقی ماه رمضان هم پایان می یافت و هرصبح با چشمانی خواب آلود و خسته درکلاس درس حاضر می شدیم.

    

1/ گرمابه سراب با سابقه ای نزدیک به 160 سال و قدیمی ترین حمام دربجنورد که از فصل پیش از کاربازایستاد .

2/ حسین خاور، پیرمرد کوتاه قدی بود که او را به نام نیای مادری اش صدا می زدند و با مرگش ، نواخت طبل از پشت بام حمام سراب برای همیشه خاموش شد.

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در شنبه بیست و یکم مرداد 1391 و ساعت 22:3 |

 

 

غروب پنج شنبه، با عبور از جاده ی پررفت و آمد جنگل گلستان، وارد روستای پر از سکوت دشت (1) شدیم و پس از ساعتی استراحت در منزل دوستی، کمی به نیمه شب مانده بود که راه جنگل را در زیر نور مهتابی ماه تابان پیش گرفتیم. "مقصد دور و ناپیدا" بود و سینه کش کوه با راهی سنگلاخ و غیرقابل عبور، نفس ماشین ها را گرفت که با هل دادن چند باره ی آن ها، راه را کوتاه کردیم.

بارش باران های بهاری، طراوتی دوباره به جنگل بخشیده بود و بوی علف های وحشی، همنوایی می کرد با نغمه خوانی جیرجیرک ها که همگی هم صدا و یک نفس می خواندند و صدای نفس زدن های دوستان کوهنورد با این موسیقی دل انگیز در دل شب همراه شده بود.  نسیم خنکی از جانب کوه خواجه نارنج درحال وزیدن بود که در محلی به نام تپه ی حاج عزت الله، چادرها را برپا کردیم و آتشی گداخته از خشک ترین گیاهان را بر افروختیم که یاد آور شعری قدیمی بود بود

" به نیمه شب ها دارم با یارم پیمان ها

که برفروزم آتش درکوهستان ها.............."

 

نور مهتاب، دره های اطرافمان را روشن کرده بود و صدایی جز وزش بادی ملایم به گوش نمی رسید. ماه با همه ی زیبایی های خیره کننده اش درآسمان می درخشید و ابرهایی خوش نقش، درکنار آن گویی به رقص نشسته بودند.

کسی را قصد همراهی با خواب نبود و همگی گوش به زمزمه ای سپرده بودند که در نیمه شبان رو به طلوع سپیده دم، و در زیر نورملایم شمعی کوچک، یادی از شمس و ملای روم و خیام کرده بود. غزل خوانی، همراه شده بود با عبورآهسته ی ابری انبوه از روی سرهامان که یاد آور شعری از اخوان شد.
" نگه جز پیش پا را دید نتواند"


مه، با غلظتی دو صد چندان، بر فراز سرشاخه های درختان جنگل گذر می کرد و نقش می زد و ما در حیرت زیبایی های آفریده شده از حرکت شتابان و گاه آرام ابرهای تیره و خاکستری، که در گذربودند. هوا رو به روشنی می رفت و آسمان، به دیدار گویی آتشین نشسته بود. آفتاب زردی خود را برروی درختان سبز جنگل عطرآلود نگسترانیده بود که دوستان حفاظت محیط زیست را درکنارخود یافتیم و به گفتگویی جنگلی با آن ها نشستیم که از شکارچیان بی رحم و بی مجوز گلایه مند بودند و از نبود امکانات برای مقابله ی با آنان.

راه را به سوی کوه خواجه نارنج ادامه دادیم و ساعتی بعد به گورستانی رسیدیم که در باور مردمان روستای دشت، قبرستان مسیحیان نام گرفته است و به مدد نبود محافظت های ویژه، سارقان حفارپیشه، همه ی گورها را کاویده و رحمی به نماد های آنان هم نکرده اند. سنگی هایی تراشیده شده و یک دست که بی شباهت به صلیب نیست. افسوس که حتی یکی ازین سنگ ها هم از خشم جاهلان متعصب و سارقان بی خرد در امان نمانده و همه با ضربات دشنه و پتک، خرد شده اند. و استخوان هایی که به دست باد سپرده اند و خشم خود را از حضور انسان هایی دلیر در دل جنگل های انبوه را با نابودی شان بروز داده اند.

 و جای تاسف این که درکمتر جایی به سابقه ی زیستی این اقوام در دل دشت و یا کوه های جنگل گلستان اشاره شده است. تو گویی که باید این داستان زندگی ، هم چون رازی سربه مهر بماند و باد در هجومی ترس آور به گورستان، همه ی آثار، از جمله سردابه ای از جنس آجر پخته را محو کند. فضایی با سقفی قوس دار و یک خروجی که در حال حاضر بر اثر ریزش مسدود است. اما کنجکاوی حفاران، باعث شده تا آن جا را بیابند و به حال خود رها کنند. محیطی از اعماق گذشته ها که رو به ویرانی است.

پس از عبور ازین مکان تاریخی و باسابقه و با حرکت به سمت شمال آن، برفراز پرتگاهی عمیق و وسیع، دمی آسوده خاطر به تماشا نشستیم. جاده ی آسفالته همچون ماری خفته در دل دشت را دیدیم که در پیچ و تاب دل دره ها، خودنمایی می کرد که در نزد دشتی ها به نام سلیمان کشته (2)  معروف شده است. و آثار تخریب دهشتناک سیل سال 79 ، که ازآن بلندی ها جز تاثر و تاسف، حاصلی برای تماشا نمی ماند.

سپاس و قدردانی از دوست ارجمند، آقای مهران زیبایی که برای این سفر دو روزه، زحمات بی شماری را بردوش گرفتند.

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

1/  روستای دشت در 110 کیلومتری بجنورد قرار گرفته است و مردمان آن به زبان های ترکی، تاتی و کردی، سخن می گویند. این منطقه ی جنگلی تحت حفاظت، محل زیست پرندگان و حیواناتی از قبیل کبوتر وحشی، کبک، عقاب، شاهین، خرس قهوه ای،گراز و پلنگ است.

2/ اولین پیچ جاده بعد از دوراهی دشت، به سمت جنگل که نام یکی از اهالی روستا را که براثر حادثه ای درهمان محل، فوت شده است، برروی آن گذاشته اند.

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در چهارشنبه چهارم مرداد 1391 و ساعت 22:17 |
  

در اولین روز از تابستان که خنک ترین روز یک فصل بهاری را تداعی می کرد، به روستای رختیان رسیدیم. رفتار مهرآمیز آقا مختار، قدیمی ترین راننده مینی بوس این منطقه، ما را به محوطه ی زیبای محل زندگیش کشاند که مرکبمان را درسایه سار درختی کهن سال به استراحت گذاشتیم. آفتاب در نبردی بی بدیل با زمین و پس از نورافشانی های بی دریغش در حال پنهان شدن از دیدگان کسانی بود که در آرزوی دمیدن فردایش بودند و در سینه کش رو به قله بودیم که غروب، حضور زیبایش را از پس ابرهای رنگین شده اعلام کرد. بارش باران، کوهستان را بسی لطیف کرده بود و با نفس زدن های مداوم، طراوت و تازگی هوا را بیشتر احساس می کردیم. و شب، با چادری قیرگون که نقشی از ستارگان را با خود داشت، همه جا را فرا گرفت. پیمودنی راهی طولانی در زیر نورکم رنگ ستارگان چشمک زن که بلند ترین نقطه ی پیش رویمان را پیشانی راهمان کرده بودیم. از دور دست، صدای هی هی چوپانان را می شنیدیم که در دل تاریکی، گله ی گوسفندان را مراقبت می کردند و شعله ای از آتش که با پناه بردن به آن می خواستند از سرمای شبانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ارتفاعات سالوک بگریزند. ابرهای سیاه، ماه را درآغوش خود گرفته بودند و ماه، پنهان از دیده ها، و دیده ها در جستجوی ماه. سمفونی هماهنگ جیرجیرک ها در دل شب، موسیقی دل نوازی برای همراهی با ما بود که با نور چراغی کم سو در جستجوی راه های پر پیچ و خم کوهستان بودیم.

چند گام به نیمه شب مانده بود که به پایِ جان پناه  قله ی سرفراز سالوک رسیدیم و ساعتی بعد، خواب را میهمان پلک چشمانی کردیم که به دنبال خلوتی برای برهم نهاده شدن بودند. سرمای پس از باران، باعث شد تا پیشتر از خروس خوان هرصبح، از جای برخیزیم که با تابش اولین طلیعه ی خورشید به دامن کوهستان، دره های مِه گرفته را در پیش روی خود دیدیم که از سمت قله به پایین در حرکت بودند. صدای دلنشین و جاودانه ی شاملو در گوشم طنین انداز شد.

" بیابان را، سراسر، مه گرفته است

چراغ قریه پنهان است

موجی گرم در خون بیابان است

بیابان، خسته ، لب بسته

نفس بشکسته

در هذیان گرم مه، عرق می‌ریزیدش آهسته از بند........"


هنوز آفتاب سینه اش را درپهنای آسمان راست نکرده بود که راهی دره های سبز و آبشاران زیبای اطراف قله شدیم. بوی خوش علف های صحرایی، همراه بود با جست و خیز بره هایی که در میان علفزار دشتی پهن به دنبال مادران خود بودند. راهمان را از مسیر غربی سالوک پیش گرفتیم و باعبور از بلندی هایی پوشیده از اُرس، به عمق دره هایی رسیدیم که به نام کُن زو
kon zo (1) شناخته می شوند. آبی روان از چشمه سارانی که ریشه در دل کوه دارند و از عمیق ترین بخش های یخچال های طبیعی کوه سرازیر می شوند. تنیدگی درختان در دل همدیگر ، چنان خودنمایی می کرد که راه رفتن را دشوار می ساخت و جنگلی وحشی از درختچه هایی زیبا و درختان تنومند ارس که با صعود به بخش های شمالی تر، به انبوهی شان اضافه می شد. درمسیر پیش رویمان که از ضلع شرقی به سمت غرب سالوک راه می برد، به اوبِه ی (2) مَدخان بَی( محمد خان بیگ) رسیدیم. محوطه ای پوشیده از اُرس  و درختان متنوع بی شمار که در میان این انبوهی، سیاه چادرهایی از شهرستان اسفراین برای چَرای دام خود به آن جا کوچیده اند. مردمانی مهربان و با صفا از اهالی روستاهای چهار برج، کلاته خوش و آجِغان ajeghanکه پارس سگ ها، خبر از حضور افراد غریبه را در اوبه می دادند، مردان و زنانی را از چادرها بیرون کشید و ما را مدیون مهربانی خویش نمودند. دعوت برای صرف پیاله ای چای و هرآن چه در سفره ی خود داشتند و نوشیدن آبی از سرچشمه و راه به سوی قرمز چشمه. (3) زردی آفتاب رو به تیرگی می رفت که به جان پناه رسیدیم و را برگشت را به سوی رختیان ادامه دادیم .

1/  کُن زو، نام رودخانه ای در دشت های سالوک که گمان می رود این عبارت برگرفته از کلمه ی " کند زو " یا همان رود آرام باشد.

2/ اوبه،( ترکی)خیمه ای که ترکمنان در زیرآن زندگانی کنند. ( فرهنگ لغت معین . جلد اول. صفحه ی 398)

3/ نام چشمه ای درشمال قله ی سالوک که به دلیل رنگ خاک آن محدوده، به چشمه ی قرمز معروف است.       



    

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در یکشنبه هجدهم تیر 1391 و ساعت 23:5 |

                    

فصل ها درگذر روزگار می آیند و می روند اما یادشان درخاطره ی همیشه ی ما باقی ست و بهار، آغازگر زندگی دوباره ی حیات و نوید بخش دوره ای پراز نشاط و زییایی های طبیعت است. اما بهار(1) ، سال ها پیش به بجنورد آمد که نه به اراده ی خودش، بلکه حوادث سیاسی بود که عرصه را برآزادی خواهان تنگ کرده و دست تقدیر و اراده ی مستبدین، آنان را به تبعید می فرستاد. یکی ازاینان، محمدتقی بهاربود که با آمدنش به شهرمان، توانست فضای فرهنگی بجنورد را دچارتحولاتی شگرف کند که اولین ثمرحضورش، شناخت همشهریان ما ازدیدگاه های سیاسی اوبود که ازاین رهگذر و با حمایت افراد فهیم ومیهن پرست، به نمایندگی از مردم بجنورد، در سال 1300 به دوره ی چهارم مجلس شورای ملی راه یافت.

اززندگی سال های تبعید او، اطلاع زیادی در دسترس نیست و فقط به حضور اودرزندان بجنورد اشاره شده است. هرچند که با همه ی محدودیت هایی که برایش ترسیم کرده بودند، افرادی با شوق و علاقه و از سر ارادت، با او در رفت وآمد بودند. تا آن جا که در سروده های خود به چنین بیتی بر می خوریم :

گر به منفی جانب فردوس می رفتم ز طوس

در نظر فردوسم از بجنورد، نیکوتر نبود. (2)

اما سرنوشت افراد تبعیدی دوره ی رضاخان هم شگفتی هایی داشت که می توان از راهیابی بهارِزندانی در بجنورد، به مجلس شورای ملی نام برد و سیاستمداری پرآوازه از تهران که با تبعیدش به منطقه ای دورافتاده، دستارش به عمر او پایان داد و جان به جان آفرین تسلیم کرد. شاید بی جهت نباشد که نام کوچه ی بهار، یادآور روزهایی است که ملک الشعرای بهار درکوچی ناخواسته دراین شهر، منزل کرده بود و ایام را با بجنوردی ها می گذراند. کوچه ای با ساختمانی کهن سال و شیروانی زنگ خورده از گردش سالیانی دورکه اولین مالکش را با نام بهار می شناسیم که بسیاری از جوان های دهه ی سی و چهل، خاطرات بی شماری ازآن در سینه دارند. با حضوردر دبستانی با نام سنایی که دردهه ی چهل از کوچه ی اخوان به کوچه ی  بهار کوچید و شورو شوقی کودکانه، فضای آن محله را فرا گرفت. همسایگی با باغی بزرگ که گاه برای یافتن توپ افتاده مان به آن جا، در را می کوبیدیم و زنی مهربان از پشت در کنار می رفت و درمیان انبوه درختان تنومند و باغچه های سبز، توپ پلاستیکی مدرسه مان را می گشتیم. و هر ظهر با بدرقه ی مردی سپیدموی و جهان دیده، با صف هایی منظم به سوی کوچه ی سعدی و دروازه قبله و پشت کارخانه ی پنبه راه (3) می افتادیم 

1/ محمد تقی بهار ( ملک الشعرای بهار) ( 1265- 1330)                                  

 2/ دوره ی 6 جلدی فرهنگ لغت معین. دکتر محمد معین.تهران. انتشارات امیرکبیر. جلد چهارم. صفحه ی 4402

 3/ اسامی سه محله ای که به هنگام نواخته شدن زنگ تعطیل مدرسه، برای بازگشت به آن جا، صف  می بستیم.

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391 و ساعت 17:46 |

 

 

 

در کشاکش درخشش ستارگان و وداع تاریکی با زمین و در زیر نور کمرنگ چراغ های روشنایی کم جان خیابان ها، برای پیوستن به دوستانی سحرخیز در روستا، به سمت گریوان راندیم. با گذشتن از دهکده های اِمام وِردی، دَرتوم، قاپاق و علی گُل (1) به آن جا رسیدیم که هنوز مردمانش دل از خوابی بهاری برنداشته بودند. از کوچه های کهن سال و باغ های سرسبز و پرمیوه، گذرکردیم و پای در دل دامنه ی کوه سالوک گذاشتیم و لحظاتی بعد، دوست داران طبیعت را همراهی کردیم که پای در رکاب بودند. برای کوهستان سالوک، پیران محلی از گذشته های بسیار دور، متناسب با شرایط جغرافیایی اش، عنوان های متنوعی انتخاب کرده اند که هر یک از آن ها، هزاران خاطره تلخ و شیرین را در سینه جای داده است.

منطقه ی  سیاه خانه، قَرَه بِرن gharah bern، آق داغ agh dagh و سارِه کَمَر (2) sareh kamar در ضلع شمال شرقی و تَل وِستان talvestan، محل چَرای مشترک احشام گریوان با روستاهای اسفراین و درامتداد آن، دو دره ی آشّاقَه جَرف (ژَرف)  ashshaghah jarf و یوخارِه جَرف (۳)  yokhareh jarf که دشت وسیعی را شامل می شود.

آفتاب سینه کش کوه را بالا می رفت که برای خوردن صبحانه در سایه سار درختچه هایی سبز و در کنار چشمه ای با آبی گوارا به تماشای طبیعت و شگفتی های آن نشستیم. ظهر گذشته بود که به تَرنولی (۴) tarnoli رسیدیم و پس از استراحتی کوتاه، خود را به نوک قله رساندیم. اما باد سالوک همچنان می وزید که چند ساعتی را به گردش در دره های اطراف این کوه سرفراز پرداختیم. اندک زمانی بعد، شب با چادر قیرگونش سایه افکن شده بود که ماه، مجلس آرای زخمه ای شد در زیر نور ستارگان درخشان و چشمک زن. و جوانی که با نوای جان سوزش، دل عاشقان را به سال ها پیش می برد و خاطره بارانشان می کرد. ماه در آسمان می درخشید و دود آتش، هم چون ستونی بلند سر به سوی او می برد. دشت سرشار بود از سکوت و جاودانگی طبیعت زیبا. زمزمه ی همراه با نوای سه تار، فریاد از دل برآمده ی آنانی بود که دم گرفته بودند و استاد بنان و شجریان و قوامی را میهمان شبی تاریک در گرد آتشی از رُستنی های پاک طبیعت کرده بودند. دود و آتش در هم آمیخته شده بودند و نسیم خنک از جانب قله ی سالوک در حال وزیدن بود که صدای جوشش و غلغل کُندِک (۵) kondek درسکوتی دلنشین، مشتاقان نوشیدن چای دود گرفته را به خود می طلبید.
شب از نیمه گذشته بود و آتش گداخته رو به خاموشی و صبحی زیبا در انتظارمان. خوابیدن شبی در سیاه چادر عشایری که همه ی پیرامونش طبیعت بود و صدای گوسفندان و پارس سگ گله که با قدرت، همه جا را نگاه بانی می کرد. دیدار زنی سخت کوش با صورتی سوخته از تابش آفتاب داغ کوه که بنا به سنتی دیرین، نیمی از چهره اش را با روسری اش پوشانده بود. او کمتر سخن می گفت و بیشتر به تنهایی کار می کرد و دیگر زنانی پرتلاش که بدون حضور مردانشان، شب های تنهایی را در کوهستان به صبح می رساندند.

برخاستن زود هنگام صبح، همراه بود با چهچهه ی پرندگان و بلبلان کوهی و آواز برّه هایی که برای نوشیدن آب از چشمه ی خنک تَرنولی از هم پیشی می گرفتند و طلوع آفتاب، خبر از روزی بهاری تر از دیروز را می داد. زن میزبان، در تاریک روشن هوا، خواب را از چشمانش رهانیده و برای چهارده میهمان خود، سفره ای از دسترنج خود با کره و ماست و پنیر و شیر و نان پخته شده درتنور را آراسته بود که حاصل تلاش بی وقفه اش در کوه و سیاه چادر بود. محل چادر، در دامنه ای بالاتر از چشمه بود. با اجاقی ساخته شده از قطعه سنگ های کوهستان که دود را به همه جا می پراکند. پس از طی مسافتی از سمت شمال شرقی قله ی سالوک، پا به دره ی قویِن یولِه (6) ghoyen yole گذاشتیم که آغازین گام دیدار با دره، حضور آبشارانی کوچک و پی در پی و خروشان بود که بسیار دلربایند و آبی خنک که از دل برف های به جا مانده از زمستان و یخچال های طبیعی دشت سرازیر می شود. آن گاه که پای در خنکی آن می گذاری، زمستانی از سال های کودکی را یاد آور می شود که برف و سرمای آن به خاطره ها پیوسته است. پوشش  گیاهی نسبتا مناسب، باعث شد تا طعم رستنی های معطری همچون آنِّخ  annekh و قِلِّه چای ghelleh chay و آق باش (7) agh bash را بچشیم و  بساط چای کندک، دوباره پا بگیرد. سرچشمه ی قویِن یولِه، با دیواره ای سبزتر از همیشه و انواع  روئیدنی های سبز و گل های متنوع که با سماجت تمام، سر از دل سنگ بیرون آورده و برای سیراب شدن از خنکی آب چشمه، زلف افشان کرده بودند. دل کندن از نسیم برخاسته از آبشار سرچشمه ی قویِن یِوله آسان نبود. اما هنوز راهی طولانی در پیش رو داشتیم که به سوی پِی نَلِه دره (8) peynaleh darrah  راه کوتاه کردیم و در مسیر، به یاد کودکی هایمان، از یخچال های طبیعی خفته در شکاف های عمیق دره، برف خوردیم. گذشتن از این دره، به واسطه ی زیبایی خیره کننده اش چندان آسان نبود. دشت، پوشیده از مخمل سبزی بود که نقاش طبیعت، به زیبایی تمام آن را آراسته بود و سکوت، لالایی دل انگیز و آرامش دهنده ای برای برداشتن گام هایی بود که باید به اجبار از آن دل می کندیم و به راه مانده، پای می فشردیم .

هنگامه ی عصر بود که به جان پناه سالوک رسیدیم. ازنوک قله، چشم انداز زیبای روستاهای اطراف، همچون گریوان و رختیان، حصار و نیستانه، (9) زیر پایمان بود. دیدن دره های پوشیده از گُل سنگ، انواع بوته های زیبا و گل های وحشی، دل کندن ازین مناظر را سخت تر می نمود. ساعتی بعد، از مسیر روستای رختیان، به سمت پایین سرازیر شدیم که گاه در کنار چشمه های کوچک با آب های خنک و گوارایشان دمی می ایستادیم و لبان تشنه، سیراب می شدند. عبور از دامنه ی سالوک و از مسیر روستای رختیان به گریوان، همراه با گذشتن از انبوه کشتزارانی بود که  سنبله های گندم سبز گون، ما را در خود پناه می دادند. ستیغ آفتاب درنوک قله ی سالوک به سمت تاریکی می رفت که به گریوان رسیدیم.

--------------------------------------------------------------

پی نوشت: با تشکر و قدردانی از خانواده ی آقای الیاس پهلوان و صفر علی گریوانی، به پاس زحمتی که در این دو روز، برای گروه به جان خریدند.

1/ اسامی روستاهای منشعب از جاده ی اصلی تا گریوان.

2/ سیاه خانه، قَرَه بِرن ( بینی سیاه )، سارِه کَمَر ( کوه زرد )، عنوان هایی از سوی بومیان منطقه.

3/ آشّاقَه جَرف ( ژرف پایین )، یوخارِه جَرف ( ژرف بالا )، نام بخش هایی از پایین دست رشته کوه سالوک.

4/ تَرنولی، نام چشمه و محلی که گله های گوسفند برای نوشیدن آب از آن جا استفاده می کنند.

5/ کُندِک یا کُندیک، ظرفی فلزی شبیه به آفتابه ی لگن، با سابقه ی دیرین سال که از آن در استان های خراسان و گلستان، برای جوشانیدن آب و دم کردن چای استفاده می شود.     

6/ قویِن یولِه ( راه میش ) نام دره ای در سمت شمال شرقی قله ی سالوک.

7/ آنِّخ، قِلِّه چای و آق باش، نام هایی برای رُستنی های معطری که آن ها را دم کرده و گاه با چای می نوشند.

8/ پِی نَلِه ( پونه زار ) تلفظ ترکی پونه با لهجه ی گریوانی. دشتی پهن و وسیع با پوششی از پونه.

9/ روستاهای پایین دست قله ی سالوک از سمت شمال شرقی تا شمال غربی.

  

 

 

 

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در سه شنبه شانزدهم خرداد 1391 و ساعت 15:0 |

آفتاب هنوز از پس کوه های شرق شهرمان بیرون نزده بود که از مسیر دانشگاه آزاد، به سمت کوچه با غ قدیمی بش قارداش پیچیدیم.

 با منظره ای از زمین های کشاورزی که رو به سبزی می رفتند.

و زنانی که از اولین لحظات طلوع سپیده دمان بر سر زمین ها قد خمیده بودند و مشغول کار بر روی کِشته های خویش بودند.

هوای خنک بهاری درحال وزیدن بود و سبزه های خفته درآغوش شب، رو به بیداری بودند و خیسی تنشان را هدیه ی رهروانی می کردند که پای در حریم خلوت آن ها گذاشته بودند.

 مردمان سحرخیز روستاهای خداقلی و الهوردیخان و میرزاحسنلو، به سوی زمین های کشاورزی می شتافتند و چوپانان ، گله های گوسفندرا در همراهی با سگ گله، از مسیر کوچه باغ عبورشان می دادند. گله ای که قافله سالارشان بزغاله ای بود با زنگوله ای آویزان از گردنش که گروهی به دنبال خود داشت.   باغ های سرسبز، با تابش نور طلایی خورشید، تن خود را می تکاندند و علف های باران خورده و مرطوب از شبنم صبح گاهی، بوی خوش برخاسته از وجودشان را رو به هوا می افشاندند که با عبور از لابلای موج کشتزارهایی که در مسیر باد زلف افشان کرده بودند، به کنار رودخانه رسیدیم. رودی پهن  و خروشان از بالادست، که با هیبتی سراسیمه و شتابان، حامل باران هایی بود که شبی پیش خودرا به کوهستان آلاداغ و سالوک میهمان کرده بودند. سیلابی که رخ رود را تیره کرده بود و سر به مزارع پایین دست برداشته بود و آبشاری کوتاه که ازشکافته شدن بندی دیرین سال واز قدرت شکوه مند رود ایجاد شده بود.

صدای دل انگیز و هوش ربای بلبلان کوهی که با هم به نغمه خوانی پرداخته بودند و در هم آوایی و پاسخ گویی از هم پیشی می گرفتند. موسیقی پایان ناپذیر پرندگان بهاری بی وقفه ادامه داشت که کوچه باغ ها و مزارع مخملین و سبز فام را پشت سر گذاشتیم و به بش قارداش پرخاطره رسیدیم. با آتشی گداخته از چوب های ریز میان درختان باغ ها و چای کندیک وبوی معطر دود.

          

  

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 و ساعت 23:0 |

کودکی بیش نبودم که دراولین روز از ماه مهر با نایلونی در دست که داخلش دفتری شطرنجی و مدادی پرچمی بود، روانه ی دبستان سنایی درکوچه ی اخوان شدم . حیاطی بزرگ که با بالا آمدن کف کوچه، به گودی افتاده بود . هیچ چیز از مدرسه نمی دانستم. همه ی آن چه دیده بودم ، خواندن و نوشتن برادران وخواهرانم درخانه بود که صبح ها زودتراز همه بیدار می شدند و درپناه چراغ نفتی لمپا درس می خواندند.

شور وشوقی  عجیب درحیاط مدرسه بود و مردی کوتاه قد، با کت وشلواری مشکی وکلاه شاپویی  تیره رنگ با چوب نازکی در دست، همه را به صف کرد و از روی دفتر بزرگی که بعد ها به نام دفتر نمره شناختمش، اسامی همه ی بچه های کلاس اولی هارا خواند جز من.

پس از نشستن در کلاس، باز هم اسمی از من برده نشد. حس خوبی نداشتم و با چشمی گریان ظهر به خانه برگشتم. درحالی که یکی دوبچه ی دیگرهم مانند من نشانی در دفتر نمره نداشتند  و همین مرا متعجب کرده بود که برادرم گفت : تو مستمع آزاد هستی! درحالی که هیچ درکی ازاین جمله ی  عربی نداشتم . مادرم هفته ای یک بار، روکش سفید پارچه ای را از روی یقه ی کت حاضری ام جدا می کرد و پس از شستن، دوباره آن را کوک می زد و هرصبحِ شنبه، برای بازدید از یقه ی تمیز و مو و ناخن های کوتاه به صف می ایستادیم که نامرتب بودن، همراه بود با چوب خوردن از روی دست ها که دردش بیشتر از کف دست بود. اما هر روز صبح زود از خواب بر می خاستم و صورتم را از شیر حوض وسط حیاط، آب می زدم و دفتر شطرنجی ام  را به دست می گرفتم و از پی دوستان هم محله ای که همگی از من بزرگ تربودند، به سوی مدرسه می دویدم.

چند ماهی به همان کلاس در کوچه ی اخوان رفتم و در دفتر شطرنجی لوح کشیدم و حروف را تکرار کردم و هرروز تعدادی بیسکویت با نام سیتا به عنوان تغدیه ی رایگان می گرفتم که باپایان یافتن فصل زیبای پاییز و شروع یخبندان های زمستانی، مانع از رفتن من به مدرسه شدند. چون اسمی از من در جایی ثبت نشده بود و من مستمع آزاد بودم که ازسرشوق و علاقه به مدرسه رفتنِ همبازی هایم، می خواستم دانش آموز شوم که نتوانستم. چرا که  به مرز 6 سالگی نرسیده بودم.  اما هنوز هم صدای دل انگیز دخترجوانی که بر پای تخته سیاه با گچ های دست ساز، شکل هایی را برای تمرین و آموختن حروف الفباء برای ما ترسیم می کرد، درگوشم طنین انداز است .

روز معلم هماره گرامی باد

عکس بالا : سال تحصیلی 38-1337 دبستان ابن سینا. گاراژ سبحان زاده. میدان کارگر (معلم، آقای گرمه ای)

عکس پایین : سال تحصیلی 45-1344 دبیرستان دهقان ( دبیر، آقای اصغری )


+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 17:43 |

بیر مژده که قش چخده بهار گلده  قار گدّه گنم غنچه له نار گلده

 

bir mozhda ke ghesh chekhde behar ghalde ghar gedde ganam ghonchale nar ghalde

 

یک مژده که زمستان رفت و بهار آمد  برف رفت و بازهم غنچه ی انار آمد

 

قش گدّیو آی چخده، یوخاره ناهید جانه نن جانه قرار گلده

 

ghesh geddeyo ay chekhde ,yokhare  nahid janenan jana gharar ghalde

 

زمستان رفت و ماه دراومد بالا  با آمدن ناهید(1) عزیز جان به آرامش رسید

 

قزلر قوشی و ککلی یو بلبل هوب هوب بیی ینن سرچه و سار گلده

 

ghezlar ghoshi o kakli o bolbol  hub hub be ye nan sarcha o sar galde

 

قزلرقوشی(2) و کبک و بلبل با هدهد ،گنجشک و سار آمد

 

بیر باش ، ورنگ داغه و دشته  دوارلره نن دشته ملار گلده

 

bir bash voreyng dagha o dashta dovar larenan dashte malar galde

 

یک سر بزنید به کوه و دشت  با گوسفندان به دشت ملار (3) آمد

 

شقشقه یه نن سوری و سنبل گل بته و همیشه بهار گلده

 

shaghshaghe yenan surio sonbol gol botta o hamishe bahar galde

 

با شقایق، گل قرمز و سنبل گل محمدی وگل همیشه و بها ر آمد

 

در در که غزال یتشده یولدن  مست الده  شو که بهار گلده

 

Dor dor ke ghazal yeteshde yoldan mast olde shoke bohar galde

 

واستا واستا که غزال رسید از راه / همین که بهار آمد مست شد

 

باغ دولده گنم سبزه و گلدن بلبل چمنه حوار حوار گلده

 

bagh dolde ganam sabza o gol dan bolbol chamana havar havar galde

 

باغ پرشده بازهم از گل و سبزه بلبل به چمن حوار حوار(4) آمد

 

تا ارته یه چن یاتمده گزله  اولدوز بارِده هنز که یار گلده

 

ta erta yachan ytmade gezla olduz barede hanez ke yar galde

 

تا سپیده صبح چشم ها نخوابید هنوز ستاره دیده میشد که یار آمد

 

غم له دوره دن چخدیو گدّه  قوشمه لرنن سازو سه تار گلده

 

Gham la dora dan chekhde gedde ghoshma larnan saz o setar galde

 

دوره غم ها گذشت و رفت  با قوشمه ها ،ساز و سه تار آمد.

 

(1) ناهید در اصل آناهیتا است . که طبق قوانین زبان شناختی (آ) از آن حذف می شود .در زمان هخامنشیان ناهید الهه ی آب بوده است .(خدای آب) بعدا معادل زهره شده است . که در یونانی الهه ی وجاهت است که ونوس می گویند. پس آناهیتا هنوز هم الهه ی آب است .

(2) قزلرقوشی نوعی زاغ رنگارنگ است .

(3) ملار تلفظ ترکی است . مرال ، مارال ، (آهو) مانند قفل را که در ترکی قلف هم می گویند .ملار صرفا جهت ردیف شدن قافیه ذکر شده ست و خوش آهنگیه شعر ذکر شده است .

(4) حوار حوار با (ح) به معنای جواب دادن و پاسخ دادن برای گل و تعجیل است .

---------------------------------------

شعر از دکتر صادق ناویافر(۱۳۱۵) استاد زبان شناسی و مدرس دانشگاه

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 و ساعت 0:13 |
              

                      حلول سال نو رستاخیز طبیعتی ست که ما را به خود می خواند.

       همراهیتان با تولد دوباره ی زمین در آغازی دیگر از سال نو مبارک و روز هاتان پر از شادمانی باد

        عَیدنگِز مُیاری .ایشالله همّیشه طوی دونِه اَنگزدَه اُلسِن .ساغ و سلامت اُلنگز
                                                                                           aydengez mobaray . ishalla
                                               hammisha toy done angenzda olsen .sagho salamat olange

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در سه شنبه یکم فروردین 1391 و ساعت 15:30 |